ز فقه ِ سست ملولام، بیار سنجش آن
در باب این رای چه میتوان گفت؟ نکتهی اول اینکه چنین یقین خواهیای (مبنی بر اینکه اصول دین باید بر اساس یقین باشد) "حکم بما لا یطاق" است. فارسی بگویم، یقین از آن عنقاهایی است که «شکار کس نشود، دام باز چین». زیرا اگر منظور "یقین روانشناختی" است (یعنی حالتی نفسانی که فرد در آن حالت، احتمال صدق خلاف باورش را نمیدهد) چنین یقینی، از آنجهت که یقینی "روانشناختی" است، "ارزش معرفتی" (epistemic status) ندارد (یعنی احتمال صدق و/یا توجیه باور را بالا نمیبرد) و چنین یقینی از طریق تقلید هم برای بسیاری حاصل میشود (مانند بسیاری افراد که از طریق تقلید به بسیاری امور یقین دارند) و به همین خاطر فقها، دست کم در بادی امر (prima facia)، گفته اند که اعتقاد فرد باید از روی یقین باشد و نه تقلید، که منظور این است اگر از روی تقلید باشد حجت نیست. (در ادامه خواهیم گفت مغز رای فقها این نیست که اصول دین نباید تقلیدی باشد و باید از روی تحقیق و دلیل باشد، چنانچه برخی از آنها به این نکته تصریح هم کرده اند). اگر هم منظور "یقین معرفتی" است (یعنی گزارهای که اگر تمام یا غالب عقلا، از آن جهت که عاقل اند، در گزارهای نظر کنند به صدق آن معترف میشوند)، چنین یقینی ظاهراً جز در اصول بنیادی ریاضیات و منطق دستیافتنی نیست. در مابقی امور، یقین، اولاً در بسیاری موارد بعید است حاصل شود و اگر هم حاصل شود بسته به موقعیت اجتماعی و روانشناختی افراد متفاوت خواهد بود و خلاصه دیگر واحد نیست و هر کسی به چیزی یقین دارد.
بنابراین سودای اینکه اصل بر این است که آدمیان به اصول دین مطابق رای فقها اعتقاد ِ یقینی پیدا کنند، افسانهای بیش نیست. نشان به آن نشان که کافی است به یکی از کتابهای تاریخ علم کلام اسلامی (مثل ملل و نحل شهرستانی یا مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین ابوالحسن اشعری) مراجعه کنید تا ببینید که در باب ریز تا درشت مسائل کلامی چه تنوع محیِّر العقولی وجود دارد و تصور رسیدن به یقین تنها برای کسی میسر است که از ریز به ریز این تنوعها، اجمالاً یا تفصیلاً، بی خبر باشد.
به طور خلاصه رای فقها در باب یقین این است که اصل بر این است که آدمی در بسیاری موارد میتواند یقین معرفتی پیدا کند و اینگونه نیست که یقین محدود به اصول ریاضیات و منطق باشد. مثلا آنها معتقدند که اگر کسی در ادلهی اصول دین نظر کند و دارای قوهی ادراک معمولی باشد و از انصاف هم برخوردار باشد قهراً به صدق آنها یقین پیدا میکند. اگر یقین نیافت، یا قوهی عاقلهی خود را درست به کار نگرفته است و یا از در ِ انصاف در نیامده است.
یقین آنچنان برای فقها مهم است که حتی اگر از راههای غیر معمول و نامقبول هم حاصل شود، حجت است. به عنوان یک نمونه از اهمیت یقین، به این تعبیر سید سیستانی توجه کنید:
"چنانچه شخص به عقائد حقه اسلام يقين داشته باشد و آنها را اظهار نمايد هر چند از روى بصيرت نباشد آن شخص مسلمان و مؤمن است و همه احكام اسلام و ايمان بر او جارى میشود" (توضيح المسائل فارسي سيد سيستاني، چاپ چهارم، 1415، نشر مهر، قم، ص 5).
"از روی بصیرت نبودن" را در اینجا باید به معنی تقلیدی بودن گرفت. زیرا در جملهی قبل سید سیستانی بصیرت را در مقابل تقلید قرار میدهد. پس بصیرت به همان معنای دلیل است. معنای این کلام آن است که یقین حتی اگر بدون دلیل هم حاصل شود، در صورتی که محتوای آن یقین دقیقاً مطابق علم کلام استاندارد فقیهانه از کار در آید، حرام و باطل نیست (به خاطر بیاورید که تقلید در اصول دین حرام بود ولی حالا دیگر حرام نیست) بلکه بالاتر از آن در چنین حالتی فرد، مسلمان و حتی مومن است. به نظر بنده این رای سیستانی به رایی که در عمل فقها به آن در باب اصول دین پای بند اند نزدیکتر است. مشابه این رای را (یعنی کافی بودن تقلید در اصول دین) در رسالهی سید گلپایگانی هم میتوان یافت:
اگر از گفته غير [یعنی از راه تقلید] به عقايد دينى يقين پيدا كند در حكم به مسلمان بودن او كافى است (توضيح المسائل فارسي سيد گلپايگاني، 1414 قمری، نشر دار القرآن الكريم، قم، ص 4) [افزودهی توضیحی میان دو قلاب از صاحب وبلاگ حباب است].
عین تعبیر نقل شده از رسالهی سید گلپایگانی در رسالهی شیخ لطف الله صافی بی کم و کاست نقل شده است (توضیح المسائل شیخ لطف الله صافی، 1414 قمری، نشر دار القرآن کریم، قم، ص 3)
این بدین معنی است که گرچه تقلید در اصول دین جایز نیست اما امری وجود دارد چنان استوار که این تقلید ِ نامقبول را مقبول میکند و آن "یقین" است که اگر تقلید فرد به آن آراسته شود دیگر نامقبول نیست و برای مسلمانی فرد کافی است. ضمنا هیچ تفاوتی میان یقین معرفتی و روانشناختی نهاده نشده است.
به نحو غیر یقینی معتقدم که یقینشناسی فقهای ما معیوب و غیر قابل دفاع است و تنها میتوانم آرزو کنم که روزگاری برسد که نسلی از فقها فرا برسند که در این یقینشناسی معیوب در پرتو معرفتشناسی جدید نظری دوباره بیفکنند.
سخنام را تا به اینجا خلاصه کنم:
- مطابق یقینشناسی فقها هر فرد علی الاصول "میتواند" به معتقدات اسلامی، مطابق استاندارد فقیهانه، بر اساس دلیل، "یقین" پیدا کند و بلکه وظیفه دارد چنان کند و اگر یقین پیدا نکرد اشکال از فرد است نه اینکه مساله اصولا یقین بردار (یقین معرفتیبردار) نباشد.
- در تحلیل نهایی، باطن رای فقها این است که ارزش "یقین آوردن" از ارزش "به دنبال دلیل رفتن" بیشتر است، زیرا اگر کسی به دنبال دلیل رفت اما به حقانیت اسلام، آنگونه که فقیهان میفهمند، پی نبرد، نزد فقها، تحت شرایطی که احراز آن هم نهایتا به دست خود فقهاست، دیگر مسلمان نیست و احکام اسلام بر او جاری نمیشود؛ اما در مقابل، اگر کسی به دنبال دلیل نرفت اما مقلدانه یقین به حقانیت اعتقادات اسلامی، مطابق استاندارد فقها، یافت به اعتقاد همان فقها مسلمان است و نزد خدا معذور و حتی مومن است (فراموش نکنید که مسلمان بودن در اینجا، علاوه بر جاری شدن آثار فقهی مسلمان بودن، علی الاصول به معنی رسیدن به سعادت است).
گرچه برداشت ما به شیوهی پیشینی (a priori)، یعنی با تحلیل متن فقیهان در رسالههایشان که برای عامهی مومنان نوشته شده اند، حاصل آمده است اما علاوه بر آن، این نکته را با نظر به شیوهی برخورد غالب فقیهان با مکلفان میتوان به شیوهی پسینی (a posteriori) هم در یافت.
شاید هیچ فقیهی را نتوان یافت که یک مسلمان عامی را به علت اینکه اصول اعتقادات را از روی تقلید پذیرفته است رسماً از اسلام خارج بداند (در حالی که خودشان غالباً میگویند تقلید در اصول دین حرام است) و حتی ارزش اسلام او را پایین بداند (دیدید که در نظر سید سیستانی نه تنها بر فردی که مقلد در اصول دین است، احکام اسلام جاری میشود که احکام ایمان هم جاری میشود، با نظر به این نکته که ایمان درجهای خاصتر از اسلام است)، اما بسیار پیش آمده است که فقها محققانی را که از راه دلیل، و لو به نظر فقها از راه دلیلی باطل، رای دیگری در باب اصول و حتی فروع دین دارند، تکفیر کرده اند (در حالی که غالباً خودشان، دست کم در بادی امر، میگویند اصول دین را فرد باید خودش بر اساس دلیل برسد).
وقتی به همهی آنچه گفتیم داستان ارتداد را هم اضافه کنید، مغز رای فقها، احتمالا چیزی نیست مگر این که: آره گفتیم باید به دنبال دلیل بروید اما خوب اگر بی دلیل هم به رای ما یقین یافتید اشکالی ندارد، مضافا اگر هم حالا خواستید دنبال دلیل بروید حواستان باشد دلیلتان به جاهای دیگری غیر از حقانیت همان اسلام ما اصابت نکند و گر نه ما مجبوریم، تحت شرایطی که نهایتاً احراز آن هم به دست خودمان است، برای سعادت خود شما ریختن خونتان را بر دیگران مباح کنیم و زنتان را بر شما حرام.
جالب اینجاست که فقیهان اختلاف نظر در میان خود را، دست کم نظراً، به رسمیت شناخته اند و معتقدند فقیهی که در مقام استنباط حکم فقهی به واقع برسد دو اجر دارد (اجر تلاشی که برای یافتن حقیقت کرده است و اجر دوم برای اینکه به واقع رسیده است) اما اگر نرسد یک اجر دارد (اجر تلاش برای یافتن حقیقت). اما همین اصل را در مورد علم کلام به رسمیت نمیشناسند و کسانی را که دریافتهای کلامی دیگری (مثلا تصویر متفاوتی از خداوند و معاد و جایگاه فقه) دارند، تحت شرایطی، که احراز آن هم نهایتاً به دست خود فقیه است، مستحق عنوان مسلمانی (یعنی سعادت به اضافهی حق زیستن) نمیدانند. زیرا هر دلیلی که فرد را به چیزی غیر از رای درست، یعنی آنچه فقها میگویند، برساند رایی باطل و یا "کودکانه" (تعبیر آقای سبحانی در وصف رای آقای شبستری در مورد عصمت نبی) است.
خلاصهتر بگویم رای غالب فقیهان را (اگر نگویم همهی آنها را) که بشکافی مغزش احتمالا این میشود:
- هر کس به رای ما یقین پیدا کند (حالا مهم نیست از راه دلیل باشد یا تقلید) به سعادت رسیده است، و هر کس به رای ما یقین پیدا نکند (حالا مهم نیست از راه دلیل باشد یا تقلید) به سعادت نرسیده است.
اگر به این موضوع (یعنی نقد معرفتشناسی فقه و سنجش اخلاق باور فقهی) علاقهمندید باید منتظر بمانید تا کتاب دکتر ابوالقاسم فنایی با عنوان "اخلاق دینشناسی" منتشر شود. فنایی معرفتشناسی غیر قابل دفاع فقهای ما را، خصوصا یقینشناسیشان را، خوب در این اثر شکافته و نقد کرده است.
پاسخ پیشاپیش یک اشکال (دفع دخل مقدر)- اگر گفته شود که چرا در این بحث به کتابهای اصول ِ فقهی فقها مراجعه نشده است، در پاسخ خواهیم گفت این نوشته درآمد گونهای بر این بحث است و بحثی مستوفا در این باب را باید در جایی دیگر جست (از جمله، چنانچه گفتم، در کتاب دکتر فنایی). گذشته از این، رسالهی عملیهی فقها ویترین آثار آنها است. زیرا کتابی است که فقها از مکلفان میخواهند که به آن مراجعه کنند و تکلیف شرعی خود را از آن استخراج کنند.
توضیح: دسترسی به رسالهی عملیهی پانزده مرجع تقلید و مقایسهی رای آنها در موضوع مورد بحث و ارجاع به آنها، بر اساس مراجعه به نرمافزار "کتابخانه اهل بیت" (نسخهى اول 1384 – 2005 م. مركز معجم فقهى و مركز پژوهشهاى اسلامى المصطفى، قم) میسر شده است. اگر به حوزهی مطالعات اسلامی علاقهمندید، داشتن این نرمافزار که حاوی 4700 جلد کتاب در حوزهی فقه، اصول، کلام، فلسفه، منطق، اخلاق، عرفان، ادبیات عرب، تاریخ، رجال، تفسیر، حدیث و غیره است (هر کدام کاملا مطابق یک نسخهی معتبر چاپی)، از پیتزای شب برای شما واجبتر است.

نظرها
آفرين. تحلیلات خیلی خوب است. میشد بيشتر بسطاش داد. در واقع به جای روايت توصیفیتر، میشد با ورود منطقی و انتقادی به بحث، از همینها حکم مسلمانی ملت را کشید بيرون و حکم «ارتداد» را شکافت. به نظر من بايد اين وجه را برجسته کنی که احکام «ارتداد»، ملحدتراشی، برچسب بیدينی به مردم زدن (چه در مواقعی که کسی واقعا از دين خارج میشود و چه در مواقعی که به او تهمت میزنند) عمدتاً حکم سياسی است.
خلاصه اينکه از منظر توصیفِ صرف باید کمی بیش از اين فراتر بروی. مطلب هم طولانی است و برخی نکات در آن گم میشود و برای خوانندهی ناشکيبا بيرون کشیدناش از مندرجات متنات کمی سخت است.
د. م.
یاسر: این در واقع اتودی از یک طرح بزرگ است. کتاب دکتر فنایی به نظر من آغاز روندی است که امیدوارم مستدام باشد نامش را می توان نقد معرفت شناختی فقه و شاید دقیقتر و جزیی تر سنجش اخلاق باور فقهی نامید.
کتاب دکتر فنایی را دعا کنید در آید.
Posted by: داريوش | April 17, 2009 2:11 PM
اينها چيزهايي است كه بعد از خواندن مطلب مفيدتان به ذهنم رسيد. زياد منظم و هماهنگ نيست چون واقعا نميدانم درست هستند يا نه. ضمنا كاملا گماني و حدسي صحبت كردهام. اما شايد بتوانند سوالهايي باشند كه جوابش را از شما ياد بگيرم.
فكر ميكنم تعريفي كه در نظام فقهي از "يقين" آمده است همان تعريف روانشناختي است كه گفتيد. اما گمان ميكنم در مورد اصول دين و به طور كلي يقينيات ديني، منظور از يقين، قطع است. طبق اصول هم قطع به هر طريقي الزامآور است. حتي اگر شنيدن از يك نفر آدم موثق باشد.
اما احساس ميكنم كه وقتي در رسالات عمليه ميگويند تقليدي منظورشان اين است كه به صورت تعبدي امري را بپذيرند. من خودم اين حالت را دارم. مسائل رساله، مسائلي است عجيب و بيسروته اما فقط چون فقيه آن را گفته احتمالا دليلي داشته و من مقلد نيازي ندارم كه آن دلايل را بدانم. مثل مثال زهوار در رفته پزشك متخصص كه نميپرسم چرا به من فلان قرص را دادهاي. اما اين كه پزشكي جديد پاسخگو است يا طب قديم بحثي است كه قبل از مراجعه به پزشك بايد براي خودم حلش كنم. و البته لازم نيست حتما مستدل باشد. يقين – و به گمانم قطع- گويا هميشه مستلزم مستدل بودن نيست. بلكه مفهوم مستدل بودن و مفهوم يقين عموم و خصوص من وجه هستند. به عنوان مثال وقتي فقيه از طريق جفر و رمل به حكمي يقين پيدا كند براي خودش الزامآور است اما براي من مقلد الزامآور نيست. يعني مستدل بودن حكمش سبب تقليد ميشود. پس يقيني كه غيراستدلالي باشد هم وجود دارد.
البته جور ديگري هم ميتوان وارد اين بحث شد. يقين امري دروني است و احتمالا اين حكم در رسالات عمليه كاملا بيمصداق باشد. مثلا شما شك ميكنيد كه فلاني در مورد اصول به يقين نرسيده اما خودش معتقد است كه موقن است. به نظرم اين فرد مومن است. به طور كلي احساس ميكنم كه اين حكم در رسالات عمليه نه به خاطر حكم كردن درباره ايمان افراد، بل به خاطر آن است كه هر فردي خودش را مورد مداقه قرار دهد. به همين سبب است كه گمان ميكنم حكمي بيمصداق باشد. مانند ماجراي عقل در رساله دكارت؛ هيچ كس نميگويد من خدا را بدون يقين ميپرستم. البته شايد شما چيزهايي بدانيد كه من نميدانم و همين سبب ادعاي من شده باشد.
یاسر: والا من این حکم اصولیون را که شما هم می فرمایید در نمی یابم که: طبق اصول هم قطع به هر طريقي الزامآور است
یعنی چه اگر من قطع کردم که باید کسی را بکشم آیا این حکم برای من الزام آور است در این قطع روانشناختی چه خاصیتی است که الزام می آورد؟
Posted by: hamed | April 18, 2009 9:54 AM
سلام یاسر جان
خوبی اخوی
ما تو فیس بوک هی احوالتو می پرسیم ولی مثل اینکه سر نمی زنی بهش.بهرحال دلمون تنگ شده برادر.خوش باشی
یاسر: من دیر به دیر فیس بوک را باز می کنم من به اخوی شما زنگ که زدم به شما هم سلام رساندم
Posted by: حسین احمدیان | April 18, 2009 12:07 PM
در مورد این مطلب شما چند نکته در وبلاگم نوشتم
یاسر: به وبلاگ شما سر زدم اما مطلب مربوط به مطلب خودم ندیدم اما از روایت شما از ایتالیا خصوصا کلیساهایش لذت بردم
Posted by: علی سرزعیم | April 18, 2009 1:37 PM
آقا داريوش عزيز،
بين تبعيت از نظر پزشك متخصص و فقيه در صورت غير قابل درك بودن آن نظر فرق زياديست!
1. اينكه اگر به حرف پزشك متخصص عمل نكني كسي تو را كافر نمي نامد و حكم ارتداد نمي دهد و نجس نمي خواندت ولي در اينجا بر شما هزار و يك حكم جاري مي سازند و شلاقت مي كوبند و تكفيرت مي كنند
2. هركس مي تواند به سادگي تمام و البته با جرات كافي از پزشكش بخواهد كه او را از دلايل خوردن دارو آگاه سازد كه معمولا در پزشكي جديد چنين مي كنند. من خود در مراجعات مكرر به پزشك در كشوري غربي بامواردي اينچنين مواجه بوده ام و از قضا كلي مطلب هم در باره ي بيماريم آموختم! اما در اينجا حتي خود فقيه هم دليل حكمش را از نظر عقلي بعيد است بداند و عمدتا دلايل نقلي مي آورد چه برسد به مقلد كه ارائه ي برهان طلب كند!
Posted by: صادق | April 25, 2009 9:14 PM
سلام
اگر در مورد فقه صرف صحبت نکنیم من معتقدم ما درک می کنیم که مخالفت کنیم می آموزیم و بر ضد هم میشویم...
اعتقاد من بر این است که دلیل این اضداد در خودمان است چرا که همه ما آموزه های یکسان را هم حتی یکسان درک نمی کنیم چه برسد به آموزه های غیر یکسان
Posted by: مهران | April 26, 2009 5:50 AM
زیبا بود
از این مطالب به کشکی بودن نظرات اسلام آخوندی پی میبری
اما اگر بین اصول الدین اولین اصل یعنی خدا را به همین روش به یقین نزدیک شوی چون رسیدن به یقین محال است
حتی برای پیامبران و... نزدیک شدن به یقین جواب تمام سوالات است
Posted by: جمع بندی نظرها | June 4, 2009 5:24 PM
بحث نجاست ذاتي اهل كتاب مدخلي بود تا شما بتوانيد جايگاه ادراكات عقلي در استنباط احكام الهي را مطرح سازيد.
تقريبا به اندازه نيمي از عمر شما را در اين مباحث گذراندهام و بر اين باورم كه بخش عمده اعتراضهاي اين چنييني ناشي از اختلافي است كه بين ادبيات فقه سنتي ما با ادبيات تحصيل كردگان علوم انساني نوين وجود دارد. تقريبا از پاسخ به هيچ يك از اين مدعاها فروگذاري نشده است، اما چون فهم زبان مصطلح فقها و اصوليان براي بسياري دشوار است از درك آن ناتوانند.
پاسخگويي به اين فرع فقهي كار چندان دشواري نيست و بزرگاني چون حضرت امام با وجود آنكه از نظر ادله اجتهادي قايل به طهارت اهل كتاب بودهاند اما به جهت احتراز از مخالفت با مشهور از فتواي به آن اجتناب كردهاند. اينكه برخي از شاگردان ايشان كه خود را مفتخر به تلمذ نزد ايشان ميدانند به راحتي فتاوايي شاذ و بيسابقه صادر ميكنند كه علاوه بر مخالفت مشهور از جهت فن استدلال فقهي مخدوش مينمايد، از عجايبي است كه براي من طلبه هيچ توجيه علمي ندارد و تنها آن را به سلايق شخصيشان مستند ميسازم.
یاسر: متشکرم از پاسختان
Posted by: فريد | August 19, 2009 7:37 PM