« حباب در ملکوت | صفحه‌ی اصلی | مستوجب سنجش »

مراد ما از فلسفه کاربردی چیست؟ (بخش اول) جاناتان دال هِنتی

رئالیست های کلاسیک، عموما رشته دانشگاهی فلسفه را، پژوهش در باب کل حقیقت در علل و اصول غایی اش، از طریق به کاربستن عقلِ صرف تعریف می کنند. ما همچنین میان شاخه های متنوع فلسفه مانند متافیزیک، وجودشناسی، معرفت شناسی، منطق، اخلاق و مانند آن، تمایز می نهیم. ما همچنین نشان می دهیم که هر شاخه از فلسفه موضوع خاص خود را برای پژوهش دارد: وجودشناسی، پژوهش در باب هستی است؛ معرفت شناسی، پژوهش در باب تحقق معرفت است؛ منطق روش هایی است که در استدلال ورزی درست یا صحیح به کار می رود؛ و اخلاق پژوهش در باب سلوک درست یا روش های کسب سعادت است. همچنین بسیاری از فیلسوفان میان دو مقوله کلی در درون خود فلسفه تمایز قائل شده اند: فلسفه نظری یا توصیفی و فلسفه هنجاری یا تجویزی. مقوله نخست شامل پژوهش هایی مانند وجودشناسی و معرفت شناسی است در حالی که مقوله دوم شامل اخلاق و ارزش شناسی (پژوهش در باب ارزش) است. من و دیگران به این دو مقوله کلی، مقوله سومی افزوده ایم که فلسفه کاربردی نامیده می شود. مراد ما از فلسفه کاربردی چیست؟ مراد از اصطلاح «کاربردی» همان انجام دادن و عملا به کار گرفتن است. از طریق این کاربردِ اصطلاح «کاربردی»، می توانیم تعریفی عام از این نوع فلسفه را صورت بندی کنیم: فلسفه کاربردی، عبارت است از به کار بردن اصول و مفاهیم مشتق از فلسفه و مبتنی بر آن، برای پژوهش در باره شئون عملی و فعالیت های مان. توجه کنید که این اصول و مفاهیم برای «پژوهش» در باب شئون عملی استفاده می شوند. علت این که چرا این [نوع فلسفه] مهم است، این است که معرفت کاربردی، معرفت فلسفی درجه سوم است و ضرورتا منجر به حقیقتی تام که قابل اجراء در تمامی زمان ها و مکان ها باشد، نمی شود. اجازه بدهید در این باره توضیح بدهم. معرفت فلسفیِ درجه اول، اصولا در ذات خود، متافیزیکی است. یعنی اصول و مفاهیمی که در متافیزیک (شامل وجودشناسی، روان شناسی تعقلی، فلسفه هستیِ بی جان یا کیهان شناسی) ارائه می شود، مبنایی را برای کنکاش های فلسفیِ دیگر در هر دو حوزه هنجاری و کاربردی، بنیاد می نهد. معرفت شناسی، که زمانی عموما حزئی از متافیزیک بود، به نحوی گسترش یافته که اکنون خود رشته ای مستقل است، اساسا به این دلیل که ظهور و بروز شکاکیت فلسفی در چهار سده گذشته افزایش یافته است. بی تردید منطق، اساسا علمی روش شناختی است اما معرفت درجه اول است به این معنی که مبنایی است برای تمامی کنکاش های دیگر. من به معرفت درجه اول به عنوان امری توصیفی اشاره کردم زیرا، به نظر من، این آن چیزی است که دقیقا متافیزیک و معرفت شناسی، انجام می دهد: آنها واقعیت یا وضع «واقع» اشیاء را «توصیف» می کنند. معرفت درجه دوم فلسفی شامل ارزش شناسی، اخلاق، سیاست و زیبایی شناسی است؛ رشته هایی که ذاتا گرایش به «هنجاری» بودن دارند. به نظر من، اصول و مفاهیم ما در این رشته ها، گرایش به دقت و قطعیت کمتری دارند، گرچه که اصول و مفاهیم به کاربرده شده در این نوع معرفت، مبتنی اند بر معرفتی که از فلسفه توصیفی گرفته شده است. مثلا برای بسط اصول و مفاهیم در اخلاق، داشتن معرفتی از روان شناسی تعقلی، یعنی آن چه که برخی اوقات فلسفه انسان یا فلسفه طبیعتِ جاندار نامیده شده، اهمیت دارد. به نظر من کسی نمی تواند به [فهمی از] «خیر» برای انسان دست یابد یا سامانه ای از اصول صحیح اخلاقی یا قاعده ای از رفتار عقلانی بشر را بسط دهد بی آن که آن ها را بر برداشتی از طبیعت انسان، با تعابیری فلسفی، مبتنی کرده باشد. آن چه خیر انسان است، متضمن برداشتی از این نکته است که انسان چیست.

مطالب مرتبط

از تعبد در دین تا تعبد در فلسفه

درنگی روش‌شناختی

کلاف سر در گم عینیت

نگاه دختر عاقل به نامه‌ی عاشقانه

دکتر بهشتی در مشهد (2)

دکتر محمدرضا بهشتی در مشهد (1)

که من از جریده‌ی مدرسه سرشار شدم

درباره‌ی مرگ به مثابه‌ی موضعی معرفت‌شناختی

مراد ما از فلسفه کاربردی چیست؟ (بخش دوم) جاناتان دال هنتی

در کیستیِ روشنفکر

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/475

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)