« سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت | صفحه‌ی اصلی

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش را



1.       در هواپیمای‌ام... در راه بحرین. از آن‌جا می‌روم لندن. امروز دوشنبه 4 شهریور هشتاد و هفت، 25 آگوست دو هزار و هشت است. قرار است حضرت داریوش بیاید فرودگاه دنبال‌ام. حس عجیبی دارم... لطفی می‌خواند در «خموشانه»:

شمس الضحی، شمس الضحی....

 حس کنده‌شدن (انتزاع) دارم...

زنجیرها را بردریم...

ما هر یکی آهنگریم...

 آتش در این عالم زنیم...

 این چرخ را برهم زنیم...

 این عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم...

 چون خویش سرگردان کنیم...

 چون خویش سرگردان کنیم...

چون خویش سرگردان کنیم....

-         نمازت را اول وقت بخوانی‌‍‌ها؟ خدا و پیغمبر در فرنگ فراموش‌ات نشود

-         کاش قبلا یک سفر خارج رفته بودی

-         خدا کنه بری دیگه برنگردی! نخند! دعا می‌کنم نه نفرین

-         لایمکن الفرار من حکومتک

-         بر سر سینی خداحافظی که قرآنی در آن است و لیوان آبی و مادری بیمار که اشک می‌ریزد در فراق قریب الوقوع فرزندش، تفالی زدم به مصحف آیه آمد: ولا تبخسوا الناس اشیائهم و لا تعثوا فی الارض مفسدین (هود).

لطفی کمانچه می‌کشد، گویی به نهانخانه‌ی دل من

 مگر نه این‌که همیشه روی هوایی؟ خوب حالا به نحو انضمامی هم این‌گونه‌ای.

-         آن سید دوست‌داشتنی  (که با وجود اختلاف نظر عمیق فکری میان ما، سخت به او ارادت دارم) در تلفن خداحافظی با همان روحیه‌ی رادیکال همیشگی می‌گفت به میان آن وحوش (منظورش غربی‌ها خصوصا لیبرال‌های‌اش بود) که می‌روی، انشاءالله سرباز امام زمان بمانی.

-         نه این‌که فکر کنی از روز اول عزم رفتن داشتم ها نه. کار به جایی رسید که زبان حال‌ام شد: «باید برون کشید از این شهر رخت خویش را». یادت هست که آن نهاد علمی حوزوی وابسته به حاکم معدلت‌پرور حتی حاضر نشد به من ترجمه‌ای از انگلیسی به فارسی در حوزه‌ی فلسفه‌ی دین بدهد؟ گفتند فلانی حاشیه‌ی سیاسی (!؟) دارد. پیغام دادم که ترجمه می‌کنم با اسم مستعار چاپ کنید. پاسخی نیامد که یعنی نه. باز هم بگویم؟ آن‌ نهاد دانشگاهی که سال‌ها در آن کم مزد و بی منت زحمت کشیده بودم، با چرخش دولت چنان به تدریج و ظرافت مرا از دور خارج کرد و نامحرم شدم که بر ظرافت رذالت‌شان در دل آفرین گفتم. کارم شده بود خانه‌نشینی: شب‌ها خواندن و روز‌ها خوابیدن. آخرها بانو می‌گفت چرا از خانه بیرون نمی‌روی؟ گفتم صبر کن از این اقلیم بیرون می‌رویم. می‌رویم جایی که حاکمان‌اش معدلت‌پرور نباشند، جایی که هر روز از فضایل نگویند و در عمل هم‌آغوش رذایل باشند ....

-          دل‌ات برای مملکت‌ات تنگ شود، حتی اگر در آن نباشی، بهتر از آن است که از آن متنفر شوی، حتی اگر در آن باشی.

 

2.       فرودگاه بحرین‌ام. در نمازخانه نشسته‌ام و دارم تایپ می‌کنم. زمان به ساعت بحرین، قریب هشت شب است. ایران باید ساعت نه و نیم باشد. باید چیزی در حدود شش ساعت را، احتمالا به بطالت، در این فرودگاه بگذرانم و بعد عازم لندن شوم (ایزد اگر مدد کند). چه فرودگاه جالبی است. ورود به فرودگاه بحرین، اولین تجربه‌ی من از «زیستِ غیر ایرانی» است. برای منی که هیچ‌گاه از ایران، حتی برای سفر زیارتی هم بیرون نرفته‌ام، سهل است حتی شیراز، اصفهان و کیش هم نرفته‌ام، بحرین شروع یک تجربه‌ی جدید است.

-         کل این فرودگاه را گشتم اما حتی یک سرویس اینترنت رایگان که کار کند نیافتم. تنها سه جا یافتم که  کامپیوتر آن‌جاها هم کار نمی‌کرد. در نمازخانه‌ی این فرودگاه حتی یک مهر (به کسر میم خوانده نشود!) پیدا نمی‌شود. چیز عجیبی نباید باشد بلکه برای من عجیب است احتمالا. تقریبا هیچ‌کدام از نمازگزاران این‌جا فردی نماز نمی‌خوانند. چند تا-چند تا وارد می‌شوند و حتی اگر همدیگر را نشناسند، جمع می‌شوند و نماز جماعت می‌خوانند: کتف‌ها بسته و آمین گویان پس از پایان حمد.

-         دیدن قیافه‌های جورواجور آدم‌ها که همچون رنگین‌کمانی طیف‌ رنگ‌های مختلفی را از پوشیه‌ای گرفته تا نقطه‌ی مقابل آن تشکیل میدهد، مرا متوجه این نکته می‌کند که «دیگری» (other) (دگراندیش و دگرباش و دگرزیست) چقدر از ایرانی ِ پساانقلاب دریغ شده و آن‌مقدار هم که غیر (دیگری) در دیار ما هست، قاچاقی است و  به انحای مختلف به رسمیت ناشناخته شده. 

 

3.       لندن‌ام. امروز سه‌شنبه پنج شهریور، 26 آگوست است. فرودگاه لندن اصلا به قشنگی فرودگاه بحرین نیست. من و داریوش همدیگر را در فرودگاه پیدا نکردیم. هر دو ساعتها در مکانی بسیار نزدیک به هم دنبال یکدیگر می‌گشتیم. از فرودگاه هیثرو (Heathrow) یک کارت تلفن خریدم و دو بار به گوشی او زنگ زدم. جواب نیامد. برای‌اش پیغام گذاشتم. روانه‌ی مترو شدم با بارهای بسیار سنگین. درست جلوی مترو داریوش مرا پیدا کرد. پیغام مرا گرفته بود. دیدن داریوش پس از آن همه انتظار  آرامشی بود. سوار مترو شدیم. هنوز هیچ چیز از لندن را ندیده‌ام. مسیری طولانی در مترو بودیم و در ایستگاه king`s cross پیاده شدیم. از ایستگاه که بالا آمدیم من برای اولین بار لندن را دیدم. با دیدن لندن و آدم‌های‌اش اصلا احساس شوک فرهنگی (cultural shock)، که خیلی‌ها می‌گفتند به آدمی دست می‌دهد، به من دست نداد. اولین چیزی که با دیدن خانه‌های کوتاه و قدیمی به نظرم آمد، میدان شهدای مشهد خودمان بود و حالا میدان شهدای لندن! به داریوش که خودش مشهدی است گفتم، خندید. شاید این‌که لندن در نگاه اول شبیه میدان شهدای شهرمان به نظرم آمد در عادی بودن آن‌چه می‌دیدم و شوکه نشدن موثر بود. خلاصه لندن، دست کم در نگاه اول، به شیکی آن‌چه تصور می‌کردم و یا در عکس‌ها دیده بودم نبود. برخی پیاده‌روهای‌اش با اندکی اغراق به قدر پیاده‌روهای دور حرم کثیف و پر اشغال بود. خبری از ساختمان‌های سر به فلک کشیده‌ی مدرن و ساخت و ساز بدقواره‌ی جدید نبود. ساختمان‌ها کوتاه، آجری و قدیمی. کشیدن بارهای سنگین من برای ما دو نفر هم ساده نبود (چه برسد به این‌که من بخواهم این همه بار را تنهایی بکشم). به dinwiddy house رسیدیم، خوابگاهی دانشجویی که من کمتر از یک ماه در آن‌جا اتاق دارم. بعد از آن باید دنبال جایی متاهلی بگردم که بانو هم به من ملحق شود. همان عزیز بانویی که دل‌ام برای‌اش تنگ شده است. بعد از از سرگذراندن یک ناهماهنگی که، خدا خیرش بدهد، داریوش آن‌را حل کرد، اتاق‌ام را تحویل گرفتم. اتاقی بسیار کوچک با یک تخت و یک میز و پنجره‌ای که فقط یک ذره باز می‌شود و به آپارتمان بلند بدقواره‌ای نما دارد با یک حمام و دستشویی کوچک و یک، به قول ما مشهدی‌ها، اشکاف یا همان کمد. بعد از آن با داریوش بلافاصله به  ISMC (موسسه‌ی مطالعه‌ی تمدن‌های مسلمان) رفتیم. بنده‌ی خدا داریوش از صبح زود تا ظهر کارهای مرا راست و ریس می‌کرد و قشنگ یک روز از کار در اداره‌اش افتاد. من یک ماه باید یک پیش‌دوره (pre-sessional course) بگذرانم در SOAS (مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن). داریوش دم ظهر خداحافظی کرد و رفت. یکی از کارمندان موسسه من را پیاده به  SOAS برد که خیلی نزدیک ISMC بود. من دو جلسه از کلاس را از دست داد‌ه‌ام. بعد از آن هم من را پیاده از SOAS برد به دم خوابگاه‌ام. قرار شد ساعت چهار و نیم بروم موسسه برای آشنایی با همکلاسی‌های‌ام. کارمند مهربان موسسه هم برای من ِ خنگ، ده بار توضیح داد که چگونه می‌توانم از خوابگاه پیاده به موسسه بیایم و آخر سر هم که دید من حالی‌ام نمی‌شود همه چیز را برای‌ام نوشت. دوش گرفتم، چه دوش گرفتنی البته، هر چند لحظه یک بار آب با صدای غرش و لرزشی غول‌آسا در لوله قطع می‌شد و من می‌ماندم کفی، (شما را یاد خوابگاه‌های دانشگاه فردوسی نمی‌اندازد؟) بعد از آن وسایل‌ام را باز کردم. من با این سفرم برنده‌ی یک سال مصرف آجیل شده‌ام. قریب یک ساعت از خستگی بی‌هوش شدم. بعد از آن لباس پوشیدم و زدم بیرون در میانه‌ی راه یادم آمد که کاغذی را که کارمند موسسه‌ی برای‌ام توضیح نوشته بود و کروکی کشیده بود، با خودم بر نداشته‌ام. حوصله‌ی برگشتن نداشتم. زمان هم نداشتم. با تکیه بر حافظه و نیز پرسان-پرسان، موسسه را تقریبا راحت پیدا کردم. مرا به اتاقی در طبقه‌ی دوم راهنمایی کردند. وارد که شدم یک مشت آدم چندتا-چندتا داشتند با هم صحبت می‌کردند و همه ابتدای ورودم چند لحظه مرا نگاه کردند و بعد به صحبت خودشان ادامه دادند. شاید چند دقیقه من همین‌طور ایستاده بودم و با روزنامه‌ی تبلیغاتی‌ای که یک بدقواره‌ی تبلیغاتچی به زور در خیابان در دست‌ام فرو کرده بود، خودم را باد می‌زدم. بعد از چند دقیقه همان کارمند موسسه که مرا ظهری راهنمایی کرده بود، آمد و به دیگران گفت ایشان همکلاس شماست. همکلاسی‌های من فکر کرده بودند من استاد این‌جا هستم. معارفه صورت گرفت. چند نفر از سوریه، اندونزی، تاجیکستان، پاکستان، تونس، مصر و یک نفر از ایران که خودم باشم، مجموعه‌ی کلاس ما را تشکیل می‌دهد. بی استثناء زبان انگلیسی‌ همه‌شان، دست کم در محاوره، از من بهتر است. با همکلاسی‌های جدید پیاده عازم خوابگاه شدیم و در راه با یکی-دونفرشان بحث‌هایی درگرفت که جالب بود. الان ساعت به وقت لندن هفت و بیست دقیقه بعد از ظهر است و هوا دارد تاریک می‌شود. ساعت لپ‌تاپ من که هنوز بر روی ایران است نشان می‌دهد که در ایران ساعت نزدیک یازده‌ی شب است. نمی‌دانم درست نشان می‌دهد یا نه. من هنوز دسترسی به اینترنت پیدا نکرده‌ام. به مجردی که پیدا کردم این نوشته‌ها را روی وبلاگ‌ام می‌گذارم. متاسفانه دوربین نیاورده‌ام که عکسی از لندن برای‌تان بگذارم. فعلا همان بافت فرسوده‌ی دور حرم را تصور کنید، یک کم با فتوشاپ ذهن‌تان آن‌را مرتب کنید، پوشش آدم‌ها را هم کمی غیر اسلامی کنید، می‌شود لندن، فقط آستان قدس ندارد! 

 

4.       ساعت هشت صبح است. چهارشنبه شش شهریور، بیست و هفت آگوست. نیم ساعتی است از خواب بیدار شده‌ام. مثل این‌که دیشب باران آمده است، هوا خنک‌تر است و زمین حالت نم دارد. رفتم از سوپر مارکت روبروی خوابگاه چیزی برای صبحانه بخرم که محمد خان را دیدم (همکلاسی پاکستانی‌ام با هیکلی بسیار درشت شبیه آفریقایی‌ها، سیاه‌پوست با چشمانی سبز، او استاد زبان و ادبیات انگلیسی در پاکستان بوده است و به آرای علی شریعتی و ملاصدرا هم بسیار علاقه‌مند است و عبدالکریم سروش را هم نمی‌شناسد، دیروز خیلی با هم بحث کردیم). خواستم شیر بخرم گفت بیا اتاق من برای صرف صبحانه. گفتم بگذار من هم چیزی به سفره‌ی صبحانه‌ی تو اضافه کنم گفت همه چیز خریده‌ام. تعارف کردم گفت نگران نباش پول‌اش را از تو می‌گیرم. خلاصه، هیچ چیز نخریده، با محمد خان از سوپر مارکت آمدیم بیرون. بیرون که آمدیم گفت این سوپرمارکت بسیار گران است و تو نباید از این‌جا چیزی بخری و من برای این‌که تو را غیر مستقیم منصرف کنم این‌گونه گفتم اگر مستقیم می‌گفتم از این‌جا نخر گران است، فروشنده ناراحت می‌شد. به طبقه‌ی آن‌ها رفتیم. صبحانه خورده بود. به من یک بسته کره داد (که البته الان که دارم می‌خورم‌اش می‌بینم هم مزه‌ی کره می‌دهد هم پنیر) با یک بسته نان و یک بطری شیر. پول نگرفت. گفت آن‌را گفتم که قانع شوی و چیزی نخری و اضافه کرد در فرهنگ شرقی ما این کار معنی ندارد. گفتم به فرهنگ غربی رفتار کن. گفت: فاتحه خواندم (fuck up) به فرهنگ غربی‌. خلاصه یک صبحانه‌ی رایگان، به قول معروف، دشت کردیم. عجالتا همین محمد خان صمیمی‌ترین دوست من شده است. زن او شیعه است گر چه می‌گوید خودم نه شیعه هستم و نه سنی بلکه مسلمان‌ام و این تقسیم‌بندی‌ها را سرکاری می‌دانست. چهار تا فرزند دارد و از این‌که من فرزند ندارم ناراحت بود و توضیح می‌داد که پدری (fatherhood) چیزی است که هیچ تجربه‌ی دیگری حتی عاشقی به پای آن نمی‌رسد. به نظرم آدم پخته‌ای می‌آید. بیش از همه مرا به یاد دوست‌ام مهدی دیسفانی می‌اندازد. روحیه‌ای شبیه او دارد. من هنوز دسترسی به اینترنت پیدا نکرده‌ام. ظاهرا در هر اتاق فیشی هست که می‌توان از طریق آن به اینترنت وصل شد اما کابلی می‌خواهد که من باید بروم بخرم. هنوز نتوانسته‌ام تلفن بیابم و رسیدن‌ام را خبر بدهم. خدا کند کسی در ایران نگران نشده باشد.

 

مطالب مرتبط

در سوز ساز

حدیث نامکرر «مرنج و مرنجان»

اتقوا من مواضع التُهم، صاحب سایبر تو هم!

عاشورا: روایت چل‌تکه

مقصد: عاشورای امجد

زین پس چو نباشیم...

اطلب الرفیق ولو بالسایبر

به باد ده سر و دستار عالمی

آن‌چزها که آرام‌ام می‌کند: الا بهذه الامور تطمئن قلبی

که گفت در رخ خوبان نظر خطا باشد؟

بازی شب یلدا با تاخیر

شین مثل برهان شر: میم مثل مادر

پیر خرابات و لطف دائم‌اش

گاهی آن‌کس که حقیقت را می‌گوید بی‌شرف است(؟)

خزانِ آرزو و باز هم برهان شر

کام‌ام از تلخی غم چون طنز گشت

درباره‌ی خدایگان خواب و مطالعه

فربه‌تر از فردید

دیدار دوم با مهدی جامی

میرزاوزیری و یک شب خوب

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4261

نظرها

یعنی به واقع آه از نهاد!

استاد میردامادی عزیز، مشهد که بودی، آپدیت هم که نمی کردی همین که می دانستم مشهدی حس خوبی داشتم. چه بسیار لحظات که تصمیم گرفتم شما را به بحثی و قهوه ای مهمان کنم اما هر زمان منصرف می شدم و به وقتی دیگر موکولش می کردم. می خواستم این یک تجربه را کسب کنم.

حال رفته اید و معلوم نیست تا کی. کاش حداقل همینجا خبر داده بودی. به هر حال همین که رفتی و می دانم کمتر دچار خودسانسوری می شوی مایه ی شعف است.

روزگار غریبی شده. بسیار وبلاگ نویسانی هستند که مشتاق به دیدارشانم اما از ترس لو رفتن هویتشان ناممکن است. آنهایی هم که بودند یکی یکی می روند و ما در این دیار تنها می مانیم.

نمی توان توضیح داد که چگونه آدم خودش را در غربت حس می کند. چه آنجا باشی که بسیار را بیگانه می بینی، چه اینجا باشی که نبود همفکر تو را بیگانه می کند.

در هر حال موفق باشید. مثبت می نگرم به این خروجتان.

یاسر: ممنون جناب بذری به همه دوستان خوب من در بهار سلام مرا برسان و بگو که فراموششان نمی کنم

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)