« درباره‌ی حسّ تعلیق | صفحه‌ی اصلی | ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش را »

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت


خبر ساده است و کوتاه، بخوانید:
«سرانجام تلاش خانواده دکتر زهرا بنی‌یعقوب برای مجازات مسؤول مرگ فرزندشان به جایی نرسید و این پرونده به بایگانی سپرده شد. بازپرس شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب همدان با مختومه اعلام کردن پرونده‌ مرگ زهرا بنی‌یعقوب، برای متهمان این پرونده قرار منع تعقیب صادر کرد. زهرا بنی‌یعقوب، پزشک ۲۷ ساله متولد بیست و پنجم مهرماه ۱۳۵۹ بود و سال ۷۷ به دانشگاه تهران راه یافت. وی که در حال انجام داوطلبانه طرح خدمات پزشکی در یکی از روستاهای روستای «سیس» از توابع قروه سنندج بود، روز جمعه بیستم مهرماه سال گذشته، ساعت ۱۰ صبح در محوطه پارک همدان به همراه نامزد خود توسط ماموران ستاد امر به معروف به دلیل نامشخص بودن وضعیت تأهل، بازداشت و به ستاد منکرات منتقل شد. دو روز بعد مأموران بازداشتگاه اعلام کردند که زهرا خود را در راهروی ‏طبقه دوم بازداشتگاه با استفاده از پارچه پلاکارد تبلیغاتی حلق‌آویز کرده و جان باخته است، ‏اما خانواده زهرا با اعتقاد به این‌که فرزندشان کشته شده است از مسئولان ستاد امر به معروف همدان شکایت کردند و خواستار نقش قبر شدند. اما اعتراض آنها به جایی نرسید و راز چگونگی کشته شدن وی برای همیشه به بایگانی سپرده شد.» http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_79.htm
قابل پیش‌بینی بود. فکر که می‌کنم می‌بینم مرحومه تنها شش ماه از من کوچکتر بود. این حادثه می‌توانست برای من رخ دهد یا هر یک از شما که این سطور را، تند و گذرا، می‌خوانید.
من عصبانی ام.
علت عصبانیت‌ام نیز ایده‌آلیسمی است که در درون من نشسته است و هر کار می‌کنم نمی‌رود. (گر چه فکرش را که می‌کنم می‌بینم ایده‌آلیسمی هم نیست، تنها آرزوی کشوری است با استبداد غیرسیستماتیک و رفاه شایسته، همین) دوستانی بسیار عزیز از سر دلسوزی تحذیرم داده اند که سیاسیّات ننویسم که سیاست‌ام می‌کنند. والله از هر ده چیزی که به ذهن‌ام می‌رسد یکی را می‌نویسم. نمی‌توانم ننویسم. کاش می‌توانستم. آری.
نمی‌دانم آن دوستان جوان حوزوی ما کجای‌اند؟ آن دوستانی که امیدوارم هنوز در اسلام‌ورزی فقاهتی، از نوع تازه تاسیس سی ساله‌اش، این‌قدر حرفه‌ای نشده‌ باشند تا سِنسورهای‌شان، سر به سر، آن‌چنان بی‌حساسیت شوند که این‌چنین خبرها را، نرسیده، سانسور کنند. (البته ظلم که می‌گویم از نوع وطنی‌اش را مراد می‌کنم و گر نه مشابه همین ظلم‌ها اگر بر جابلقا و جابلسای فلسطین و لبنان که برود، فریاد ظلم‌ستیزی‌ دوستان به گوش می‌رسد)
جواب‌های‌ دوستان‌مان را از حفظ ام (مگر کم با هم در این مقولات بحث طلبگی کرده ایم):
- همه‌ی کشورها ظلم هست.
- جدی؟ اولا در همه جای دنیا به یک اندازه ظلم نیست؛ ثانیا بسیار خوب همه جای دنیا ظلم هست اما در همان بعضی جاهای دنیا یک سری چیزهای بد دیگر هم هست: رسانه‌ی آزاد، تلویزیون خصوصی، اقتصاد آزاد و.... حالا که بودن یک چیز بدی به نام ظلم در همه جای دنیا موجب می‌شود که بودن آن در ایران هم توجیه شود، خوب بگذارید بودن بدی‌های دیگری هم به همین شیوه توجیه شود.
- با انتقادهای ما هیچ «چیز» عوض نمی‌شود.
- جدی؟ گیریم این‌طور باشد (حتی اگر یک نفر تحت تاثیر قرار بگیرد، «چیز»ی نیست؟) از کی شما این‌قدر نتیجه‌گرا شده‌اید؟ شاید موضع درست این باشد که من وظیفه‌ام را انجام می‌دهم و این تنها چیزی است که در اختیار من است اما نتیجه در اختیار من نیست.
- می‌خواهید این‌ها بروند چه کسانی بیایند؟ هر کس بیاید بدتر از این‌هاست.
- جدی؟ مساله رفتن و ماندن نیست، مساله این است: ظلمی، به نحو سیستماتیک و نه تصادفی و موردی، در حال وقوع است، موضع کسانی که مدعی دیانت اند در این باب چیست؟ اگر در دین‌شان «قائمین بالقسط» باشد، نمی‌توانند ساکت بنشینند.
خسته شده‌ام. بریده‌ام. دل‌ام می‌خواهد شرنگی به خود تزریق کنم و به یک خواب ابدی بروم، خوابی که در آن خواب هم نبینم، خوابی که ندانم خوابم؛ به قول خیام: «در بی‌خبری مرد چه هشیار و چه مست» نمی‌توانم ساکت بنشینم.
زبان حال‌ام این شده است:
جماعتی که نظر را حرام می‌گویند/ نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غروبی است. اذان تازه تمام شده است. هوای چشم‌های‌ام بارانی است. در حیاط گرم و دم کرده‌ی خانه‌ی‌مان نشسته‌ام. دورها چند بچه‌ی کوچک می‌خوانند: تولد، تولد، تولدت مبارک، بیا شمعا رو فوت کن...
...دوباره یادم می‌آید که مرحومه تقریبا هم‌سن من بوده است...
... که صد سال زنده باشی....

 

 

 

 

مطالب مرتبط

بدون شرح

انقلاب اروتیک در ایران (؟)

یا «ابزار» شو یا «دشمن»

زهرا کاظمی و قطار شهری مشهد

نوبنیادگرایی در لباس الحاد

داد و بیداد و وداد

در وصف آن‌جایی که جان در آن ارزان است

بود آیا که درِ «مدرسه»‌ها بگشایند؟

گر تو الهیات بدین نمط خوانی...

مازاریان در باب احمدی‌نژاد

خیالات سوء آمریکا و دشنه‌ی ایران

خدایا توبه!

زیدآبادی و اسراییل

مستوجب سنجش

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4184

نظرها

سلام
خطابه ای به غایت غرا بود.علی الخصوص که پیرایه ای بر او بستند!
قسمتی هم که اشاره به دیگر بدی های موجود در ممالک کفر شده،به غایت مفرح بود.
اینکه این نظام ظلم را بگونه ای خودکار تولید می کند.یک بحث متقن را می طلبد که امیدوارم فرصت کنید آن را شرح و بسط دهید.
اما این همه اگر ملاک و معیاری باشد از برای نفی بلد،چیزی جز وانهادن مردم به بلاو فرار از میدان نیست.(با عرض پوزش).

و من احساس شما را کاملا درک می کنم. هرچند که همسن مرحومه نبودم. ج.ا اعتبار خودش را برای چیزهای کوچک خرج می کند. همین می شود که به همه ی حرف هایش به دید دسیسه نگاه می کنند.

انسانم آرزوست.

غروبی است. اذان تازه شروع شده است. هوای چشم‌های‌ام بارانی است.نفسم بند آمده.در حیاط گرم و دم کرده‌ی خانه‌ی‌مان هم دیگر هوایی تازه برای تنفس نیست...

--- before everything, i am sure that this message will be extremely and violently edited by the web master of this over intellectual weblog!!!-----

عجب!!!!!!
خدایا!
عاقبت ما را با این آخوندهای بی دستار فوق لیسانس فقه شاگرد سروش و آرش نراقی و مجتهد شبستری و غیره و غیره ... به خیر کن!!!
واقعا چه رابطه ای بین جاسوسه کانادایی و حاج آقا میرداماد و رادیو زمانه وجود داره؟!!!
این ها هیچ کدام سیستماتیک نیست.
شما خودت آزادی بیان رو رعایت می کنی؟
الان در همین کامنتینگ، سانسور اعمال نمی کنی؟
عجبا!!!
واقعا همه مریدان حضرت امجد اینگونه فراروشنفکر هستند؟!!!
حاج آقا!!
شان شما نیست به والله.
چه شد که شما هیچ وقت از آن بانوی بدبخت ترکیه ای که بچه اش را مجبور به سقط کردند، هیچ دم نزدی!! شاید چون این عمل توسط نظام دموکرات(!!!) ترکیه انجام شده بود و طبق آیه شریفه (ان الدموکراسی هو اقرب الاشیاء الی الغرب و اطیبهم!!!) نبایستی برای آن حرفی زد...
من هم آرزوی شرنگ برای شما می کنم. زیرپوستی رو می گم.
البته بعد از اخذ مدرک دکترا از ...شگاه{...}.
خداوند شما را با دوستان {...} و غیره و غیره محشور بفرماید.
به حق {...} جان!!!
نهایت عاقبتی که می توان برای شما متصور شد، همان نوکری و عملگی{...} است.!!!
بفرمایید!
این هم شرنگ و خدنگ و ملنگ و کلنگ و غیره و غیره!!


تا حالا فقط می خوندم یاسر.
اما الان اینفدر ناراحتم از دست این حکومت با این حق کشی هاشون که می خام نسلشون برکنده شه ایشالا.

یاسر: عزیز اسم و فامیل و ایمیلت را پاک کردم چون حدس زدم این کامنت یا خصوصی بوده یا متمایل نبودی با اسم و رسم منتشر شود خلاصه ما چاکریم به اخوی هم سلام برسان

آقای میردامادی.
باسلام
واقعا من ابراز همدردی می کنم. به خاطر وجود افراد [... ] همچون همین [...]. من این مرد [...] رو می شناسم. یک [...]ی از تبار همین کیهانی های [...]ست. همین کیهانی که هر آزاده ای را بی مهابا به اسرائیل و صهیونیسم منتسب می کند. خدا به شما صبر بدهد!
[...]
با تشکر
[...]
تهران
یاسر: برادر ممنون من یک کم متن شما را پاستوریزه کردم و نام شما را هم برداشتم گفتم شاید خصوصی فرستاده بودید در مورد آن نکته ای که در آخر نوشتید و البته من مجبور شدم آن را ممیزی کنم، من کاملا مشتاق ام و منتظر

نتيجه گرايي معمولن فقط يه توجيهه. اگه افرادي كه اينقدر دم از نتيجه گرايي مي زنن واقعن نتيجه گرا بودن خيلي وضعيت بهتر از اين بود.
راستي هنوز هم فكر مي كني اگه از اينجا بري دلت واسه اينجا تنگ ميشه؟
یاسر: ابولفضل عزیز فکر نمی کنم مطمئن ام دل ام تنگ می شود ما به ناچار گرفتار وطن ایم.

با همه ی وجود رنج نوشته تان را درک کردم...و دردی که گویی درمان ندارد...راستی شما که آگاه ترید پایان این رنج چه می شود؟آیا کورسوی امیدی هست که با کفر اگر پایدار بماند با ظلم نخواهد بود...

حالم بد بود و بدتر شد از همه ی رنج هایی که ما می کشیم...بالاخص آنهایی که خود مسئولشان نیستیم...

راستی من دوست وبلاگی ایران هستم که این روزها در محیط "رفاه شایسته " ادامه تحصیل می دهم.
"ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو"

حالا یادتان آمد؟

یاسر: من اصلا به جا نیاوردم الا این که وبلاگی غمناک دارید و ساکن غربت اید ولی می دانم که مشهد درس می خوانده اید این مشهد چقدر غربت پرورده دارد
در پناه یزدان

رنج آنچنان موطني است براي دلهاي آدميان كه تن را به هر كجا ببرند باز دل در رنج آرميده است.

از کجا میدانی که به او ظلم شده؟ مصداق و لا تقف ما لیس لک به علم قرار نگیری!!

یاسر جان ، سلام. از نوشته ات حس غربی پیدا کردم. بارها و بارها بر این عجزم از دیدن این همه رنج و اینکه کاری نمی توانم بکنم ، اندوه خورده ام. حست را می فهمم و با تو همنوا می شوم. بد جاییست یاسر جان. نمی دانم به تقاص کدام گناه باید در این جهنم زندگی کنیم؟

سلام علیکم. بازگشت کنترلر سیستماتیک وبلاگت را صمیمانه تبریک می گویم. ایضاً، روتوش کردن کامنت مردمان را. به مبارکی و میمنت.
علاقه دارم ببینم دوست مشترک و ارجمند، که در مقاله ی قبلت، گفته بود «عمق احساست رعشه بر اندام كلماتت انداخته ...»، در مورد مقاله ی جدیدت چه می گوید.

طبق
http://www.abu-hadi.biz/uploads/83a4a5a447.jpg
امام زمان (؟) در حال تقدیم کردن پرچم به آقای خامنه ای است، و امام زمان (؟) هم چفیه بر گردنش است.
یاسر: حضرت سید عباس! این خیلی عکس باحالی بود شما متخصص یافتن شذوذات در اینترنتی الجنس مع الجنس یمیل برادر

سلام یاسر جان

بله ظلم زیاده و حتی تجاهر به ظلم هم زیاده. یادمون نرفته اون حکم بی سابقه رو در خصوص مقتول کوی دانشگاه. مقتول رو محکوم کردن! میتونستن نکنن. ولی کردن و بی دلیل نبود.

اینجا هم میتونستن بگن کم کاری شده. بیدقتی شده. ریش تراش دزدیده شده!!! ولی نکردن. گفتن هیچی نشده. نه کسی مرده نه هیچی. بله طلم زیاده.

زهرا کاظمی چی شد؟ تا اونجا یادمه که گفتن مطلقه بوده. جسم سخت چی بود. بله ظلم زیاده برادر...

بسم الله
بعد از سلام
برادر بزرگوار جناب سیدیاسر!
...
ایام به کام و کامتان شاد، از این «مبعث».
قدم رنجه بفرمایید، قدمتان روی چشم!
یاعلی

I Don't Have Enough Faith to Be an Atheist (Paperback)
by Norman L. Geisler (Author), Frank Turek (Author), David Limbaugh (Foreword) "THE UNIVERSITY RELIGION professor gave his wide-eyed undergraduate class a clear warning the very first day of the semester..."
***
این جانب دنبال غیر شذوذات بودم. شذوذات گیرم آمد!

سلام علیکم و رحمه الله و برکاته!!
عارضم خدمتان دوستان حوزوی که مشغول اسلام ورزوی فقاهتی از نوع سی ساله اش می باشند سنسورهای ذهنشان آنقدر تیز بوده که یک سال پیش یک هفته پس از فوت مرحومه، انزجار شدید خود را وبلاگی کرده اند.(شخص بنده علاوه بر ابراز انزجار از وقوع این حادثه، انزجار خود را از روزنامه کیهان و ... اعلام کردم که چرا روزنامه ای مثل کیهان که آب خوردن شیرین عبادی را هم رصد می کند از این واقعه گذشت و ..)
وقتی بخواهیم نتیجه ای بگیریم (نتیجه گرایی!!)دنیا و اطرافیان و ... را جوری می بینیم و تحلیل می کنیم تا نتیجه مان را بگیریم این طور نیست!! بالاخره ترک وطن، این حرفها را میخواد تا وجدان آدمی راحت باشد برادر!
ما را از اسلام ورزی فقاهتی آن هم از نوع [...] ها بیخبر نذاری!!

یاسر: شیخنا از کنایه تان ممنون ام آن مطلب شما را هم دیده بودم و تحسین کرده بودم اما عارض ام به خدمت شما که کاش این حوادث رخنه ای در باور به برخی ولایت های جعلی بیندازد البته ولایت جعلی در عالم زیاد است! اما آن نوع اش که آدم می کشد غیر قابل تحمل تر از آن نوعی است که در کار خدمت به خلق است

http://www.pnu.ac.ir/Portal/Home/ShowPage.aspx?Object=News&CategoryID=83588c18-f90b-4040-8497-ea98a61423d4&LayoutID=6ca65ae5-f7b8-4c89-a215-b01b3d5e190f&ID=38d45f90-6442-4e71-8c36-f492411ea5f0

اولويت دادن به جايگاه متعالي پرچم جمهوري اسلامي ايران(18/2/87)
***
جمهوری ی اسلامی ی ایران، خودش متعالی و مقدس، پرچمش متعالی و مقدس، سرودش متعالی و مقدس، اهدافش متعالی و مقدس.

سلام

باسر جان این دردها را همه ما داریم. وقتی گزارش تحقیق و تفحص از قوه ظالمه را خواندم بیشتر فهمیدم که فساد بیداد می کند. متاسفانه این فساد همهگیر شده است و کم و زیاد هم ندارد ؛ خیلی زیاد است. بارها و بارها آروز کردم ای کاش می توانستم در ایران نمانم و بروم ، ولی نمی شود. بدجوری گرفتار شدیم. خیای بد.

سلام علیکم!
معظم له فرمود:
خروج سیدیاسر از ایران اهمیتش مانند ورود سیدسراج الدین به ایران است. واقعه ای عادی.

یاسر: معظم له را بگویید ضمن تایید عادی بودن خروج مشارالیه (البته نه برای خودش) هنوز این امر عادی محقق نشده است و بر اساس قاعده العبد یدبر و الله یقدر شاید هیچ گاه نشود

سلام!
معظم له تجدید فرمایش کرد:
همین که جواز ورود برادر بزرگ را صادر فرمودیم لطف ما بود. برادر کوچک همین جا بماند. دو نفری بروند اون ور آب برای معظم له مشکل ایجاد می کنند.
به نقل از خود معظم له.

سلام علیکم.
رهبر ایران باید شخصاً با موضوع مدرک دکتری ی جعلی ی وزیر کشور مقابله می کرد.

یاسر: با شما موافق ام اما گوش اگر گوش من و ...

سلام
با اولین مطلب وبلاگم به روزم.
از ارائه نظرتون خوشحال میشم.
پیروز باشید

دوست گرامی فرصتی دست نداده تا من شما را در مشهد ملاقات کنم...امید که پیش آید روزی...
راستی وب لاگم دیگر خیلی غمناک نیست.رویه ی نوشتنم را عوض کردم :)
سعی می کنم از آنچه ارزشمند تر است بیشتر بنویسم

نقطه ای در دور دست

1.
سرم كه بلند شد، جت، نقطه ای شده بود در دور دست. آخر جنگل پسته های وحشی. فقط گرد و خا ك مانده بود و گوش‌هايي كه ديگر نمي‌شنيدند.

2.
زاويه‌ديد را راه انداخته بودم تا با خودم تصفيه حساب كنم. و با اين جا به جايي همه چيز فراموش شد. شروع كردم به گذاشتن يادداشت هاي سا ل‌هاي گذشته. رفته بودم که زاويه‌ديدِ قبلي را حذف كنم. چرخي زدم و هزار قصه زنده شد. خوب، راه افتاده بود تا با خودم تصفيه حساب كنم. و حالا مي‌خواستم حذفش كنم.

گذاشتن مباحث نظري بي‌ارزش ترين كاري است كه مي‌شود در وبلاگ انجام داد. براي اظهار فضل؟ مي‌تواند انگيزه‌ي پنهاني باشد، اما خوب كه فكر مي‌كنم نمي‌تواند انگيزه‌ي دقيقي باشد. اين يادداشت ها متعلق به سال‌ها پيش بود و مي توانست تا به حال خودش را به نوعي نشان بدهد. شايد نوعي بد مست كردن باشد براي كشتن "مني" كه گاهي هوشيار مي‌شود.

3.
چيزي نمي‌شنيدم. زمين شروع كرد به لرزيدن. روي آرنج چپم بلند شدم. درد دوید و دوباره افتادم. سرم را به سختي چرخاندم همه جا تاريك بود. ترس برم داشت که کور شده باشم. اما هواپيماي غول پيكري بود كه جلوي آسمان را گرفته بود. نفسم بريده بريده مي‌آمد و بر مي‌گشت.
بيدار كه شدم تمامم خيسِ عرق بود.

4.
نمي‌دانم تجربه كرده ايد يا نه؟ شفاف ترين حالت هوشياري گاهي در صبح زود در همان چند ثانيه‌ي آغازين بيداري روي مي دهد. من هنوزم گاهي وسط جنگ و بمباران بيدار مي‌شوم. اين بيداري نا معمول، معمولا هوشياري برهنه‌اي را هم با خود مي‌آورد كه هيچ وقتِ ديگري روي نمي‌دهد. همين دو‌شب قبل كه از هيبت هواپيماي غول پيكر بيدار شدم، اولين سئوالي كه به ذهنم رسيد اين بود كه: دارم با خودم چه مي‌كنم؟
توسط سیدهادی نوری در 00:04

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)