دیشب به اتفاق یکی از بستگان، که خود قربانی دستگاه تفتیش عقاید در این دیار است و به زودی ایران را برای همیشه ترک میکند، فیلمی دیدیم دربارهی دستگاه مخوف تفتیش عقاید در کلیسای اواخر قرون وسطای مسیحی. فیلم، با عنوان «ارواح گُویا» در مورد نقاش معروفی به نام فرانسیس گُویا است، همانکه نقاشیهای معروفی دارد در نقد کلیسا از جمله یک نقاشی او که فردی، احتمالا از ارباب کلیسا، دارد انسانی را میخورد.
گُویا که در اسپانیا میزید، دختر زیبایی از خانوادهای مرفه، مدل نقاشی اوست، و در همان حین لورنس، از ارباب کلیسا نیز، که متمایل است تصویر او کشیده شود، برای نقاشی به منزل گُویا میرود و با دیدن تصویر نقاشی شدهی آن دختر، دلباختهی دختر میشود. از قضا همین دختر در رستورانی از خوردن گوشت خوک با اکراه، پرهیز میکند و خبر به دستگاه تفتیش عقاید (که در فیلم به آن
holy office) میگویند، میرسد. پرهیز از خوردن گوشت خوک، میتواند نشانهی یهودی شدن یک فرد مسیحی باشد و این نشانهای از heretic (مرتد) بودن فرد است. دختر به ادارهی تفتیش عقاید فراخوانده میشود و زیر شکنجه قرار میگیرد. پدر دختر که از بازنگشتن فرزندش درمییابد که داستان از چه قرار گشته، دست به دامان گُویا میشود و از او میخواهد که از طریق دوست کشیشاش برای نجات دخترش اقدام کند. گویا، لورنسِ کشیش را به میهمانی به منزل پدر دختر میبرد. لورنس اظهار میدارد که نمیتواند برای دختر کاری بکند زیرا دختر به بددینی خود اعتراف کرده است. پدر دختر، گُویا و خانوادهی دختر میگویند که دختر زیر فشار به چنین اتهامی اقرار کرده است اما لورنس از باور پذیرفته شدهای در کلیسا سخن میگوید که مطابق آن مومن واقعی قدرتی از خداوند دریافت میکند که در نتیجهی آن در مقابل هر فشاری ایستادگی میکند و اگر دختر نتوانسته در مقابل فشار ایستادگی کند به این دلیل است که مرتد است. پدر دختر تاب نمیآورد و کشیش را در منزلاش زندانی کرده، از او به زور امضایی میگیرد که مطابق آن کشیش اعتراف میکند به میمون بودن نسل انسان باور دارد (نظریهای که نسب به داروین میرساند و از نظر کلیسا کفر بود) و از کشیش میخواهد یا برای آزادی دخترش تلاش کند و یا این نامه را برای کلیسا رو خواهد کرد. تلاشهای کشیش در نجات جان دختر به جایی نمیرسد. از صحنههای رقتانگیز فیلم، صحنهی ورود لورنس به زیرزمینی تاریک و مخوف است که محل نگهداری و شکنجهی مرتدان است. دختر را در دخمهای در آنجا مییابد و از آن پس مدام به دیدن دختر میرود و به بهانهی دعا، با او میآمیزد. پدر دختر که از تلاشهای لورنس ناامید میشود، آن نامه را از طریق پادشاه اسپانیا در اختیار کلیسا قرار میدهد، کلیسا لورنس را تکفیر میکند. لورنس میگریزد و کلیسا به جای او، نقاشی او را در مراسم مرتدسوزان به آتش میکشد.
سالها میگذرد. در فرانسه انقلاب میشود و ناپلئون بر سر کار میآید و امواج انقلابی به اسپانیای مسیحی محافظهکار هم میرسد. انقلابیون، اسپانیا را فتح میکنند و بر استیلای ظلمخیز کلیسا پایان میدهند. دادستان انقلابی دولت جدید، کسی نیست مگر لورنس که پس از فرار از اسپانیا به فرانسه رفته و به صف انقلابیون پیوسته. اسقف اعظم کلیسا، طی حکم او محکوم به اعدام میشود. درِ زندانها باز میشود و دختر پس از سالها با بدن و چهرهای، که دیگر نشانی از رعنایی و زیبایی ندارد، از زندان بیرون میآید. هیچ کس از خانوادهاش به دیدارش نیامدهاند. به خانهشان میرود. تمام اعضای خانوادهاش طی جنگ داخلی کشته شدهاند و خانهی مجللشان غارت شده است. به دیدن گُویا میرود. گُویا که ناشنوا شده است، دختر را ابتدا نمیشناسد. نقاشی آن دختر زیبا همچنان بر دیوار خانهاش نقش بسته است. نهایتا دختر را میشناسد. دختر تنها تقاضایی که دارد این است که بتواند فرزندش را ببیند. فرزند؟ کدام فرزند؟ معلوم میشود که دختر از کشیش در زندان باردار میشود اما پس از تولد فرزند این دختر را از او جدا میکنند. گُویا به اتفاق دختر به دیدن لورنس انقلابی که مدام از عدالت و برادری سخن میگوید میروند. گُویا هر گونه ارتباطی با دختر را منکر میشود و دختر نحیف را به دیوانهخانه میفرستد. گُویا با تلاشهای فراوان، دختر را از دیوانهخانه بیرون میآورد. اما دختر دیگر دیوانه شده است و تنها خواستهاش دیدار فرزندش است. گُویا در منطقهای بدنام، دختر تنفروشی را میبیند که شباهت بسیاری به دختر دارد و در مییابد که او فرزند همان دختر است.
تلاش گُویا برای آنکه دختر و مادر را به هم برساند، به خاطر وضع آشوبناک اسپانیا به سرانجامی نمیرسد. در اسپانیا، انقلابیها شکست میخورند و دوباره دولتی مورد تایید کلیسا به سر کار میآید. لورنس در حین فرار دستگیر میشود و به دلیل تکرار افکار بدعتآمیز ولتر و اقدام علیه امنیت کلیسا محکوم به اعدام میشود. کلیسا میگوید در صورتی که لورنس، این کشیش سابق، توبه کند راه برای بخشش او باز است اما لورنس توبه نمیکند.
لحظهی اعدام لورنس، لحظهی اوج فیلم است. تمام مردم جمع شدهاند. لحظاتی پیش از اعدام کشیشها سعی فراوانی میکنند تا لورنس توبه کند اما او صلیب را از دست آنها میگیرد و به زمین میکوبد. لورنس در میان جمعیت، دختر را تشخیص میدهد که با چشمانی گریان او را صدا میزند. کمی آن طرفتر دخترش را نیز تشخصی میدهد که فرماندهی جدید ارتش از او خوشاش آمده و حالا در کنار اوست. گُویا را نیز میبیند که دارد تند-تند صحنهی اعدام او را نقاشی میکند. آخرین فرصت برای توبه را نیز نمیپذیرد و او را خفه میکنند.
صحنهی پایانی فیلم، درشکهای را نشان میدهد که جسد لورنس را با خود میبرد و چند بچه به دور درشکه حرکت میکنند. هیچکدام از مردم شهر، جسد خفه شدهی لورنس را مشایعت نمیکنند تنها دختر است که دست خود را به جسد رسانده است و به آن بوسه میزند.
همین.
من کم کم دارد از این بانو شهرنوش پارسی پور، پیرزن صادق و بی پرده، خوشم میآید. دست کم دینشناسی او به نظر من، با همان بیان عام فهماش از بسیاری از این روشنفکران دینستیز که به واقع نزدیکتر است، بخش پایانی مصاحبهی او با وبسایت رادیو زمانه را بخوانید:
«الان مخالفت با مذهب مد روز است. یعنی هرچه در مذهب است، ما باید بگوییم بد است. این مذهب یک مذهب قدیمیست. متأسفانه در مقطع ما یک عده بهنام این مذهب انقلاب کرده و با این کار تمام ارزشهای این مذهب را زیر سؤال بردهاند. وقتی یک پدیدهای در قلب شماست و از نظر روحی شما را اداره میکند، شرایط اش فرق میکند با این که بیاید تبدیل شود به یک دستگاه سیاسی. گروه مذهبیای که در ایران سرکار است، صدمهی بسیار شدیدی به ساخت مذهب میزند. به دلیل اینکه اعمال زشت و کثیفی که انجام میدهد، همه بهنام مذهب نوشته میشود. مردم به مذهب نیاز دارند. باید به شما بگویم که من با مذهب مخالفتی ندارم، مذهب را برای جامعه لازم میدانم. با تمام وجودم میدانم که مردم ایران مذهبی هستند، بخش بسیار قابل تأملشان. اگر شما به زور مذهب را از مردم بگیرید، میروند دچار یک خرافات دیگر میشوند و اذیت و آزار دیگری شروع میشود. ما باید یاد بگیریم، اینقدر خجالت نکشیم از اینکه ایرانی هستیم و مثلا یکسری اخلاقیات عجیبی در ما وجود دارد.»
در این آدرس:
http://www.radiozamaneh.org/azadeh/2007/07/post_41.html
در چند پست پیش، مطلبی از ولیرضا نصر گذاشتم و او را «پسر نا خلف پدر» خواندم. برخی از دوستان عزیز این وبلاگ، مرا به خاطر این تعبیر مورد پرسش قرار دادند. من این تعبیر را از آنرو گفتم که نصرِ پدر سنتگرا ست و با ایدههای عصر روشنگری مانند دموکراسی میانهای ندارد اما پسر، مدرنیست است.
با این حال شاهد دیگری از غیب هم رسید: نصر پسر از تاثیر گذاران بر بوش است و برای طولانیتر ماندن آمریکا در عراق، تئوری شیعهشناختی میدهد و معتقد است و بوش را هم معتقد کرده که اگر آمریکا در عراق نماند شیعیان و سنیان، دعوای قرون وسطایی شیعه-سنی راه میاندازند اما نصر پدر منتقد آمریکا است و از تشیع تلقی دیگری دارد.
مقالهی دکتر دباشی در نقد نصر پسر را بخوانید و اگر حوصلهی خواندن همهاش را ندارید به گزینش من اعتماد کنید و این بخشهایش را بخوانید:
Continue reading "دلایل نا خلفی نصر پسر" »
این مصاحبهی روزنامهی هممیهن با پروفسور ولیرضا نصر پسر خاورمیانهشناس سید حسین نصر را حتما بخوانید که به نظرم قابل اعتنا ست. اولا به خلاف پدر، جریان روشتفکری دینی را از لحاظ نظری قابل اعتنا و حتی در زمینههایی قابل دفاع میداند اما در عین حال معتقد است که دموکراسی با اصلاحگری دینی از هیچ دو سو رابطهی مستقیمی ندارد و خلاصه در عین اینکه ارزشمندی نظری تلاشهای روشنفکران دینی را بر شمرده است، بر کم تاثیری آن بر روند دموکراتیک کردن جوامع اسلامی تاکید کرده است.
به هر حال ظاهرا دکتر نصر نتوانسته پسرش را به سنت سنتگرایانهی خود علاقهمند کند و پسر نا خلف او ظاهرا به قدر پدر، مدرنیته یا مدرنیسم ستیز نیست و بر احیای سنت جاویدان تاکید ندارد.
اگر فرصت ندارید تا همهی آن مصاحبه را بخوانید، دست کم به گزینش من اعتماد کنید و این بخشها را بخوانید:
Continue reading "دموکراسیاندیشی پسر نا خلف نصر" »
هفتهی پیش در روزهای سهشنبه، چهارشنبه و پنجشنبه روزنامهی هممیهن از صاحب این قلم مقالهی دنبالهداری چاپ کرد. این مقاله بدون پانوشت در آن روزنامه چاپ شد. آنچه میآید، صورت کامل آن مقاله است.
Continue reading "نسبت دین و مدرنیسم از دیدگاه چهار روشنفکر ایرانی" »
چندی پیش به مناسبت مسالهی برخورد با کمحجابی، مطلبی نوشتم با عنوان: «امر ممکن ما و امر محقق آنها » در این آدرس:
http://mirdamadi.malakut.org/saturday|2007,apr,28|13;49;16.php
که البته آنرا در حالت روحی خاصی نوشتم. دوست عزیز ما جناب مازاریان بر این مطلب من نقدی نوشتند و به بنده ایمیل کردند. از ایشان اجازه خواستم که عین آن نقد را برای آگاهی پیگیران مطالب این وبلاگ در اینجا بی کم و کاست منتشر کنم و ایشان اجازه دادند. در باب مطالب ایشان نظراتی دارم که اگر فرصت و جرات اجازه داد، بعدها خواهم نوشت:
Continue reading "امر کمتر محقق ما و امر بیشتر محقق آنها" »
سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی دانشکده ریاضی برگزار می کند:
تصویر برفک است!
سلسله جلسات ارائه کتاب
از 20 فروردین تا 10 اردیبهشت ماه
زمان : 12 تا 2 هر روز به جز پنج شنبه و جمعه ها
مکان :دانشگاه فردوسی مشهد/ دانشکده ریاضی/ سالن بزرگنیا
منتظر تمام دوستان عزیز هستیم.
Continue reading "فاذا قرء الکتاب قم فاستمع و انصت" »