« سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت | صفحه‌ی اصلی | دست بردار از این در وطن خویش غریب »

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش را



1.       در هواپیمای‌ام... در راه بحرین. از آن‌جا می‌روم لندن. امروز دوشنبه 4 شهریور هشتاد و هفت، 25 آگوست دو هزار و هشت است. قرار است حضرت داریوش بیاید فرودگاه دنبال‌ام. حس عجیبی دارم... لطفی می‌خواند در «خموشانه»:

شمس الضحی، شمس الضحی....

 حس کنده‌شدن (انتزاع) دارم...

زنجیرها را بردریم...

ما هر یکی آهنگریم...

 آتش در این عالم زنیم...

 این چرخ را برهم زنیم...

 این عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم...

 چون خویش سرگردان کنیم...

 چون خویش سرگردان کنیم...

چون خویش سرگردان کنیم....

-         نمازت را اول وقت بخوانی‌‍‌ها؟ خدا و پیغمبر در فرنگ فراموش‌ات نشود

-         کاش قبلا یک سفر خارج رفته بودی

-         خدا کنه بری دیگه برنگردی! نخند! دعا می‌کنم نه نفرین

-         لایمکن الفرار من حکومتک

-         بر سر سینی خداحافظی که قرآنی در آن است و لیوان آبی و مادری بیمار که اشک می‌ریزد در فراق قریب الوقوع فرزندش، تفالی زدم به مصحف آیه آمد: ولا تبخسوا الناس اشیائهم و لا تعثوا فی الارض مفسدین (هود).

لطفی کمانچه می‌کشد، گویی به نهانخانه‌ی دل من

 مگر نه این‌که همیشه روی هوایی؟ خوب حالا به نحو انضمامی هم این‌گونه‌ای.

-         آن سید دوست‌داشتنی  (که با وجود اختلاف نظر عمیق فکری میان ما، سخت به او ارادت دارم) در تلفن خداحافظی با همان روحیه‌ی رادیکال همیشگی می‌گفت به میان آن وحوش (منظورش غربی‌ها خصوصا لیبرال‌های‌اش بود) که می‌روی، انشاءالله سرباز امام زمان بمانی.

-         نه این‌که فکر کنی از روز اول عزم رفتن داشتم ها نه. کار به جایی رسید که زبان حال‌ام شد: «باید برون کشید از این شهر رخت خویش را». یادت هست که آن نهاد علمی حوزوی وابسته به حاکم معدلت‌پرور حتی حاضر نشد به من ترجمه‌ای از انگلیسی به فارسی در حوزه‌ی فلسفه‌ی دین بدهد؟ گفتند فلانی حاشیه‌ی سیاسی (!؟) دارد. پیغام دادم که ترجمه می‌کنم با اسم مستعار چاپ کنید. پاسخی نیامد که یعنی نه. باز هم بگویم؟ آن‌ نهاد دانشگاهی که سال‌ها در آن کم مزد و بی منت زحمت کشیده بودم، با چرخش دولت چنان به تدریج و ظرافت مرا از دور خارج کرد و نامحرم شدم که بر ظرافت رذالت‌شان در دل آفرین گفتم. کارم شده بود خانه‌نشینی: شب‌ها خواندن و روز‌ها خوابیدن. آخرها بانو می‌گفت چرا از خانه بیرون نمی‌روی؟ گفتم صبر کن از این اقلیم بیرون می‌رویم. می‌رویم جایی که حاکمان‌اش معدلت‌پرور نباشند، جایی که هر روز از فضایل نگویند و در عمل هم‌آغوش رذایل باشند ....

-          دل‌ات برای مملکت‌ات تنگ شود، حتی اگر در آن نباشی، بهتر از آن است که از آن متنفر شوی، حتی اگر در آن باشی.

 

2.       فرودگاه بحرین‌ام. در نمازخانه نشسته‌ام و دارم تایپ می‌کنم. زمان به ساعت بحرین، قریب هشت شب است. ایران باید ساعت نه و نیم باشد. باید چیزی در حدود شش ساعت را، احتمالا به بطالت، در این فرودگاه بگذرانم و بعد عازم لندن شوم (ایزد اگر مدد کند). چه فرودگاه جالبی است. ورود به فرودگاه بحرین، اولین تجربه‌ی من از «زیستِ غیر ایرانی» است. برای منی که هیچ‌گاه از ایران، حتی برای سفر زیارتی هم بیرون نرفته‌ام، سهل است حتی شیراز، اصفهان و کیش هم نرفته‌ام، بحرین شروع یک تجربه‌ی جدید است.

-         کل این فرودگاه را گشتم اما حتی یک سرویس اینترنت رایگان که کار کند نیافتم. تنها سه جا یافتم که  کامپیوتر آن‌جاها هم کار نمی‌کرد. در نمازخانه‌ی این فرودگاه حتی یک مهر (به کسر میم خوانده نشود!) پیدا نمی‌شود. چیز عجیبی نباید باشد بلکه برای من عجیب است احتمالا. تقریبا هیچ‌کدام از نمازگزاران این‌جا فردی نماز نمی‌خوانند. چند تا-چند تا وارد می‌شوند و حتی اگر همدیگر را نشناسند، جمع می‌شوند و نماز جماعت می‌خوانند: کتف‌ها بسته و آمین گویان پس از پایان حمد.

-         دیدن قیافه‌های جورواجور آدم‌ها که همچون رنگین‌کمانی طیف‌ رنگ‌های مختلفی را از پوشیه‌ای گرفته تا نقطه‌ی مقابل آن تشکیل میدهد، مرا متوجه این نکته می‌کند که «دیگری» (other) (دگراندیش و دگرباش و دگرزیست) چقدر از ایرانی ِ پساانقلاب دریغ شده و آن‌مقدار هم که غیر (دیگری) در دیار ما هست، قاچاقی است و  به انحای مختلف به رسمیت ناشناخته شده. 

 

3.       لندن‌ام. امروز سه‌شنبه پنج شهریور، 26 آگوست است. فرودگاه لندن اصلا به قشنگی فرودگاه بحرین نیست. من و داریوش همدیگر را در فرودگاه پیدا نکردیم. هر دو ساعتها در مکانی بسیار نزدیک به هم دنبال یکدیگر می‌گشتیم. از فرودگاه هیثرو (Heathrow) یک کارت تلفن خریدم و دو بار به گوشی او زنگ زدم. جواب نیامد. برای‌اش پیغام گذاشتم. روانه‌ی مترو شدم با بارهای بسیار سنگین. درست جلوی مترو داریوش مرا پیدا کرد. پیغام مرا گرفته بود. دیدن داریوش پس از آن همه انتظار  آرامشی بود. سوار مترو شدیم. هنوز هیچ چیز از لندن را ندیده‌ام. مسیری طولانی در مترو بودیم و در ایستگاه king`s cross پیاده شدیم. از ایستگاه که بالا آمدیم من برای اولین بار لندن را دیدم. با دیدن لندن و آدم‌های‌اش اصلا احساس شوک فرهنگی (cultural shock)، که خیلی‌ها می‌گفتند به آدمی دست می‌دهد، به من دست نداد. اولین چیزی که با دیدن خانه‌های کوتاه و قدیمی به نظرم آمد، میدان شهدای مشهد خودمان بود و حالا میدان شهدای لندن! به داریوش که خودش مشهدی است گفتم، خندید. شاید این‌که لندن در نگاه اول شبیه میدان شهدای شهرمان به نظرم آمد در عادی بودن آن‌چه می‌دیدم و شوکه نشدن موثر بود. خلاصه لندن، دست کم در نگاه اول، به شیکی آن‌چه تصور می‌کردم و یا در عکس‌ها دیده بودم نبود. برخی پیاده‌روهای‌اش با اندکی اغراق به قدر پیاده‌روهای دور حرم کثیف و پر اشغال بود. خبری از ساختمان‌های سر به فلک کشیده‌ی مدرن و ساخت و ساز بدقواره‌ی جدید نبود. ساختمان‌ها کوتاه، آجری و قدیمی. کشیدن بارهای سنگین من برای ما دو نفر هم ساده نبود (چه برسد به این‌که من بخواهم این همه بار را تنهایی بکشم). به dinwiddy house رسیدیم، خوابگاهی دانشجویی که من کمتر از یک ماه در آن‌جا اتاق دارم. بعد از آن باید دنبال جایی متاهلی بگردم که بانو هم به من ملحق شود. همان عزیز بانویی که دل‌ام برای‌اش تنگ شده است. بعد از از سرگذراندن یک ناهماهنگی که، خدا خیرش بدهد، داریوش آن‌را حل کرد، اتاق‌ام را تحویل گرفتم. اتاقی بسیار کوچک با یک تخت و یک میز و پنجره‌ای که فقط یک ذره باز می‌شود و به آپارتمان بلند بدقواره‌ای نما دارد با یک حمام و دستشویی کوچک و یک، به قول ما مشهدی‌ها، اشکاف یا همان کمد. بعد از آن با داریوش بلافاصله به  ISMC (موسسه‌ی مطالعه‌ی تمدن‌های مسلمان) رفتیم. بنده‌ی خدا داریوش از صبح زود تا ظهر کارهای مرا راست و ریس می‌کرد و قشنگ یک روز از کار در اداره‌اش افتاد. من یک ماه باید یک پیش‌دوره (pre-sessional course) بگذرانم در SOAS (مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن). داریوش دم ظهر خداحافظی کرد و رفت. یکی از کارمندان موسسه من را پیاده به  SOAS برد که خیلی نزدیک ISMC بود. من دو جلسه از کلاس را از دست داد‌ه‌ام. بعد از آن هم من را پیاده از SOAS برد به دم خوابگاه‌ام. قرار شد ساعت چهار و نیم بروم موسسه برای آشنایی با همکلاسی‌های‌ام. کارمند مهربان موسسه هم برای من ِ خنگ، ده بار توضیح داد که چگونه می‌توانم از خوابگاه پیاده به موسسه بیایم و آخر سر هم که دید من حالی‌ام نمی‌شود همه چیز را برای‌ام نوشت. دوش گرفتم، چه دوش گرفتنی البته، هر چند لحظه یک بار آب با صدای غرش و لرزشی غول‌آسا در لوله قطع می‌شد و من می‌ماندم کفی، (شما را یاد خوابگاه‌های دانشگاه فردوسی نمی‌اندازد؟) بعد از آن وسایل‌ام را باز کردم. من با این سفرم برنده‌ی یک سال مصرف آجیل شده‌ام. قریب یک ساعت از خستگی بی‌هوش شدم. بعد از آن لباس پوشیدم و زدم بیرون در میانه‌ی راه یادم آمد که کاغذی را که کارمند موسسه‌ی برای‌ام توضیح نوشته بود و کروکی کشیده بود، با خودم بر نداشته‌ام. حوصله‌ی برگشتن نداشتم. زمان هم نداشتم. با تکیه بر حافظه و نیز پرسان-پرسان، موسسه را تقریبا راحت پیدا کردم. مرا به اتاقی در طبقه‌ی دوم راهنمایی کردند. وارد که شدم یک مشت آدم چندتا-چندتا داشتند با هم صحبت می‌کردند و همه ابتدای ورودم چند لحظه مرا نگاه کردند و بعد به صحبت خودشان ادامه دادند. شاید چند دقیقه من همین‌طور ایستاده بودم و با روزنامه‌ی تبلیغاتی‌ای که یک بدقواره‌ی تبلیغاتچی به زور در خیابان در دست‌ام فرو کرده بود، خودم را باد می‌زدم. بعد از چند دقیقه همان کارمند موسسه که مرا ظهری راهنمایی کرده بود، آمد و به دیگران گفت ایشان همکلاس شماست. همکلاسی‌های من فکر کرده بودند من استاد این‌جا هستم. معارفه صورت گرفت. چند نفر از سوریه، اندونزی، تاجیکستان، پاکستان، تونس، مصر و یک نفر از ایران که خودم باشم، مجموعه‌ی کلاس ما را تشکیل می‌دهد. بی استثناء زبان انگلیسی‌ همه‌شان، دست کم در محاوره، از من بهتر است. با همکلاسی‌های جدید پیاده عازم خوابگاه شدیم و در راه با یکی-دونفرشان بحث‌هایی درگرفت که جالب بود. الان ساعت به وقت لندن هفت و بیست دقیقه بعد از ظهر است و هوا دارد تاریک می‌شود. ساعت لپ‌تاپ من که هنوز بر روی ایران است نشان می‌دهد که در ایران ساعت نزدیک یازده‌ی شب است. نمی‌دانم درست نشان می‌دهد یا نه. من هنوز دسترسی به اینترنت پیدا نکرده‌ام. به مجردی که پیدا کردم این نوشته‌ها را روی وبلاگ‌ام می‌گذارم. متاسفانه دوربین نیاورده‌ام که عکسی از لندن برای‌تان بگذارم. فعلا همان بافت فرسوده‌ی دور حرم را تصور کنید، یک کم با فتوشاپ ذهن‌تان آن‌را مرتب کنید، پوشش آدم‌ها را هم کمی غیر اسلامی کنید، می‌شود لندن، فقط آستان قدس ندارد! 

 

4.       ساعت هشت صبح است. چهارشنبه شش شهریور، بیست و هفت آگوست. نیم ساعتی است از خواب بیدار شده‌ام. مثل این‌که دیشب باران آمده است، هوا خنک‌تر است و زمین حالت نم دارد. رفتم از سوپر مارکت روبروی خوابگاه چیزی برای صبحانه بخرم که محمد خان را دیدم (همکلاسی پاکستانی‌ام با هیکلی بسیار درشت شبیه آفریقایی‌ها، سیاه‌پوست با چشمانی سبز، او استاد زبان و ادبیات انگلیسی در پاکستان بوده است و به آرای علی شریعتی و ملاصدرا هم بسیار علاقه‌مند است و عبدالکریم سروش را هم نمی‌شناسد، دیروز خیلی با هم بحث کردیم). خواستم شیر بخرم گفت بیا اتاق من برای صرف صبحانه. گفتم بگذار من هم چیزی به سفره‌ی صبحانه‌ی تو اضافه کنم گفت همه چیز خریده‌ام. تعارف کردم گفت نگران نباش پول‌اش را از تو می‌گیرم. خلاصه، هیچ چیز نخریده، با محمد خان از سوپر مارکت آمدیم بیرون. بیرون که آمدیم گفت این سوپرمارکت بسیار گران است و تو نباید از این‌جا چیزی بخری و من برای این‌که تو را غیر مستقیم منصرف کنم این‌گونه گفتم اگر مستقیم می‌گفتم از این‌جا نخر گران است، فروشنده ناراحت می‌شد. به طبقه‌ی آن‌ها رفتیم. صبحانه خورده بود. به من یک بسته کره داد (که البته الان که دارم می‌خورم‌اش می‌بینم هم مزه‌ی کره می‌دهد هم پنیر) با یک بسته نان و یک بطری شیر. پول نگرفت. گفت آن‌را گفتم که قانع شوی و چیزی نخری و اضافه کرد در فرهنگ شرقی ما این کار معنی ندارد. گفتم به فرهنگ غربی رفتار کن. گفت: فاتحه خواندم (fuck up) به فرهنگ غربی‌. خلاصه یک صبحانه‌ی رایگان، به قول معروف، دشت کردیم. عجالتا همین محمد خان صمیمی‌ترین دوست من شده است. زن او شیعه است گر چه می‌گوید خودم نه شیعه هستم و نه سنی بلکه مسلمان‌ام و این تقسیم‌بندی‌ها را سرکاری می‌دانست. چهار تا فرزند دارد و از این‌که من فرزند ندارم ناراحت بود و توضیح می‌داد که پدری (fatherhood) چیزی است که هیچ تجربه‌ی دیگری حتی عاشقی به پای آن نمی‌رسد. به نظرم آدم پخته‌ای می‌آید. بیش از همه مرا به یاد دوست‌ام مهدی دیسفانی می‌اندازد. روحیه‌ای شبیه او دارد. من هنوز دسترسی به اینترنت پیدا نکرده‌ام. ظاهرا در هر اتاق فیشی هست که می‌توان از طریق آن به اینترنت وصل شد اما کابلی می‌خواهد که من باید بروم بخرم. هنوز نتوانسته‌ام تلفن بیابم و رسیدن‌ام را خبر بدهم. خدا کند کسی در ایران نگران نشده باشد.

 

بعدالتحریر: جناب داریوش که مطلب بنده را خواند، تحشیه‌ای زد که دیدم برای این‌که روایت من از لندن مثل روایت رسانه‌ی جمهوری اسلامی از همه چیز نشود، بد نیست آن‌را اضافه کنم. بخوانید:

«در مورد کينگز کراس البته خيلی اغراق شده‌ها، باید بتوانی عکس بگيری، از اين گذشته کينگز کراس چنان‌که گفتم محل اتصال لندن به اروپاست  قطارهای يورواستار از اين‌جا مستقیم می‌روند به پاريس باید بروی داخل سن پانکراس داخل ايستگاه بزرگ نه ايستگاه متروها، ايستگاه قطارهای رو زمينی بريتيش ريل و قطار يورو استار راه بروی اين يک نکته و بعد هم همين خيابان را خيابان يوستون رو تا جلوی بريتيش لايبرری که دو قدم پايين‌تر است پياده بروی تا بفهمی کينگز کراس چه جور جايی است وسط شهر هم باید راه بروی آکسفورد استريت »

مطالب مرتبط

در سوز ساز

حدیث نامکرر «مرنج و مرنجان»

اتقوا من مواضع التُهم، صاحب سایبر تو هم!

عاشورا: روایت چل‌تکه

مقصد: عاشورای امجد

زین پس چو نباشیم...

اطلب الرفیق ولو بالسایبر

به باد ده سر و دستار عالمی

آن‌چزها که آرام‌ام می‌کند: الا بهذه الامور تطمئن قلبی

که گفت در رخ خوبان نظر خطا باشد؟

بازی شب یلدا با تاخیر

شین مثل برهان شر: میم مثل مادر

پیر خرابات و لطف دائم‌اش

گاهی آن‌کس که حقیقت را می‌گوید بی‌شرف است(؟)

خزانِ آرزو و باز هم برهان شر

کام‌ام از تلخی غم چون طنز گشت

درباره‌ی خدایگان خواب و مطالعه

فربه‌تر از فردید

دیدار دوم با مهدی جامی

میرزاوزیری و یک شب خوب

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4261

نظرها

یعنی به واقع آه از نهاد!

استاد میردامادی عزیز، مشهد که بودی، آپدیت هم که نمی کردی همین که می دانستم مشهدی حس خوبی داشتم. چه بسیار لحظات که تصمیم گرفتم شما را به بحثی و قهوه ای مهمان کنم اما هر زمان منصرف می شدم و به وقتی دیگر موکولش می کردم. می خواستم این یک تجربه را کسب کنم.

حال رفته اید و معلوم نیست تا کی. کاش حداقل همینجا خبر داده بودی. به هر حال همین که رفتی و می دانم کمتر دچار خودسانسوری می شوی مایه ی شعف است.

روزگار غریبی شده. بسیار وبلاگ نویسانی هستند که مشتاق به دیدارشانم اما از ترس لو رفتن هویتشان ناممکن است. آنهایی هم که بودند یکی یکی می روند و ما در این دیار تنها می مانیم.

نمی توان توضیح داد که چگونه آدم خودش را در غربت حس می کند. چه آنجا باشی که بسیار را بیگانه می بینی، چه اینجا باشی که نبود همفکر تو را بیگانه می کند.

در هر حال موفق باشید. مثبت می نگرم به این خروجتان.

یاسر: ممنون جناب بذری به همه دوستان خوب من در بهار سلام مرا برسان و بگو که فراموششان نمی کنم

خوشحالم که بسلامت رسیدی. هروقت هوس دریا کردی سری به من بزن. ویکتوریا سوار شو برای برایتون. سی یو ذن!

یاسر: مگر تو لندنی برادر؟

یاسر عزیز، خوش آمدی به غربت غربیه. جهان دیدن البته صدبار بهتر است از جهان ندیدن. و البته دلتنگ وطن بودن هزاربار بهتر است از متنفر شدن از وطن. به شهزاده می گویم حالا یک جذابیت به جذابیت های لندن اضافه شد. امیدوارم به زودی دیدارها تازه شود.

یاسر: ممنون مهدی خان. به امید دیدار

به این می گن یه سفرنامه عالی ...باز هم بنویسید لطفا" ...شاد باشید

سلام. امیدوارم در لندن، و احیاناً دیگر شهرهای انگلیس، زندگی ات خوب و خوش باشد. زندگی ی تمام مردمان در تمام نقاط خوب و خوش باشد.

این که «پدری (fatherhood) چیزی است که هیچ تجربه‌ی دیگری حتی عاشقی به پای آن نمی‌رسد»، از نظر من «برای من» درست است، ولی تردید دارم بشود حکم کلّی داد. عشق به فرزند، طبق تجربه ی من، عشق عجیبی است. این قدر لطیف است که حد ندارد.

قربانت.
یاسر: ممنون که تجربه خودت را در تایید حکم همکلاس من نوشتی اتفاقا نمی دانم چرا یک بار در خیابانی در اینجا یاد شما افتادم. موفق

سلام
دقایقی مکث
و مانده ام چه بنویسم؟
گفته بودی که می روی.
نه!نگفته بودی.
اما از میان حرف و حدیثهای نوشتنگاهت دریافته بودم که رفتنی هستی.
یادم افتاد به روزگار گذشته خویشم و زمزمه ای که از برای دلتنگی با خود میکردم:
یادت نره که غریبی
و غربت واسه همیشه
نشسته توی دلت!
یحتمل دیگر خوش و خرم وخندانی،خوش بادت!
و دیگر باید منظر باشیم که بی هیچ واهمه ای بنویسی از تمام آنچه می خواستی بنویسی و نتوانستی!
فقط خدا کند از حیرت انگشت به دهانمان نکنید!

یاسر: ایران بیکار بودم اما خط قرمزها نمی گذاشت بنویسم اینجا خط قرمزی نیست اما دیگر بیکار نیستم. اما حیرت؟ خودش داستانی دارد. ممنون برادر

سيد ياسر عزيز!
پس از خواندن اين مطلب، اولين كارم آن بود كه ني ام را به لب گرفتم و با محزون ترين نوا، دقايقي نواختم. به ظاهر طرب در عين حزن (مانند ويولن بيژن مرتضوي در نيمه دوم ترك نهم آلبومTHE MAN AND HIS MUSIC) مناسب حالت مي نمود اما به تاسي از حال دروني ات، در ساز من نيز صولت حزن و فراق بر صورت شادي و طرب غلبه يافت و ني ام نتوانست صدايي جز نوايي اشك انگيز بنوازد.

اميدوارم اين تحول نه بسان خفتن كرم ابريشم در پيله مرگ بلكه سرآغاز پروانه شدنت باشد.

كف نفس وافري به كار گرفتم تا پيش از رفتنت شعر ابتهاج خطاب به لطفي را برايت ننويسم:
خداي را كه چو ياران نيمه راه مرو
تو نور ديده مايي به هر نگاه مرو ...
مباد كز در ميخانه روي بر تابي
تو تاب توبه نداري به اشتباه مرو ...
هنر به دست تو زد بوسه قدر خود بشناس
به دست بوسي اين بندگان جاه مرو ...

چاره چيست؟! آزردگي ات از شرايط موجود را به حساب همان شعر پروين مي گذارم. جلسه دفاع را در همين روزهاي شهريور سال گذشته به خاطر داري. آن شعر پروين را چه نيك و بجا خواندي:
گفت: مستي زان سبب افتان و خيزان مي روي
گفت: جرم راه رفتن نيست؛ ره هموار نيست

و اينك از صميم قلب دعا مي كنم:
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش

كسي چه مي داند؟ ... در گردش دوار اين منشور هزار رنگ، شايد روزي من هم در وبلاگ هرمنوتيك از فرودگاه لندن ، تورنتو، فرانكفورت، نيويورك و ... بنويسم ولي اين را مي دانم:
مايه خوشدلي آنجاست كه دلدار آنجاست

یاسر: آزاد من! در این بعدازظهر رو به غروب غربت خواند نوشته تو مثل نسمی بود که در هوای دم کرده اینجا به من وزید. آن کس که لطیف ترین احساس را می ریزد را به چه الفاظی می توان توصیف کرد. ؟ تنها می توانم دعا کنم ات که هر جا هستی شاد دل باشی جوینده حق و سرشاز از معنا

سلام، سید امیدوارم در جستجوی حقیقت از فضیلت عدالت محروم نمانی. سید جان در شگفتم که روشنفکر عقلگرایی چون تو که برای فهم پدیده ها بسی دقت های عقلی و وسواس های زبانی و معرفتی بکار می بندد چگونه است وقتی به اموری میرسی که نسبتی با خودت برقرار میکند مسلک عقلگرایی ات را به فراموشی میسپاری و آن چنان که دل حکم میکند و سود و غرض برمیآید و میل و منزلت بر آن است سخن میرانی. برادرجان کناره کشیدنت را (از آن نهاد دانشگاهی) چرا به حساب دیگران میگذاری؟ اگر خود بر عادت سبیل روشنفکری (منزلت اپوزیسیونی جستن و بی عملی و غرزدن پیشه کردن) دیگر سود خود را در همکاری با آن نهاد نمی دیدی و پای پس کشیدی، چه ربطی به آن نهاد دارد؟ برادرجان تویی که به حق از کیلومترها دورتر برای مرگ انسانی فریاد میزنی و وجدانت دردمند می شود؟ چگونه است در دام نفس چنین گرفتار می آیی که در باب انسان های اطرافت که نمیگویم همکیشت (چون از دیدگاه شماها سنتی اند و مرتجع و لابد از شما مدرنیست ها در شهروندی و انسانیت و حقوق بشر و.. چند درجه ای کمترند) بلکه نظیر تو در خلقتند چنین به سهولت و فارغ از تمام شعارهای مسلک و مرامت سخن میرانی و آنان را به زخم طعن و عتاب می نوازی و به آنان جهل و رذالت نسبت میدهی؟ برادر جان (نمی دانم در منظومه باورهایت هنوز این گزاره ها جایگاهی دارند یا نه؟) خدای ما سنتی ها می فرماید: و لایجرمنکم شنان قوم علی ان لا تعدلوا.... بیش از این تامل کن
برادر حقیقت جویم امیدوارم برای ادامه سخن سوالات زیر را پاسخ دهی (که منت نهاده ای؟)
الف)رذالت چیست؟( تعریف رذالت به طور عام و جامع ومانع)
ب)چه هنگام میتوانیم انسان ها را رذل بنامیم و در نگرش جنابعالی انسان ها به هنگام انجام(ترک) چگونه افعالی به مقام رذالت نایل می شوند؟
ج)در آن نهاد دانشگاهی چه فعل یا ترک فعلی واقع شده است که از مصادیق رذالتند؟
د)آیا تمامی اعضای آن نهاد دانشگاهی رذل اند یا برخی؟ و اگر برخی؛ در سخن شما این تفکیک چگون نمایان است؟
ه)آیا با چرخش دولت جناب عالی نامحرم ی آنان شدید یا آنها از دید شما اخ و بد که دیگر لیاقت یا سودی برای همکاری ندارند؟ به عبارت دیگر آیا جناب عالی افتخار همکاری نمی دادید یا آنان از شما را کناره گیری کردند؟
و)اگر آنان باز داشتند مصادیق آن چه بود؟( این سوالی مهم است استاد) و این باز داشتن دقیقا در چه زمانی اتفاق افتاد؟( چه فعلی برقرار، قطع گردید یا رفتار جدیدی آغاز شد؟)
ز)آیا در جناب عالی نیز تغییری اتفاق افتاده بود یا تمام رذالت ها از سوی آنان بود؟
ح) آیا توهین به انسان ها در مرام جنابعالی و هم مسلکان گرامی فضیلت است یا رذیلت و تجاوز به حقوق دیگران؟ و اگر امر مذمومی است در چه شرایطی میتوان حکم به این تجاوز و ترور داد؟و آیا مراحل آن براساس سلوک خودتان انجام داده شده است؟ (فعلا یاسرجان بسه تو همین ها را پاسخ بده)( در جلا یا خفا تفاوتی نمیکنی چون من فقط خودم کنجکاو شده ام کارآمدی مسلک تو رو به عنوان یک عقلگرای روشنفکر در ایجاد زیست اخلاقی آدمیان بررسی کنم. به عبارتی می خوام بدونم در سلوک شما احتمال رعایت فضیلت هایی چون حرمت آدمیان را پاس داشتن بیشتراست یا طریقه سنتی خودمون). موفق باشی. ارادتمند هادی.


یاسر: شما برادر! من را یاد احمدی نژاد می اندازی. شباهت های بسیاری هست او هم از مهرورزی سخن گفت و در عمل آن چنان دولت را از نیروهای کارآمد تصفیه کرد که پس از انقلاب چنان کاری نشده بود، از این که اشاره من را خوب گرفته ای و به خود خوشحال ام
برادر با فضیلت!
بی استثناء تمام یاران قدیمی و جدید همان نهاد دانشگاهی در باب آنچه رخ داد همین رای را دارند. من با همه آن ها سخن گفته ام حتی کسانی که جلوی شما غیر این می گویند، نمی خواهم نام ببرم اما برخی دوستان جانی شما در همان نهاد هم همین رای را دارند. این تو را کمی به فکر فرو نمی برد؟ من که عددی نبودم اما بگو بر سر ایمان چه آوردی برادر؟ نیرو از او کارآمدتر بود در آنجا؟ چه گیری داشت که آن طور به او بی مهری کردید و به کارش نگرفتید؟ جرم اش این بود که حضرت رییس شما که با چپ ها چپ است و با راست ها راست، یعنی کسی که تحقق منویات و حتی در مواردی ترجیح های شخصی و سلیقه ای او برای شما کم و بیش مهم بوده است (البته نمی گویم هیچ گاه در مقابل او استقلال رای نداشتی) با ایمان که گاهی اوقات به او انتقاد کرده بود، بد بود. حالا از فضایل سخن میگویی؟ زاهد و ترک ریا غایت استعجاب است. اول ِ فضایل این است که آدم وقتی در می یابد لیاقت و حد و اندازه شغلی را ندارد آن را نپذیرد نه این که هم بپذیرد و هم تمام آدم های به دردبخور آن مجموعه را آرام و با ظرافت کنار بگذارد تا مجموعه را اندازه خودش کند. یک کم روحیه ی احمدی نژاد مابانه ات را ترک کن. هادی نیستی ضال نباش. اشارتی کوچک چنین برآشفته ات کرده برادر ببین بر کسانی که بر آنها ظلمی کرده ای چه رفته؟ کرختی وجدان داشتن و به دیگران درس اخلاق دادن از عجایب هفتگانه است. گیرم من خود کنار کشیدم که این گونه نبود تو چرا این همه وقت سراغی نگرفتی؟ تو که مدعی هستی من خودم کنار کشیدم؟ واضح است رفتن ِ موی دماغ ها بهتر از ماندن آن هاست. آخرین برنامه ای که اجرا کردم یادت هست؟ سروش دباغ آمد در نقد ملکیان. یادت هست پشت سر گفته بودی نه کسی هم معلوم نیست به این برنامه بیاید و از آن استقبال شود. این هم از تشویق ات. بگذریم از این که استقبال شد از آن برنامه. زرنگ تر از آنی که مستقیم به کسی بگویی گم شو برو بیرون دیگر با تو کاری نداریم. شیوه خودت را داری. قدر کارشان را نمی دانی، مایوس شان می کنی آن هم باز به شیوه خودت. از چه ناراحتی؟ شیردل عازم مالزی است، ایمان رفته است، من در این گوشه غربت دارم با هزار و یک چیز جدید دست و پنجه نرم می کنم. شریفی هم سرش به کار خودش گرم است. بقیه هم که رام اند. اوضاع به کام است. تو هم در جایی نشسته ای که حتی پس از این همه سال هنوز لیاقت اشغال آن را کسب نکرده ای. البته با استانداردهای جمهوری اسلامی چرا لیاقت اش را داری. بیشتر این پرده را بالا نمی زنم این مقدار هم که عریان کردم برای این بود که دیدم برای اولین بار چیزی موجب می شود که ناراحت شوی. و این که با کمال اعتماد به نفس داری جای ظالم و مظلوم را در کلمات ات عوض می کنی. هیچ کدام از این حرف های من جدید نبود. بارها این ها را خصوصا اوایل با تعبیرهای صریح به تو گفته بودم و البته برایت مهم نبود. این که ناراحت شده ای خیلی خوب است. شاید دست از بی خیالی برداشته ای و داوری اطرافیان برایت مهم شده است. اگر اینگونه شده که مرحبا بک یا اخی السابق.
اما بدان آن کس که با آدمی صریح است تنها یک قدم با دیگران فرق دارد: داوری ای را که دیگران در دل دارند او بر زبان آورده است.
ضمنا بیا و از سنت هم مایه نذار. اگر هم می خواهی بگذاری به من حق بده فریاد کوچکی در گوشه خانه مجازی ام بکشم زیرا: لا یحب الله الجهر بالسوء الا من ظلم

خدایا به من کمی فراموشی حافظه بده و کندی و نه تیزی کلام و به دوست ما هم کمی کرختی زدایی از وجدان بده و به من نیز هم.

سلام علیک یا اخی السابق والحاضر
پاسخت را خواندم به ترتیبی که نوشته بودی برخی نکات را تقدیم میدارم امیدوارم در آن غربت باعث کدورت نشود بلکه بر خودشناسیت بیفزاید.
الف) یکی از آفات عمل سیاسی در جوانی( که البته کاملا با آن موافقم البته با اصولش)، سنگین شدن فضا برای آدمی است در هنگامی مقصود حاصل نشودعمدتا در این هنگام این جوانان شوریده سر مبتلا به یاس و سرخوردگی شدیدی می شوند عالم را پایان یافته می بینند فضا کاملا سیاه و سفیدی برای آنان ترسیم می شود و غلبه را با سیاهی فرض میکنند و غیر از خود و چند تن از دوستان سفیدی در جامعه نمی بینند . بله برادر جان این که ساحت خیالت در تصرف احمدی نژاد است و شاقولت شده است ریشه اش این است و قابل درک .و البته فارغ از این هم اشکالی ندارد چون بویژه که اکنون درغربی آزادی با دیدن هر چیزی یاد هر چیزی بیفتی که مهار این قوه بسی صعب و سخت است. ملامتی نیست.
ب) خوشحالم که اکنون به صراحت بیان میکنی(اگر درست فهم شده باشد) منظورت از انتساب این نهاد به جهالت و رذالت، من بوده ام و سایر عزیزان این نهاد را به این اتهامات ننواخته ای (تکلیف عناوین قبلی که کلی بودند باشد برای وجدان نا کرخت حقیقت جویت).
ج) متاسفانه یکی از آفات شما عقلگرایان این است که خود را و حداکثر چند نفری از منسوبین دوروبری را تمام عالم می پندارید و خوب همین نتیجه گیری ها از درون حرف هایتان بیرون می آید: به این سخن خود توجه کن: « بی استثناء تمام یاران قدیمی و جدید همان نهاد دانشگاهی در باب آنچه رخ داد همین رای را دارند.» معنای سخن تو این چنین است تمامی جهادگرانی (تمام ایران یا با خوشبینی مشهدی هایشان) که از قدیم تا کنون در این نهاد بوده اند معتقدند جهادگران دانشگاهی جاهل و رذلند.
د) در مورد مصداق ایمان که برشمرده ای(نمیدانم رضایت دارد یا خیر اما خلاصه پوزش میطلبم یاسر مجبور کرد) تمام مشکل ایشان بی نظمی بوده است نه چیز دیگری (برادر جان در هیچ سازمانی فرد بی نظم را بکار نمی گیرند) و اینکه جنابعالی می پندارید ایشان در اوج کارآمدی بوده اند (و از ایشان کسی دیگر کارآمدتر نبوده) و به جرم انتقاد تصفیه شده اند، نظر جنابعالی است و صاحب اختیارید اما نکته اینجاست که شما و دوستانت (البته از آفات روشنفکرپویی و نیز روحیات جوانی است)عادت کرده اید برای کسب جایگاه و منزلت و رفع اتهام از خود و مقصر جلوه دادن دیگران (و البته در قالب یک منتقد هزینه داده)چهره قهرمان به خود بگیرید واین گونه خزعبلات بسرایید که بله ما انتقاد کردیم و در راه حقیقت جویی از قدت نهراسیدیم و به ثروت خود را نفروختیم و البته هزینه دادیم و حذف شدیم و فلان و بهمان تا مشتی آفرین همسلکان را بخرید نه عزیز جان این ژست ها از باب خریدار داشتن در محافل خودتان هست و ربطی به رذالت یا جهالت فلان نهاد دانشگاهی ندارد برادر من و البته بر همان مشکل همیشگی که برخواسته از روحیات سلوکت می باشد تاکید میکنم که گمان میکنید نظر شما ختم حقیقت است و همگان باید به رای حق و بی بدیل جناب عالی عمل کنند و القصه (بالاخره ذره ای دیگران هم حق رای متفاوت دارند).
ه) نمیدانم چرا از اینکه برایت آرزوی فضیلت کرده ام برآشفته ای؟( من ادعای صاحب فضیلت بودن نکرده بودم چرا عصبانیت نمیدانم) اما از خداوند میخواهم هم من را و هم تو را از ریا و سمعه و فضیلت فروشی برای کسب منزلت که از سرآمدان شرور نفس اند مصون بدارد.
و) من هم با تو همرایم که بدون شایستگی بر جایی تکیه زدن رذیلتی بزرگ است. از همین رو نیز تلاش داشته ام افراد ناشایست را در جهاد بکار نگیرم (البته مسلما شایست و نا شایست در مکتب جهاد با سلوک روشنفکرمابانه تو متفاوت است و مشکل نیز همین جاست که معتقدی جهاد فارغ از هویت و فرهنگ و منافع و مصالح سازمانی خود تنها بر اساس امیال و چارچوب های فکری و نظری تو کار خود را به پیش برد..)و این که میگویی من تمامی آدم های به درد بخور مجموعه را حذف کرده ام اولا توهینی میدانم به دوستانی که اکنون در این مجموعه هستند و ثانیا باز معتقدم این از همان روحیه خودبزرگ بینی ات نشات میگیرد که چون تو در این میان نیستی پس لابد همه بقیه به دردنخورند و ثالثا در خصوص آنانی نیز که رفته اند (یا کناره گیری کرده اند) معتقدم یا به روال طبیعی خود بوده است (همواره تعداد زیادی از دانشجویان همکار ما پس از فراغت از تحصیل از این مجموعه خداحافظی میکنند) یا عافیت طلب و سودجو بوده اند و دیگر بهره ای برای خود در جهاد نمی دیده اند یا مغرور و خودبزرگ بین( که خود را در جایگاه مخدومی میدیده اند و دیگران را خادم ) که از همگان طلب اطاعت و فرمانبرداری خود میکرده اند و کار سازمانی نمی توانسته اند بکنند (مگر این که خوددرراس باشند) و یا بدرد نخور.
ز) گفته ای برآشفته ای نه عزیز من اولا اینکه می بینی حال با تو وارد صحبت و پاسخ شده ام اولا به این علت است که دیگر شما را همکار دانشجوی این مجموعه نمیدانم چون بر این اعتقادم که جایگاه معاونت فرهنگی نسبت به همکاران مجموعه دانشجویی جایگاهی پدرانه است که باید با کرامت با رفتارهای سوء و اشتباه آنان برخورد کند و تلاش نیز داشته ام بر این سیاق تاکنون رفتار کنم (از این رو نیز بوده است که تا کنون در فضای کودکانه برخی و لجاجت و توهین هایشان و غیرواقع نمایی انها وارد نشده ام چون شان جایگاه را بالاتر می دانسته ام) و حالا نیز مانند دو دوست سابق (البته اگر قبول داری، ما که اینگونه فرض میکنیم) با هم گپ میزنیم. و به ریشه یابی برخی سخنان و رفتارها می پردازیم و ثانیا دیدم به مجموعه زیادی از همکارانم اهانت کرده ای گفتم هم ارشادی باشد برای تو و هم رفع توهینی باشد از دوستان و همکارانم.
ح) از ظلم هایی سخن گفته ای که من در حق کسانی انجام داده ام (البته بدون مصداق) نمیدانم چه حقی را از چه کسی در چه زمانی به ناروا گرفته ام اما باید اعتراف کنم به جهاد دانشگاهی بابت تسامحی که در قبال برخی رفتارها داشته ام ستم بسیار نموده ام برخی از نام جهاد و امکانات آن بهره میبردند اما جز لگد حاصل این نهاد نبود و در هر کوی و برزنی به ذم و طعن میپرداختند و با تلاش برای خراش به این نهاد، غرایز کودکانه خود را ارضا میکردند. بی عملی پیشه میکردند و سهم و مزد می طلبیدند از این بابت من به این نهاد و کارکنان خدوم آن ظلم بسیاری کرده ام که باید استغفار و طلب حلالیت بجویم.
ط) گفته ای چرا به سراغت نیامدم اولا آمدم (از باب مزاح اینکه ظاهرا دعایت را خداوند در باب فراموشی حافظه پیش از این استجابت کرده) چندین تماس تلفنی و گفتگو پیرامون برنامه های نقد و اولین آن یعنی نقد نظریه عقلانیت و معنویت (همان که به تک سخنرانی دباغ منجر شد) داشتیم (نمیدانم چه حادث شد که پس از آن دیگر کارها را تعطیل کردی) من همواره البته با ملاحظات خودم مشتاق فعالیت و همکاری شما بودم از همین رو تلاش کردم مرکز فعالیت های قرآنی مستقل شود و نیز از حضورت در شورای معاونت دفاع کردم اما برادر من همکاری سازمانی خواستی دو طرفه و یک تلاش گروهی بر اساس فرهنگ و آیین خاص آن سازمان است وقتی یک طرف نخواهد یا بخواهد اما به قواعد کار سازمانی تن ندهد همکاری شکل نمیگیرد. در این راستا اگر کسی در چارچوب سازمان کار میکرده است وظیفه خودم را تشویق وی میدا نسته ام و اما با دوستانی که فقط بر طریق خود و منیت خود می خواسته اند عمل کنند این گونه عمل نکرده ام (عتاب نشده اند جای سوال دارد نه اینکه تشویق نشده اند) و البته از رفتن هیچکس خوشحال نشده ام.
ی) سید نازنین من اگر قصد تصفیه نیروها را داشتم بدان که به گونه ای دیگر عمل میکردم وقتی که من آمدم هم از بالا تحت فشار برای حذف برخی دوستان بودم هم رفتار نامهربانانه دوستان فضا و بهانه را آماده می کرد (برخی از دوستان نه تنها کار را برای ماهها متوقف داشتند که هماهنگ با برخی رفتارها قصد داشتند با توهین و تخطئه و بدگویی اینجا و آنجا فضا را به همین سمت بکشانند) اما در تمام این چند سال تلاش کردم فقط بر اساس منفعت و مصلحت سازمان متبوعم و فارغ از علل دیگر تصمیم بگیرم و رفتار بکنم و تا حد ممکن نیروها را حفظ کنم و حرمت ها و دوستی ها پاس بدارم (البته تا جایی که آسیب آشکار و کلانی بر آن دو (منفعت و مصلحت سازمان) وارد نشود).
ک) برادر جان معتقدم ریشه این سخنان و رفتارها همه از خود بزرگ بینی است انسانی (بویژه از نوع جوانش) که گمان میکند به مدد عقلانیت؛ گوهر حقیقت را یافته است(بخصوص با چاشنی چند آفرین و احسنت)چنان احساس حقانیت و بزرگی میکند و در جایگاه مخدومی می نشیند که سخنان خود را تمامی حق می پندارد و از دیگران انتظار تایید و متابعت دارد و اگر مسکینی چو من خلاف این عمل کند هم ستم کرده است که جانب حق را فرو گذاشته و هم بی ادبی کرده و از جاده اخلاق پا را فرا نهاده و هم فضا را پیف پافی کرده و حرمت دوست و بزرگ نداشته است بویژه اگر به دلیل ضخامت عقل و کراخت وجدان نه حصولا و نه حضورا فهم معنا نکند و بر این سبیل بماند و قدر این عالی مقامان ننهد و سراغی از آنان نگیرد و جای ظالم و مظلوم را عوض کند و به آن مقام ما سلام نکندو و هزار کار زشت دیگرو... که دیگر خیلی رذل و جاهل است؛ بگذریم .
ل) القصه عزیز برادر در گفتگوی قبلی فقط از تو که سالک طریق عقلانیتی فقط پرسش کردم که آیا کشف (در وجود آن که نباید شک کرد و خدای ناکرده گمان کرد که جعل شده است) جهالت و رذالت تو از این نهاد دانشگاهی آیا بر این طریق (عقلانیتو میگم ها) بوده است و یا خیر؟ که اگر بوده است برایم از آن مقدمات عالمانه ات بسرایی. همین و بس که البته مهربانانه باز بر همان طریق گذشته سخن راندی.( والبته حجت ها را برایم آشکارتر کردی و به نوعی پاسخ دادی)
م) یاسرجان صراحت را دوست دارم و اتفاقا گلایه ام از تو این است که وقتی من و سایر همکاران جهادی در دسترست بودیم چرا همین رذالت و جهالت را متذکر نشدی که ما بندگان فریب خورده گرفتار در دام نفس شاید که خود را اصلاح کنیم.مطابق دیدگاه عقلانی تواگر مقابل خودمان حضوری میگفتی (نمیگویم مخفیانه فقط به خودمان میگفتی که آن باور سنتی های مرتجع است) به فضیلت نزیکتر بود یا اینکه در پستو مجازیت و آن هم از آن طرف دنیا.
ن)در پایان (گرچه بازشاید به ریاکاری متهمم کنی) در این ماه پر فضیلت از خداوند برای خودم و تو فضیلت عدالت،انصاف، خشوع و پاس داشتن حرمت انسان ها (ولو بر میل ما رفتار نکردند) مسالت میکنم و از او میخواهم دعایت را در حق من استجابت کند و به من لطافت وجدان و سایر فضیلت ها را هدیه نماید ونیز ذهن تو را از آفت نسیان حفظ کنداما به تو قدرتی دهد که بتوانی ساحت ذهن را از امیال بزدایی و حکم به حق برانی و از توهین به دیگران برحذر مانی و زبان تو را تندتر و صریحتر اما سرشار از صداقت و گزاره های مطابق با واقع گرداند، که اعدلوا هو اقرب للتقوی.آمین


یاسر:
سلام
1. نوشته اید:
«به این سخن خود توجه کن: «بی استثناء تمام یاران قدیمی و جدید همان نهاد دانشگاهی در باب آنچه رخ داد همین رای را دارند.» معنای سخن تو این چنین است تمامی جهادگرانی (تمام ایران یا با خوشبینی مشهدی هایشان) که از قدیم تا کنون در این نهاد بوده اند معتقدند جهادگران دانشگاهی جاهل و رذلند.»
خوب این سخن شما با سخنی که دقیقا در جمله‌ی قبل آن نوشتید تناقض دارد:
«خوشحالم که اکنون به صراحت بیان میکنی(اگر درست فهم شده باشد) منظورت از انتساب این نهاد به جهالت و رذالت، من بوده ام و سایر عزیزان این نهاد را به این اتهامات ننواخته ای»
شما خودتان جواب خودتان را داده اید. معلوم است که، همان طور که خودتان فهمیده اید منظور من از رذالت و جهالت چه کسانی هستند. خوشحال ام که منظورم از رذالت و جهالت البته با قید ظرافت مشخص شده است و خود شما هم فهمیده اید. پس منظور من از جمله اول هم این است که آن اقلیت جاهل و رذل با ظرافت این نهاد را از وجود مشتی آدم که می کوشیدند مفید باشند و کاری بکنند به لطائف الحیل خالی کردند.
2. نوشته اید:
«متاسفانه یکی از آفات شما عقلگرایان این است که خود را و حداکثر چند نفری از منسوبین دوروبری را تمام عالم می پندارید و خوب همین نتیجه گیری ها از درون حرف هایتان بیرون می آید».
خوب البته کسی که داوری خودش را با همه‌ی کسانی که آن در محیط اند چک می‌کند و پس از آن که گواه های بسیار دید و دید عقلای آن قوم هم همین داوری را دارند، داوری ای می کند خودبزرگ بین است اما کسی که داوری اش نه شواهدی دارد جز ادعاهای خودش و نیز تمام آدمهای منصف دور و برش هم داوری ای خلاف آن دارند، منصف است و عدالت پرور.
3. اما در مورد ایمان که گفته ای بی نظمی اش موجب شد. رو هم حدی دارد. این چه آدم بی نظمی است که دم رفتن اش آقای غراب با التماس از ایمان می خواست فلان کارش را انجام دهد و تعبیر او این بود که ایمان تو بروی هیچ کس دیگر نمی تواند آن کار را انجام دهد؟ خود شما در زمانی که مسئول دفتر داروسازی بودی چه گلی به جمال جهاد زدی و چه نظمی داشتی که حالا به دیگران گیر می دهی؟ ناتوانی و بی نظمی ات در برگزاری یک نمایشگاه کتاب در دورانی که در جهاد داروسازی بودی هنوز نقل زبان آگاهان است. بسیار خوب گیرم ایمان آخری ها دیر به سر کار می آیمد جستجو کردی چرا اینگونه است؟ که برای گذران زندگی باید شبی سه –چهار ساعت بخوابد و برود سیم کشی خانه مردم؟ شما که بحمدالله از بر جهاد و جایگاهی که ذره ای لیاقت آن رانداری الحمدلله خانه ات را هم خریده ای ولی فکری کردی که شاید بی نظمی اش دلیلی دارد؟ کمک اش کردی؟ دست هایت را نمی خواهد نشان ام دهی من آنها را پش از آن که بشوری دیده ام. رفیق فروشی و مقام خری و بعد این همه طهارت نمایی؟ بی نظم بود گیرم با کفایت هم نبود؟ نمی شد در همان جهار بماند تا ثباتی در زندگی اش ایجاد شود تا با نظم شود؟ از ایمان بگذریم گر چه گذشتنی نیست سلمان هم بی نظم بود؟ با او چه کردی؟ آها او هم صریح است اما به همان اندازه دلسوز؟ می دانم چه برای او بافتی گفتی معتقد است دیگی که برای من نمی جوشد بگذار سر سگ در آن بجوشد. این هاسرمایه های جهاد بودند زمانی که شما با بی عملی و خبرچینی و تملق پیشرفت می کردی اینها در جهاد صادقانه زحمت می کشیدند.
4. نوشته ای:
« مشکل نیز همین جاست که معتقدی جهاد فارغ از هویت و فرهنگ و منافع و مصالح سازمانی خود تنها بر اساس امیال و چارچوب های فکری و نظری تو کار خود را به پیش برد..)»
حقیقتا شرافت زیادی می خواهد این نوع داوری. من بر اساس امیال خود کار را پیش بردم؟ من که سالها بود طرحی اگر می نوشتم به هزار جور خط قرمزهای و مصالح جهاد را در نظر می گرفتم به طوری که آخری ها بچه های جدیدتر جهاد که با من مشورت می کردند صریح می گفتم فلانی را ننویسید جهاد رد می کند بهمانی را بنویسید که حساسیت برانگیز نباشد.
5. نوشته ای:
«در خصوص آنانی نیز که رفته اند (یا کناره گیری کرده اند) معتقدم یا به روال طبیعی خود بوده است (همواره تعداد زیادی از دانشجویان همکار ما پس از فراغت از تحصیل از این مجموعه خداحافظی میکنند) یا عافیت طلب و سودجو بوده اند و دیگر بهره ای برای خود در جهاد نمی دیده اند یا مغرور و خودبزرگ بین( که خود را در جایگاه مخدومی میدیده اند و دیگران را خادم ) که از همگان طلب اطاعت و فرمانبرداری خود میکرده اند و کار سازمانی نمی توانسته اند بکنند (مگر این که خوددرراس باشند) و یا بدرد نخور.»
خانم احسن مقدم کدام یک از اینهاست؟ کسی که در خبرگزاری حرم اکنون آدم بدرد بخوری است. ایمان کدام یک از اینهاست؟ سلمان هم خودش رفت؟ او که با جان و دل کتاب دانشجویی را پیش می برد. حالا معلوم می شود چه کسی خودش را تمام حقیقت می داند.
6. نوشته اید:
«گفته ای چرا به سراغت نیامدم اولا آمدم (از باب مزاح اینکه ظاهرا دعایت را خداوند در باب فراموشی حافظه پیش از این استجابت کرده) چندین تماس تلفنی و گفتگو پیرامون برنامه های نقد و اولین آن یعنی نقد نظریه عقلانیت و معنویت (همان که به تک سخنرانی دباغ منجر شد) داشتیم (نمیدانم چه حادث شد که پس از آن دیگر کارها را تعطیل کردی)»
از این عبارت گویی طوری استفاده می شود که طرح نقد نظریه عقلانیت از لابلای صحبت و مشورت با شما به دست ا»ده است. خوشبختانه این مقدار حافظه دارم. شما هیچ گاه به خاطر نمی آورم برنامه ای به من پیشنهاد داده باشی. چرا غر زدن و اشکالات بی خود گرفتن داشته ای. یادت هست برنامه آشنایی با ادیان توحیدی پیش از اسلام را پس از تصویب برنامه و هماهنگی با دکتر معتمدی دستور دادی برگزار نشود. و بعد با پر رویی تمام پای من انداختی که خوب پرا اصرار نکردی برگزار شود. می دانی چرا آن برنامه را ادامه ندادم چون مطابق شعور جنابعالی از آن برنامه که بعید بود استقبالی شود اما شد و گزارش اش در روزنامه شرق هم آمد. تو مشوق برنامه های من بودی؟ آری احتمالا باید بی حافظه شده باشم که چیزی را به یاد نمی آورم.
7. تو اولی که آمدی واضح است که نمی توانستی تصفیه کنی. قبا به تن ات گشاد بود. البته ضعفا را کردی نمونه اش خانم علیزاده. زرنگ تر از آنی که انقلابی عمل کنی.
8. و اما داستان توهین. واقعیت امر این است که من شخصا برایم قابل دفاع بودن یا نبودن سخن مهم است و مثلا این که تو را مرا خودبزرگ بین خواندی صرفا از این جهت مهم است که ببینم قرائنی هست بر این که من این گونه ام یا نیست والا اگر باشد تو توهینی به من نکرده ای چون سخنی مطابق با واقع گفته ای. بنابر این اولا فرافکنی نکن و پای بدنه خدوم جهاد را برای پوشاندن خود وسط نیاور دل همه آنها از دست جنابعالی خون است. واضح است روی سخن من به کسی است در درجه اول به آن رییسی است که نیروهای بله قربان گوی کوتوله می پرورد و در درجه دوم به زیردستهای اوست.
واقعیت امر این است که من اصلا حوصله و وقت این که این نوشته ها را ادامه دهم ندارم. کلی درس و مشق دارم که باید در مدت محدودی انجام دهم. شما هم که آسوده باش همه یا تراشیده شدند یا قدشان را کوتاه کردند. فکر می کنم هر دو حرفهایمان را زدیم. پس این را ختم کلام می گیرم و از آنجایی که بر طریقه سنتی شما هم نیستم و از خدا و پیغمبر و حق الناس و قیامت و ایضا عقلانیت هیچی سرم نمی شود، این مقال را همین جا پایان می دهم گر چه اگر پاسخی بفرستی می خوانم فقط همین.

سلام و چند پاسخ کوتاه( هر بند متناظر بندهای پاسخ شماست)
1) اولا تناقضی که برشمرده اید مربوط به گفته های خود شماست، شما خود از ابتدا کلی گویی کردید و دامنه سخنتان فراگیر بود و علاوه بر خائنان همان بدنه خدوم جهاد را نیز شامل میشد.اگر از اول صراحت داشتی که منظورت منم این مزاحمت ها پیش نمی آمد که مکتب ما قالوا سلاما را دارد، اشکال من به همان کلی گویی ات بود.که الحدلله تصحیح شد. ثانیا آن جمله( تمامی ...) صرفا مثالی برای مرامت و حکم های کلی دادن بود و جمله خوشحال.. ناظر به این اشارت شما(از این که اشاره من را خوب گرفته ای و به خود خوشحال ام برادر با فضیلت) که در همین نیز به ابهام گویی خود اعتراف کرده ای.
2) گل گفتی برادر که آفتاب آمد دلیل آفتاب. باز مشکل همان است که گفتم توجه کن میگویی: داوری خودش را با همه کسانی که در آن محیط اند چک میکند. آیا عبارت همه و نیز منظورت از عقلای قوم فراتراز همان حداکثر چند نفری از منسوبین دوروبری است بعید میدانم؟ باز تاکید میکنم ادعای در باب انتساب انصاف و عدالت به خودم در متون قبل نداشتم.
3) اولا اشارت به آن جریان نه دلالتگر نظم است و نه هیچ چیز دیگر. ثانیا در زمان مسوول دفتری من یک نیروی دانشجویی بوده ام نه سرباز یک مجموعه و قیاست نابجاست ثالثا من ادعای زدن گل به جمال جهاد نداشته ام گرچه خراشی هم برآن فرونیاوردم رابعا نمایشگاه کتاب مورد اشاره در بخشی که مربوط به دانشکده و دفتر بود در طی سه روز تسویه حساب شد و مبلغ باقیمانده ( که 40،000 تومان بود) تعهد خود جهاد بود که تا اکنون هم شاید تسویه نشده باشد و به بنظمی خود جهاد برمیگشت نه من( استدلال آن زمان این بود که مربوط به خودمان است و جابجایی های داخلی و نیاز به پیگیری شما نیست) خامسا تمام حرف من ان قلت بر روی همان آگاهانی است که حضرت عالی برمرکب آگاهی آنان سوار شده و به تاخت می رانید و حکم کلی میدهید؛ است. سادسا من از برجهاد خانه نخریده ام و تمامی کمک خانواده ام است و اسناد آن موجود (از باب ارشاد بدان که حضور در جهاد برای من به لحاظ مادی فقط ضرر بوده است من شما را ارجاع میدهم به همکلاسیهایم در دانشکده که خیلی قبلتر از من صاحب خانه و مکنت شده اند و درضمن اعمال شاقه ناشی از تحمل انسان هایی متفرعنی مانند جنابعالی را هم تحمل نکرده اند.) سابعا در مورد سلمان بگو او با ما چه کرد تا بگویم ما چه کردیم ثامنا اتهامات رفیق فروشی و مقام خری و بی عملی و خبرچینی و تملق را میگذارم به حساب همان گواه های بسیارت و چک کردن داوری هایت با عقلای قوم ( شاید هم الهامات ماورائی در یک جلسه چند نفره با عقلای قوم بویژه با چاشنی برخی چیزها).
4) قبول دارم که در رعایت خط قرمز ها در طرح ها اهل احتیاط و همراه بودی اما منظور من فراتر از طرح ها بود سخن من ناظر به برخی دیدگاه های نظری و مدیریتی بود یا برخی داوری هایت در باب آدمیان یا اقدامات.
5) برادر جان خانم احسن مقدم اولا به دعوت اینجانب در جهاد فعال شد ثانیا هم برای شرایط حقوقی و استخدامی بهتر(البته از همان سکوی جهاد) رفت؟ ایمان را هم که قبلا گفته بودم و سلمان نیز که خودت میگویی که نرفته است.
6) اولا آن برنامه و نیز طرح های نقد مکتب تفکیک و بسط تجربه نبوی در پی نامه ای برای برگزاری کرسی های نقد از دفتر مرکزی و همان گفتگوها بود( البته تمامی افتخار آن مال شماست من که ادعایی نکرده بودم) اشاره داشتم که با هم سخن گفتیم و توافق کردیم اما شما جازدید؟ ثانیا در برنامه دکتر معتمدی آنچه خواسته شد فقط یک معرفی و شرح حال از سخنران بود همین و بس نه رد طرح اگر شما خود موضوع را رها کردی به ما چه ربطی دارد و حتی هنگامی که گفتی در این ترم دیر شده خواسته شد که در ترم آینده برگزار کنی خود نخواستی برادرجان.
7) وقتی که آمدم هم فضا و توجیهات بسیار آماده تر بود و اگر قبا برای من گشاد بود برای رییس که نبود برادرجان من نخواستم بگذریم حال که دیگر گذشته است. خلاصه سخن من این بود که هیچ گاه در برنامه ام قصد تصفیه این دو سه نفری را که میگویی نداشته ام و اگر خود برخی رفتارها را نداشتند یا حرکت در چارچوب سازمانی را می پذیرفتند مجبور به کناره گیری نمی شدند.
8) اولا در موضوع توهین با تو هم عقیده ام اگر گزاره ات مطابق با واقع باشد من هم آن را توهین نمی دانم و آن را توصیف میدانم ثانیا من فرافکنی نکردم حضرتعالی کلی گویی کردی و تروخشک را با هم سوزاندی(توجه کن باز نیز حب نفس و خود حق بینی مانعت می شود اشکال خود را ببینی و در تلاشی تقصیر را به گردن دیگری بیندازی) ثالثا توجه کن میگویی: دل همه بدنه خدوم جهاد از دست تو خون است؛ بازهم کلی گویی و خود و دو سه نفر دور و بری را کل دیدن بواقع آیا این خودبزرگ بینی نیست؟ خوب بیش از این وقتت را نمیگیرم امیدوارم خداوند به هر دویمان در کنار ادب درس؛ ادب نفس نیز عطا کند.

سلام یاسر جان
خواندن این نوشته‌ات، مخصوصاً به خاطر آشنایی کم و بیش‌مان، بسیار لت‌بخش بود؛ هر چند که تلخی از تک‌تک جملاتش می‌بارید.
از صمیم قلب آرزو دارم که اگرچه این طرف بی‌مهری دیدی، آن سوی آب، مهر ببینی و انصاف
و صد البته که هجرت، سنت پیغمبر است
برقرار باشی و سرافراز
ياسر: ممنون حضرت بهرنگ

سلام.یکی نیست که به این پدر بختیاری بگه که آخه پدر جان!شماکه در دوران مسوولیتت بر دفتر داروسازی و ایسنا در قالب به قول خودتان نیروی دانشجویی ،رویهمرفته ،هیچ غلطی نکردی،پس چرا تبدیل به سرباز این مجموعه شده ای؟

javabe soale comente BARADARE JAHADI ro bayad dar hamun kutule parvarie modire mohtarame in majmue josteju kard(pedarbozorg manzurame!!)

جواب سوال برادر جهادیمونو باید در همون کوتوله پروریه مدیر محترم این مجموعه ی جهاد مشهد جستجو کرد(منظورم پدربزرگه!!!)

سلام پدر بختیاری!سلام ما رو به پدربزرگ و عمو جون حتما برسونین!

پدر گرامی،حضرت آقای بختیاری که می فرمایید" برخی از نام جهاد و امکانات آن بهره میبردند اما جز لگد حاصل این نهاد نبود و در هر کوی و برزنی به ذم و طعن میپرداختند و با تلاش برای خراش به این نهاد، غرایز کودکانه خود را ارضا میکردند. بی عملی پیشه میکردند و سهم و مزد می طلبیدند"،لطفا بازگردید و فعالیتهای تمامی دوران معاونت خود را لیست کنید و ببینیدکه آیا به اندازه یک سال از فعالیت آن گروه"بی عمل"در دوران معاون قبل از شما، می شود یا خیر؟خوب است که اگر چهارتا برنامه خوب هم در دوران حضرتعالی اجرا شده نصفشان باز حاصل کار همان گروه" بی عمل"از جمله یاسر بوده.

1 yasere aziz azin ke mesle hamishe babe goftegu ra goshudi sepasgozaram
2 khoshalam ke faziaee faraham shod ke harfhai gofte shavad ke ta konun ingune matrah nashode bud
3 kash pish az matrah shodan barkhi mavared az kasani ke nameshan amade ast miporsidid shayad nakhaste bashand baazi chiz ha ra hame bedanand agarche hameye un ha joz ehteramo tahsin chizi ra dar pei nadarad
4 dar bareye iman chizi nemiguyam chon roshantar az khorshid ast ke salha bayad bogzarad te jahade daneshgahi kasi chon u ra biabad ve betavanad jazb konad.
5 va 2 soal az jenabe dr bakhtiari:
A)ishan ke ba un lahne mazlum namayane gofteand : "begu salman ba ma che kard ke ma ba u che kardim" lotfan beguyabd ma ba ishan che kardim?
B) berasti in andaze az dorane masuliate khod dar isna va moavenate farhangi razi hastand ke be khorde giri az dustane kusha va porkare qabli pardakhteand?!
hanuz ke hanuze jomleye mashhure jenabe sharifi ke moavene farhangi budando ishan masule isna sababe khandeye dustan ast!
6 ta siah ruy shavad har ke dar u qash bashad

برادر عزیز جناب آقای میردامادی! زمانی که خود آقای دکتر شمسیان دلش به ازدست رفتن سرمایه های جهاد نسوخته شما از چه کسی انتظار حفظ سرمایه های جهاد را دارید

با سلام
امروز که نگاهی مجدد به این پست داشتم متوجه شدم برخی فرزندان و برادران جهادی و اعضا و کارمندان محترم این نهاد نظرات خود را ابراز کرده اند، مناسب دیدم دو سخن بیفزایم:
الف)تذکرم به یاسراز باب محاجه باوی نبود بلکه مبتنی بر طریقت عقلگرایانه ایشان و پرسشم از روش حصول آن دو رای و احساس مغایرت آن آرا با طریقتش بود و اگر از هویت وی بی مطلع بودم و یا شخصی غیر ایشان بود که آنگونه سخن گفتن مطابق شانش بود هرگز به خود زحمت پاسخ نمیدادم.و چون اینجا از هویت عزیزان نظردهنده آگاهی ندارم پاسخی نیز ندارم چرا که سخن و نظرآدمیان تابع احوالات و امیال و اغراض و نحوه سلوک و معلومات و توانائیهای ذهنی آنانست که چون یک وجه آن غایب است از داوری در باب آن معذورم.
ب)و باز و باز در این نظرات هم خودبزرگ بینی و خود بزرگ بینی و خود بزرگ بینی.


جناب بختیاری!التزام وافر شما به "حرکت در چارچوب سازمانی"، این سوال را به اذهان متبادر می سازد که ایشان،خود تاچه اندازه به چارچوبهای سازمانی "شاخه ی جوانان جبهه ی مشارکت ایران"،که زمانی به عضویت در آن مفتخر بوده اند،اهتمام داشته که حال،دراین نهاد اصطلاحا دانشگاهی،به رنگ دولت نهم در آمده اند؟!

جناب بختیاری براساس آموزش هایی که در نهادهای اطلاعاتی به کارکنانشان داده می‌شود با ظرافت تلاش کرده که افراد کامنت گذار را تحریک به معرفی خود کند. اما گویا دوستان از قضا دست این سرباز گمنام را خوانده اند.

سلام آقا یاسر
موقع رد شدن از خیابون خیلی احتیاط کن چپ و راست که برعکسن و ماشینا تو اون کوچه های تنگ خیلی تند میرن حتما این اوایل فقط از خط عابر اونم با توجه به چراغ استفاده کن
اون کره هم که مزه اش مثل پنیره چون نمک میزنن من خودم دوست دارم و با نون تست خوش مزه میشه ولی اگه دوست نداری موقع خرید دقت کن که UNSALTED
بگیری موفق باشی

یاسر: ممنون بله من راست و چپ ام را اینجا کاملا قاطی کرده ام

پدر گرامی!باور بفرمایید که اگر در رییس محترم جهاد(پدر بزرگ!) آن حد از تسامح و تساحل سراغ داشتیم که ترس از بیکار شدن و از دست رفتن سرمایه ای از عمر و جوانی که در این نهاد صرف کرده ایم به دنبال یک انتقاد کوچک در ما نبود(سرنوشتی که گریبانگیر عده ی زیادی در جهاد مشهد شده است،به ظرافت هرچه تمامتر!!)،بی شک از درج نام و هویت خود ابایی نداشتیم،اما دریغ که...!!


پدر گرامی!باور بفرمایید که اگر در رییس محترم جهاد(پدر بزرگ!) آن حد از تسامح و تساهل سراغ داشتیم که ترس از بیکار شدن و از دست رفتن سرمایه ای از عمر و جوانی که در این نهاد صرف کرده ایم به دنبال یک انتقاد کوچک در ما نبود(سرنوشتی که گریبانگیر عده ی زیادی در جهاد مشهد شده است،به ظرافت هرچه تمامتر!!)،بی شک از درج نام و هویت خود ابایی نداشتیم،اما دریغ که...!!

ياسر عزيز، به هيچ عنوان دوست نداشتم كه پس از عزيمتت به لندن، اين نوشته اولين چيزي باشد كه برايت پيش از هرگونه ايميلي و حال و احوالپرسي ميفرستم اما با ديدن بحثي كه در اين پست باز شده است و به توصية يكي از دوستان مشترك كه تاكيد كرد حتما چيزي بنويس چند نكته‌اي را لازم ديدم در اينجا بازگو كنم. اول اينكه بسيار خوشحالم كه اساسا اين بحث مطرح شد، هرچند ميتوانست مدتها پيش نيز مطرح شود و بسي جاي خوشوقتي است كه حداقل معاونت محترم فرهنگي براي نخستين بار حس پاسخ‌ گوييشان تحريك شده و زبان به پاسخ و دفاع از عملكرد خويش باز كرده‌اند. در مورد متن پاسخ ايشان ذكر نكته‌اي قابل توجه است و آن اينكه هر دو سطح واژگاني و معنايي جملات ايشان در پي القاي اين نكته است كه ايشان مديري كاركشته و سرد و گرم چشيدة روزگار است و دوستاني كه نامشان در اين بحث ذكر شده است جواناني ناپخته و مغرورند كه از سر نخوت بهانه‌گيري ميكنند!!! (البته اين مساله فقط يك نكتة زبانشناختي بود و چون فكر ميكنم تنها زمينة تخصص من اين است به اظهار نظر علمي (توجه بفرماييد: علمي) در اين زمينه ميپردازم و كاش جناب دكتر بختياري نيز به تخصص خويش ميپرداختند تا هم سود بيشتري براي اين مملكت داشتند (هرچند بنده از جايگاه علمي ايشان در رشتة آكادميكشان بي اطلاعم و اساسا معتقدم اگر كسي در رشتة تحصيلي اش موفق باشد پايش را در كفش ديگران نميگذارد و دنبال يافتن نردبانهاي همساية دست راست و همساية دست چپ براي ترقي نيست) و هم مجبور نبودند "اعمال شاقه ناشي از تحمل انسان هاي متفرعني مانند آقاي ميردامادي و امثالهم را هم تحمل كنند". باري، سخن به حاشيه رفت كه البته در مملكت گل و سنبل و در دولتي كه پر است از مديران كاركشته و جوانان خام، گاه حاشيه از متن پيشي ميگيرد! اما برويم سر اصل مطلب و آن بازگو كردن چند نكته است كه احتمالا ياسر ميردامادي بخاطر همان كم حافظگي مورد اشارة شما و شايد هم به خاطر يك سري مصالح فراموش كرده است كه بگويد. اول اينكه از موضع صريح شما در اينكه ضد عقل گرايي هستيد و شكايت به خدا و پيامبر و ائمه ميبريد بينهايت خوشحال شدم. در اين موضع شما حداقلي از صداقت جاري است و لااقل مثل خيلي‌ها ژست عقلانيت و منطق نميگيريد و اين خود قابل ستايش است. جناب بختياري، جنابعالي اتفاقا بر خلاف عقيدة دوستان بهترين دوران مسئوليتتان همان دوران مسئوليت بر واحد فرهنگي (سازمان دانشجويان) داروسازي بود چون حداقل به كمك مهدي شريفي (كه شما را به اين جايگاههايي كه حقش را نداشتيد رساند و در عوض شما و رئيستان وي را با مخ به زمين كوبيديد) يك برنامة مناظره بين مزروعي و عليزاده برگزار كرديد! به نظرم شما نهايت مديريتتان همان واحد فرهنگي داروسازي بود (البته تاكيد ميكنم با كمك دوستان!). واحد فرهنگي داروسازي در آن زمان جزو آرامترين و غير مشكل سازترين تشكل‌هاي دانشجويي براي جهاد و دانشگاه بود و شما نيز مسئولي آرام و كم آزار و اتفاقا همين مساله باعث شد كه بناگاه دستهاي غيب (كه البته زياد هم غيب نبود و همان دستهاي مهدي شريفي و تاييد شمسيان بودند) شما را در ميان بهت همگان و از ميان جمعي دانشجوي فعال اما بعضا مشكل ساز واحدهاي فرهنگي به مديريت ايسنا رساند و متاسفانه شما را از تخصص اصلي خويش دور ساختند و جمعي را مكدر! و دوباره پس از مدتي دستهاي غيب ( كه البته ديگر دستهاي مهدي شريفي نبود زيرا وي با صداقت به دستهاي شما اعتماد كرده بود و هيچگاه فكر نميكرد كه دستهاي شما گلويش را سخت بفشارد) رداي گشاد معاونت فرهنگي جهاد را بر تن شما كرد و رييس آناني شدي كه خود ضعيف‌ترينشان بودي! پس حق هم داشتي كه "اگر قصد تصفيه نيروها را داشتي""بگونه‌اي ديگر عمل كني""چون وقتي آمدي از بالا تحت فشار براي حذف برخي دوستان بودي"!!! اخيرا در پاسخ به دوستاني كه قرار بود كارگاه زبانشناسي برپا كنند و اينجانب را بعنوان مدرس كارگاه معرفي كرده بودند فرموده بوديد اين كارگاه لازم نيست چون خط فكري مدرس‌ اش با جهاد همخواني ندارد! (هرچند من اصولا ارتباط ميان مباحث علمي زبانشناسي و خط فكري يك نهاد انقلابي را نميفهمم!). كاش شما كه انسان صادقي هستيد همان موقع كه من مسئول سازمان دانشجويان ادبيات بودم اين را ميگفتيد نه اينكه از خيل برنامه‌هاي دفتر ما (ببخشيد دفتر شما!) در بيلان كاري خود استفاده كنيد (زماني را نميگويم كه شما نيز مسئول داروسازي بودي، منظورم زماني است كه معاون فرهنگي شدي و من همچنان مسئول سازمان دانشجويان ادبيات بودم) و بعدها اين قضيه را مطرح كنيد كه ما با افرادي نظير اين آقا در جهاد كاري نداريم! شنيده‌ام چندي پيش در ديداري كه با رييس ارشاد خراسان داشته ايد و ايشان از برنامة بزرگداشت مولانا با حضور دكتر مهاجراني بعنوان برنامه اي كه بواسطة آن با فعاليتهاي فرهنگي جهاد مشهد آشنا شده نام برده، به تعريف از اين برنامه پرداخته‌ ايد! (لازم به ذكر است كه اين برنامه در دوران معاونت فرهنگي مهدي شريفي (كه وي را حقيقتا دوست دارم و در كل دوران پربار فعاليتهاي فرهنگي جهاد در زمان مسئوليت وي بود) و با كمك ايشان و دوستاني از قبيل سلمان ساكت، ايمان سفيدچيان، عليرضا كتابدار و البته دوستان و همراهانم در دانشكدة ادبيات انجام شد). البته عدم صداقت شما در مديريت نكتة تازه اي نيست. شايد فراموش كرده ايد كه چه مقدار شما و رييستان براي امرية سربازي مرا دور زديد و در نهايت مرا "از اعمال شاقة ناشي از تحمل انسان هاي متفرعني" همچون شما و رئيستان در آن نهاد انقلابي (من نميگويم نهاد دانشگاهي چون هر كدام بار معنايي خاص خود را داراست) محروم كرديد و البته از اين لطف غير مستقيم شما بينهايت سپاسگزارم. بنده هيچوقت عضو رسمي جبهة مشاركت نبوده‌ام و بنا به تاملات سياسي ام در آن دوران به فعاليت در ستاد انتخاباتي دكتر معين پرداختم، اما شما كه روزي عضو رسمي مشاركت بوديد (كه البته نميدانم در آنجا يك "نيروي دانشجويي" بوديد يا "يك سرباز"!) و رييستان كه روزي دم از اصلاح طلبي ميزد اينجانب را متهم به زير پا گذاشتن خطوط قرمز كرديد و حضور اينجانب را در جهاد خطرناك دانستيد، هرچند كه ظاهرالصلاح نيز نبودم زيرا عادت داشتم و دارم كه شلوار جين و تي شرت بپوشم!!! اما براستي اكنون ميفهمم كه حق داشتيد و حق را به شما و رييستان (كه ايشان نيز متاسفانه از تخصص اصلي خويش بدور مانده اند) ميدهم زيرا در دولتي كه در طي اين سه سال حتي آبدارچيان مدارس دوران اصلاحات نيز عوض شده اند، شما همچنان در كسوت رياست هستيد و راست ميگفتيد كه خط فكري اين آقا به جهاد نميخورد و حتي به ايسنا بگوييد ديگر با اين آقا مصاحبه نكن! با جنابعالي موافقم كه "يكي از آفات عمل سياسي در جواني، سنگين شدن فضا براي آدمي است در هنگامي كه مقصود حاصل نشود"، زيرا شما نيز در جواني عضو مشاركت و اصلاح طلب بودي و احتمالا مقصود حاصل نشد و اكنون جامه عوض كرده اي و گويي مقصود حاصل شده است! ضمنا من برخلاف نوشتة يكي از دوستان هويت خويش را پنهان نميسازم زيرا به مدد تخصص خويش دستم جلوي كسي دراز نيست تا خداي ناكرده بخواهم بترسم و هويتم را پنهان سازم و شما ناراحت شويد و نتوانيد پاسخ گوييد و در پاسخ دوستمان بنويسيد چون "از هويت عزيران نظر دهنده آگاهي ندارم پاسخي نيز ندارم" غافل از اينكه متن را ميتوان فارغ از هويت نويسنده اش تفسير كرد و صدق و كذب آن را معين!
ياسر عزيز، مخاطب ابتدا در اين نوشته تو بودي اما جريان سيال ذهن مانع از آن شد تا مخاطب باقي بماني! لحظات خوبي را برايت در آن ديار آرزومندم و فقط از تو اين انتقاد را دارم كه نوشته اي "واقعيت امر اين است كه من اصلا حوصله و وقت اين كه اين نوشته ها را ادامه دهم ندارم". اما از تو ميخواهم باب گفتگو را باز بگذاري و اجازه بدهي تا در پرتو اين نوشته ها جنبه هاي تاريكتري از اين موضوع براي بسياري كه فقط ظواهر آقايان ضد عقل و منطق (به اعتراف خويش) را ميبينند آشكار شود! ايدون باد!
28 شهريور 1387
بهمن شهري

یاسر: بهمن عزیز تعمدی نبود در این که نامی از قضایای شما نبردم والا آدم پراکنی حضرات مظلوم نما آن قدر زیاد است که من بخشی از آن را از یاد برده ام.

آقای شهری سلام
الف) من نیز از این که جنابعالی و دوستانت از مکنونات خود صریح تر و بدون تعارف سخن گفتید، بسیار خوشحالم.
ب) نوشته من خطاب به یاسر از باب پاسخگویی نبود( چون که اصولا پرسشی صورت نگرفته بود تا پاسخی لازم آید) بلکه از باب اینکه ایشان که مدعی عقلانیتند از مقدمات منطقی صدور دو حکم اخیرشان در باب این نهاد دانشگاهی پرسش نمودم.
ج) این که به رشته تحصیلی خود میپرداختم از سود آن به مملکت که آگاه نیستم اما مطئنم دستاورد روحی و نیز مادی آن برایم بیشتر بود همین محرومیت از دیدار تو و دوستانت نعمتی بزرگ بود که عایدم میشد که صحبت ناجنس عذابی است الیم اما از بخت بد گرفتار همان عوامل غیبی شدم و به همصحبتی با تو و یارانت گرفتار آمدم.
د) مسلما من به عقلانیت خود بنیاد که رهآوردی جز فرعونیگری و بر جایگاه خدایی نشستن بندگان و تجلی اخلاق و احوال اینچنینی را در تو و یارانت دارد معتقد نبوده و نیستم و البته این بسیار متفاوت است با حال بنده ای که پاس خدایان میدارد و از جایگاه بندگی در بهره گیری از ودیعه الهی عقل با اقرار به تمامی قوت و ضعف آن جد و جهد بسیار می نماید. با شاقول نفس و امیال آن پیرامون و پیرامونی های خود را سنجیدن نامش منطق و عقلانیت نیست برادرجان.
ه) برادر حقیقت جوی نا انقلابیم از سال 76 تا کنون در هر سه مرحله از همکاری خود با این نهاد صرفا به دعوت دوستان جهادی فعالیت داشته ام (والبته آن هم با اکراه و بدون هیچگونه نردبان جویی و اشتیاقی برای ترقی) و اینکه چرا آن عزیزان از من دعوت کرده اند و نه دیگران (شما و دوستانت) مشکل من نیست و از خود آن عزیزان بپرس ( البته از باب تشفی آلام روحی خود و دوستانت میتوانی به این توهمات و خلاف گوئی هایت ادامه بدهی اما بدان به حقیقت نمیرسی).
ز)واقع قضیه همان است که خود اعتراف کرده ای؛ آری رفتار این عزیزان موجب بهت و تکدر تو و دوستانت شد از اینجا بود که این قصه ها و داستانسرایی ها آغاز شد. (امان از این انسان و غرایز و امیالش)
ح)عزیزجان قصه ما و شما این بود که جنابعالی متقاضی امریه در جهاد بودی و در آن زمان که دو نفر دیگرنیزکه دراولویت بودند جذب نفر سوم برای ما ممکن نشد.(علیرغم اینکه در نامه تقاضا نام شما به عنوان اولویت سوم قرار داشت) که ظاهرا هم به اعتراف خودت از الطاف خفیه برای شما بوده است اما آنچه بعد ها فاصله ایجاد کرد بداخلاقی ها و روایت های کاذبت از این ماجرا بود و بس. و اینگونه بود که در مخیله و البته گفتارت هم جهاد بد شد هم من زیرآب زن و هم شما قهرمان و خط شکن. آری جرم این نهاد انقلابی همین است و بس؛ و البته تمامی این رخدادها به پس از مسوولیت شما در دفتر ادبیات برمیگردد وربطی به قبل آن و کارهایت در زمان مسوولیت دفتر نداشت. در قضیه کارگاه هم مشکل شما را همین بد اخلاقی ها ( و نه مواضع فکری تان) ذکر کردم و همکاری شما را در تناقض با رفتار ها و گفتارهایتان دانسته و میدانم و ربطی به موضوع کارگاه نداشت. در خصوص ایسنا نیز تقاضایی را به یاد ندارم که منعی کرده باشم. ( البته در باب ظاهر خودت که گفته ای، با برداشتت موافقم)
ط) در پایان دوباره تاکید میکنم که مشکل تو و دوستانت در حوزه رفتار خودخواهی و تفرعن ناشی از روی آوردن مقلدانه به آموزه هایی است کهآگاهی و یا وهم آگاهی آنان آتش خودپرستی تان را شعله ور می نماید و بس. امیدوارم که در کنار نعمت نان که به مدد تخصصت به آن دست می یابی از سایر فضیلت ها محروم نمانی که زندگی همه نان نیست عزیز.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)