« نه از روم و نه از زنگ و نه بی‌رنگ | صفحه‌ی اصلی | دیگری شما را آزاد خواهد کرد »

فرشته سرطانی: زندگی شايد همين باشد


دیشب تا سحر نشستم و فیلم نوامبر شیرین را دیدم. این فیلم گرچه از سوی بسیاری از منتقدان از نظر هنری ضعیف توصیف شده اما مرا، سخت خوش آمد. این فیلم داستان مسئول تبلیغات یک شرکت بزرگ است که در زندگی اش همه چیز دارد: پول و موفقیت تجاری. او به طور اتفاقی و در حادثه ای که غرور او ایجاد می کند با زنی ساده ولی تاحدودی عجیب به نام سارا آشنا می شود. سارا نلسون را رها نمی کند و از او می خواهد فقط یک ماه، یعنی ماه نوامبر را با او بگذارند. او می گوید می خواهد به نلسون کمک کند تا زندگی اش را تغییر دهد به شرطی که در این یک ماه نلسون به توصیه های سارا گوش کند. نلسون تردید می کند. او فکر می کند سارا زنی است که به دنبال مردان مختلف و رابطه با آن هاست. اما نهایتا می پذیرد. سارا، نلسون را با زندگی عادی و روزمره، زندگی ای ساده و خالی از هیاهویی مدام برای کار و کار و کار، آشنا می کند. نلسون، به سارا علاقه مند می شود و رفتارش تغییر می کند و آن "من" اش که به قول مولوی هفتاد من است، اندک اندک آب می شود. نلسون به سارا پیشنهاد ازدواج می دهد اما سارا رد می کند. رفتار سارا کم کم عجیب تر می شود و یک روز بی هوش می شود. نلسون در می یابد که سارا به نوع بدخیمی از سرطان مبتلاست و زمان زیادی زنده نخواهد بود. سارا از زمانی که به سرطان خود پی برده، زندگی خود را به ماه های مختلفی تقسیم کرده و هر ماه می کوشد به کسی کمک کند. سارا از نلسون می خواهد که او را ترک کند. نلسون نمی پذیرد و در عید پاک برای سارا جشن کریسمس می گیرد زیرا می داند که شمع زندگی  فرشته سرطانی او چنان به سرعت رو به خاموشی است که کریسمس را نخواهد دید. حال سارا موقتا بهتر می شود و از بیمارستان به منزل بر می گردد. یک روز صبح نلسون در منزل سارا از خواب بر می خیزد و سارا را می بیند که در حال خروج از منزل است. به دنبال او می دود و او را می یابد. سارا از او می خواهد که او را ترک کند. زیرا او نیز دچار عشق نلسون شده است اما دوست ندارد تصویری که از سارا در ذهن نلسون است در روزهای آخر زندگی سارا عوض شود. او دوست دارد نلسون سارا را در ذهنش همان دختر شاد و ساده ببیند و نه کسی که هر روز چون شمع بر اثر سرطان آب می شود. صحنه آخر فیلم در پارک می گذرد در حالی که سارا چشمان نلسون را با شال گردن می بندد و خود دور می شود. نلسون چشمان خود را باز می کند و سارا را نمی بیند، گویی همه چیز رویایی بیش نبوده است. 


فیلم، حکم لقمه سحور باطنی ام را یافت و سخت مرا در خود فرو برد. اکنون ساعت قریب هشت صبح است و من هنوز نخوابیده ام. فیلم مرا یاد حدیثی انداخت که از نوجوانی همیشه در ذهنم لانه کرده و بارها و بارها تکرار می شود: من ترقب الموت سارع الی الخیرات: آن کس که مرگ را نامنتظره نداند، به سوی نیکی ها می شتابد. سارا مرگ را انتظار می کشید، پس به سوی نیکی ها شتافت. نکته دیگر آن که برای سارا سعادت در همین زندگی ساده بود و نه هیچ چیز دیگر. برای او سعادت در چیزی بیش از در آوردن کفش ها در کنار ساحل و خود را به نسیم سحری سپردن و کت و شلوار نوی خود را به فقیری دادن نبود و .... زندگی شاید همین باشد. همین. و این نکته ای سخت ساده و سخت غیر بدیهی است. نلسون در یک ماهی که با سارا در زیستی ساده و فارغ بود، به سعادت رسید، سعادتی که در زندگی پر زرق و برق و مجلل و پر هیاهوی خود نداشت. این سعادت چنان پررنگ شد که موقعیت خوب مالی ای را به خاطر توهین کارفرما به یک گارسون، رد کرد و بر پیشنهاد ازدواج خود با یک دختر سرطانی در آستانه مرگ پای فشرد. نکته دیگر آن که نگاه سارا به عشق و نسبت آن با وصال مرا به یاد این شاه بیت سعدی انداخت که:

 چنانت دوست می دارم که وصل ام دل نمی خواهد / کمال دوستی باشد مرا از دوست نگرفتن

 سارا دوام این عشق را در عدم وصال می دید. گویی وصال مدفن عشق است. گویی مریضی و خاموشی زودهنگام او بهانه ای بود برای تن ندادن به وصال. او دوست داشت کمال دوستی را به جا آورد و کمال دوستی این بود که در خاطره خود از معشوقش گرفته نشود و در خاطره عاشقش باقی بماند. عشق  و وصال انگاری دشمن اند و آمدن یکی رفتن دیگری است. تا عاشقی هنوز وصال نیامده است و گر وصال بیاید نه دیگر عاشقی. او ترجیح داد روزهای آخر زندگی خود را نه با عشق که با خاطره آن بگذراند. گویی ترس از شکست عشق در روزهای آخر زندگی او را در رها کردن عشق موجه ساخته بود. برای او سپتامبر به پایان نمی رسید. پس نمی توانست مرد دیگری را کمک کند. او سپتامبر آخر عمر خود را در خاطره عشق می گذراند و این بهتر از خود عشق برای او بود. 


زندگی شاید همین باشد. 

و
 زندگی
شاید
 همین
 باشد.

 

مطالب مرتبط

در سوز ساز

حدیث نامکرر «مرنج و مرنجان»

اتقوا من مواضع التُهم، صاحب سایبر تو هم!

عاشورا: روایت چل‌تکه

مقصد: عاشورای امجد

زین پس چو نباشیم...

اطلب الرفیق ولو بالسایبر

به باد ده سر و دستار عالمی

آن‌چزها که آرام‌ام می‌کند: الا بهذه الامور تطمئن قلبی

که گفت در رخ خوبان نظر خطا باشد؟

بازی شب یلدا با تاخیر

شین مثل برهان شر: میم مثل مادر

پیر خرابات و لطف دائم‌اش

گاهی آن‌کس که حقیقت را می‌گوید بی‌شرف است(؟)

خزانِ آرزو و باز هم برهان شر

کام‌ام از تلخی غم چون طنز گشت

درباره‌ی خدایگان خواب و مطالعه

فربه‌تر از فردید

دیدار دوم با مهدی جامی

میرزاوزیری و یک شب خوب

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/5913

نظرها

عالی بود . یاسر جان من هم این فیلم را دیدم . خیلی تاثیر گزار هست . قربانت

فیلم عالی است!
رتبة پایینش هم در آی ام دی بی بسیار عجیب است برای من که اغلب اوقات رتبه های را درست حدس میزنم!
من در سحرگاهی دیدم این فیلم را و بس غرق شدم در آن.

تفسيرت بسيار زيبا و دلنشين بود ياسر عزيز

بايد نذر كنم نظرم اينجا ثبت بشه

از این فیلمنامه په اضافه یک معجزه و شفای سارا و پایان خوش یک فیلم بالیوودی خوب در می یاد
:)

سلام
اگر عشق با وصال درتضاده پس بالاخره انسان چطور با معشوقش همراه بشه

وچطوربتونه زندگي كنه ؟؟؟

یاسر: چطوری؟ با علم به همین نکته. دانستن این نکته که احتمال دارد وصال و عشق با هم رابطه عکس داشته باشند فرد را برای مواجهه با آن اگر رخ داد آماده تر می کند

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)