« امر کمتر محقق ما و امر بیشتر محقق آن‌ها | صفحه‌ی اصلی | پلانتینگا خوانان توجه کنند! »

حاشیه‌ی دکتر سروش بر تعقل قرآنی

اخیرا دکتر سروش در پاسخ به ایمیلی از بنده در موضوعی دیگر، اشاره‌ای به سلسله بحث‌های «تعقل قرآنی» کردند و نکته‌ای روش‌شناختی در مورد این سلسله بحث‌ها ابراز داشتند که توضیح ایشان را، پس از کسب اجازه برای نقل عمومی آن در این وبلاگ، عینا در این‌جا می‎‌آورم:


I follow your pieces on Reason and think about them. It seemed to me that it would have been better to argue about the products/fruits of reason in the Quran rather than an abstract notion of it that may lead one nowhere


ترجمه (از بنده):
 «سلسله بحث‌های شما درباره‌ی تعقل [قرآنی] را پی می‌گیرم و درباره‌ی آن‌ها فکر می‌کنم. به نظرم می‌رسد بهتر است به جای استدلال کردن در مورد تصور انتزاعی از [فرایند] تعقل در قرآن، که چه بسا فرد را به جایی نرساند، در باب فرآورده‌ها/میوه‌های تعقل قرآنی استدلال کرد.»

از التفات ایشان بسیار سپاس‌گذارم. 

 

مطالب مرتبط

درباره‌ی فردگرایی دینی

احمد قابل در باب خرافه متن کامل مصاحبه

ریشه‌های یهودی روزه‌‌

تردستی الاهیاتی

کنفرانس رهبران ادیان جهان در باکو

کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

سیالیت معنا و تفسیر متن مقدس

برخورد امام باقر با مخالفان

در مصائب روشنفکری دینی

ادریس هانی در مشهد

تتمه‌ای بر بحث با مخلوق در تعقل قرآنی

تعقل قرآنی (۸)

تعقل قرآنی (۷)

تعقل قرآنی (۶)

تعقل قرآنی (۵)

تعقل قرآنی (۴)

تعقل قرآنی (۳)

تعقل قرآنی (۲)

تعقل قرآنی (۱)

تحقیقی در باب غزوه‌ی بنی قریظه

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/1294

نظرها

بسم الله الرحمان الرحیم. سلام علیکم.
شاید توصیه ی سروش به این که «در باب فرآورده‌ها/میوه‌های تعقل قرآنی استدلال کنید»، توصیه ای خوب است و محل مناقشه نیست، ولی اگر ایشان تأکید کند که علت این توصیه، این است که «چه بسا استدلال کردن در مورد تصور انتزاعی از [فرایند] تعقل در قرآن، فرد را به جایی نمی رساند»، معلوم نیست «علت توصیه ی ایشان» کاملاً قابل دفاع باشد.
توضیح: شاید برای بحث درباره ی «تعقل طبق قرآن»، طبق خود قرآن مواد لازم از بهر استدلال و دفاع موجود نباشد.
تبصره: شاید بحث و استدلال « در باب فرآورده‌ها/میوه‌های تعقل قرآنی»، خارج از موضوع مورد علاقه ی مخلوق باشد، و او به این موضوع وارد نشود.
سؤال: آیا شایسته تر نبود سروش به فارسی بنویسد؟
با احترام.

خدمت آقای دکتر
سلام برسونید...

سلام
من این را نفهمیدم که :چطور می شود تا وجود تعقلی اثبات نگردد از میوه ی آن صحبت کرد ؟
مگر نمیبایست ابتدادرختی باشد تا میوه ایی از آن انتظار رود؟

آقای یاسر منتظر نقد ونظر شما درباره اخرین مطلب مخلوق هستیم.
با تشکر از همه ی حباب خوانان

به نام خدا
باعرض سلام و خسته نباشید.
مطالب جالبی بود و نظر آن بزرگ هم دربارهی مطالب شما خواندنی بود امیدوارم در همهی لحظات زندگی خود خدایی باشید.
یاعلی خدانگهدار

قرآن آیات شیطانی نیست
قرآن الهام و شعر نیست

بنام جانان كه موسي را لوح ، عيسي را كلمه و محمد را قلم شد. موسي لوح را ديد ، تورات آ ورد. عيسي کلمه را ديد ، انجيل آورد . محمد قلم را ديد، قرآ ن آورد. هر سه آگاهي محض شدند وحقيقت را مكتوب كردند. قلب آ نها آنچه را دید تکذیب نکرد.آنها به وادی ایمن وارد شده بودند و رصد می شدند، تا مبادا از آن خارج شوند که رضا مندی، حق است.
به قلمها بگویید بنویسند.به چشمها و گوشها بگویید ببینند وبشنوند. به قلبها بگویید قوسین بگشایند . نفخه ای (د می) در راه است.نزدیک و نزدیکتر می شود. به سدره المنتهای ناسوت وجودت که برسد، این بار لحظه ای می ایستد (در همين ايستادن, عقل جبروتي وديگر ملائك از توان مي افتند) ودر حالي كه شیاطین انس و جن رانده شده اند فرود مي آيد، قلبت قو سين مي گشايد، ديدار او را شهادت می دهد و در همان دم همه جوارح ات او را می بینند. خروج از ملک به ملکوت را به عین الیقین می بینی. آ رام و با قلبی ساکن (مطمئنه) و فارغ از جبروت عقلت (جبرئيل باز مانده است ، سر پنهان شهود براي تو همين فارغ شدگي از جبرئيل است) در جنت الماوی به اسم" هو" ، صفت "آ گاهی" ، فعلیت محض "عشق " ، کلام " بسم الله الرحمن الرحیم" و ندای "اقراء بسم ربك الذی خلق" متعین میشوی(نبوت). صورت باطنی ایمان بر تو ظاهر می شود و شهادت مي دهي(دیداری قلبی). اين صورت و معشوق نوراني به صفت آگاهی وایمان قلبی، همه جا و همه دم با تو همراه مي شود.این همان کتاب محفوظ ومکنون است که جامع است ، قدیم و ام الکتاب است .هر دم بین تو و قلبت حادث می شود ، تحویل تو می گردد. قلب مطمئنه آ نچه را می بیند تکذیب نمی کند.
تعجب نکن . تمام دریافتهای پنج حس بیرونی را نیز بشدت وضعف وبه کیفیت های مختلف در قلب و ضربان قلب مشاهده کرده ای. این نوع دیدار را یکبار دیگر نیز تجریه کرده ای .آن لحظه که لطیفی بنام عشق را تجربه می نمودي. عشق همان لطیف آگاهی است که قبلا ، نفس نا آگاه تو ( که در بند وگرفتار عادات ذهنی بود ) آنرا دیده است. در دم ، از فاعلیت نفس اماره وعادات ذهنی نا آگاهانه ( که همان فعالیت نرونهای آ ینه ای مغز است و همان شیاطین جنی و بی صورت است که همنشین ما انسانها شده اند ) و نیز ازهمراهی شیا طین انسی، تکویناً تبری می جویی و تسلیم نفس مطمئنه می شوی ، اینست آگاهی محض وتکوینی و وحیانی كه وحي از امور خدا وتکوینی"كن فيكون" است ، اینست مسلمانی كه همه ادیان، اسلام است(اين تسليم نيز تكويني است .كه زمين وآسمان نيز تسليم هستند در صراط مستقيم ، صراطي كه بر آن نعمت جاري است) و اين است تسبيح زمين و آ سمان.
برای اولین بار آرام و مطمئن خود را متعیین به صفتی (صفت آگاهی) غیر فانی و باقی می بینی .اشک آگاهی از چشمانت جاری می شود.ملكوت عشق را مي بينی.اين همه دیدن ، قلبی ،ایمانی، یقینی ، نورانیست (آگاهی محض است و وحیانی است) عقلی ، نظر ی، ذهنی ، الهامی ، شعری و فانی نیست ( آ نچنان نیست که عقل لحظه ای تایید ولحظه ای تکذ یب کند) حالا ديگر فعلیت تو عشق ورزی آگاهانه است .عقل قدسی شده تو انتخاب احسن دیگری ندارد و راضي و مطمئن است.عالم وآدم را مشغول عشق ورزی می بینی .این لطیفه را فقط عقل قدسی شده تو (روح القدس - جبرئیل امین) بر جوارح و ادراکاتت با خوشنودی و رضایتمندی وارد می کند و اين همه تو هستي.
برای اولین بار به عين اليقين ا ز حال خودت آ گاه هستی و بر حالات بعدی خود ت انتظار وشهودی آگاهانه داری. در حالی که گلی هستی در بوستان آ فرینش ، خود ر ا عطر لطیف وجانانه ای می بینی که از مکان وزمان ودنیای محدود و حدید گل مُلکی ، به لا مکان ولا زمان و دین و حقيقت ملكو تي ، رایحه تکوین می یابی (مالک یوم الدین را شهادت می دهی) که این همه خودت هستی. شرحه صدر بر قلب تو تکوین شده است. انبساط قلبي پيدا كرده اي ، خود را سبک بال و لطیف مي يابي . اکنون همه ادراکات و قوای تو ، همان ملائک وجودت ، جنود آگاهی و نورهستندد. که در خدمت جبرئیل عقلت می باشند واین همه قوای قدسی در هیبت روح القدسي شدید القوا ، می آ موزند تو را آ نچه نمی دانی. آموختني از سر حضور و شهود به مدد شديد القوا ( نفس مطمئنه) که خودت هستي ،این است آن فراوانی و کوثري كه به توعطا شده است ، اینست چراغ علاءالدين وغول مطیع تو،که ا ین هردو خودت هستی ،اینست قالیچه حضرت سلیمان، که سلیمان و قالیچه خودت هستی، و اینست لوح ، کلمه و کتاب ،که این همه خودت هستی.(در ادامه بیان خواهم کرد) .
اینجا خود را بر عرش اعلی می بینی (عرش همان فرش است كه به مدد شديد القوا تور و حجاب از رخ آن برداشته اي) همه فرشیان را نظاره می کنی ،جسمت را می بینی، که به صورت تکه های نان میخورند وجانت را ،که بصورت جامهای شراب مینوشند. درعرش ، .زمین وآسمان (ملک و ملکوت) را تسبیح گو و به عشق ورزی مشغول می بینی . هر فعلي را كه از نعمت آن بیشتر آگاهي داري برایت عاشقانه تر ، جانانه تر وآرام جان افزا تر است . فا عل آگاه تسبيح دل و دلدار مي كند. عشق آگاهانه عشق تكويني است. عشق تكوين شده لوح ، كلمه وكتاب است. آگاهي محض است . عشق كه تكوين يابد ،همه عادات ذهني ما را مي ربايد و عقل را قدسي مي كند. گويي چون نيست شدي ،عشق هست ميشود و تو به عشق هست مي شوي و تو عشق مي شوي و اينجا عشق تكوين شده است. آري اين همه خودت هستي كه " كن فيكون" شده اي.
حوریان و غلامان لوء لو ء صفت را (متعين به مروارید آگاهی) مي بيني كه عشق می ورزند و جام های شراب طهور(عشق آگاهانه) را دست بدست می کنند و می نوشند. اینجا دیگر شیاطین بالفضول انس وجن، همان عادات شبیه سازی شده ذهنی و وهمی (شیطانی) و همان تحریک پذیری نرونهای آینه ای ، بر آنها نفوذی و ورودی ندارد.اگر چه قبلا از ابواب ادراکات بر همه آنها وارد می شد، ولی اکنون نور و شهاب آگاهی شیاطین بالفضول را می رباید و می راند.
آ ری اینجا وادی حق الیقین است .حق را به یقین می بینی . یکباردیگر او را، نا آگاهانه ، دیدی و عشق نا آ گاهانه بر تومتجلی شد. در حالی که شیا طین بالفضول انس و جن ، مانع از نزول حقیقت عشق ، بر تو می شدند.
لیکن این بار ، به مدد شدید القوا ، متعین به صفت آگاهی شده ای ،عشق فعلییت محض تو شده است. این بارعشق با کلمه"بسم الله الرحمن الرحیم" بر تو متجلی شده است. بنام الله (هو)، قابل "الرحمن" و فاعل " الرحیم" شده ای. شیا طین بالفضول انس وجن دیگر مارج های آتشی بیش نیستند . که در مقا بل "هو" ی تو مخلو قیتی ندارند و ربوده و رانده میشوند( اینست عصای مو سایی و نفس مسیحایی) که این همه تو هستی.
آری اینجا سدره المنتها است. اینجا همه شاخ وبرگهای وجودت،همه جوارح ات به آن که میرسند اسم وصفت خود را ترک می کنند و به فعلییت محض تبدیل می شوند. از عرض و فرع به اصل می رسند. اینجا نز دیک جنت الماوی است.همانجا که اگر وارد شدی وشاهد شدی در باز گشت به جوارح ات ، وارد باغهای بهشت می شوی که نهر های حیات در بستر آن جاری اند. گویی از زمین به آ سمان ، از ظلمت به روشنایی ، از ملک به ملکوت ، از فرش به عرش و از عالم شاهد به عالم غایب وارد شده ای. به دیدار غیب، شهادت می دهی. در حالی که یقین داری خواب و فراموشی تو را فرا نگرفته است. اینجا سکینه قلبی دار ی و به مقام رضا و رضایتمندی رسیده ای ، آ گاهی محض شده ای . اتحادی عاشقانه و آ گاهانه با خود یافته ای. نفس تو و نفس رب تو یکی شده است. ناظر و منظور خودت شده ای . به لایموت و ازلی و ابدی بودن خودت شهادت می دهی. لاهوت تو با ناسوت تو به لذ ات روحانی و عشق ورزیهای آسمانی و ملکوتی می پردازد.
از تولد و مرگ رها شده ای ،"لم یلد و لم یولد" شده ای.همه صفات و قوای تو کامل شده است .خود را متجلی به صفات حق می بینی.
عیسای نجات یافته و نجات دهنده شده ای.جسم زمخت خود را به اشکال مختلف و کثیر درعالم ملک و کثرت می بینی که همان نان عیسایی است و دست به دست مي كنند و به همه می رسد . جان لطیف خود را می بینی که در جام های مسیحایی عشق و آگاهی ، در میان همه مخلوقات میچرخد و می نو شند.
آری اینجا مسیح تو هستی. از نفخه روح القدس وهم آغوشی و اتحاد روحانی و ملکوتی "مریم عشق" و "فاعل آگاهی" تکوین یافته اي .
اينجا اتحادي با جان اشياء داري،هر لحظه با يكي از آيات هستي، به عشق ورزي آگاهانه مي پر دازي و زبان حال آنها مي شوي. سلطان ملك و ملكوت شده اي .الهه زمين و آسمان شده اي. هر لحظه بصورت فرشته اي نجات بخش با يكي از آيات ملك به نجوا مشغول مي شوي.
خود را مي بيني كه از چاه بلا و گرفتاري و بخل و حسد وطمع برادران همنوع ات نجات يافته اي و يوسف ملك تو هستي.
آبها را مي بيني كه همه نا پاكي ها را مي شويند و همه آتش ها را خاموش مي كنند همه زشتي ها را زيبا و همه مرده ها را زنده.
خودت را مي بيني كه موسي شده اي و ديگر غم ظلم و ستم فرعونيان نداري و قوي و مطمئن در مقابل لشگر عظيم ظلم و بيدادگري توان ايستادن داري و لشكريان ظلم و ستم را دنبال خود تا آبهاي نيل مي كشاني و آ تش ظلم و فتنه آنان را در آبهاي نيل خاموش مي كني.
انسانها و جانوران را مي بيني كه گرفتار جهل و فساد شده اند وبه لهو و لعب مشغولند. برخي از آنها كه آگاه ترند نجات مي يابند و به ملكوت نزديكتر مي شوند. آنها را در كشتي پيامبران مي بيني .كشتي نوح می سازي و طو فان نوح بپا مي كني .
دراینجا همه رنگها بی رنگی است. همه جمال ها جلال اند.همه اسم ها کلمه،همه صفات آگاهی وهمه افعال عشق اند که خداوند کلمه است ،عشق است، آگاهی ونور است در همه اشیاء. همه اشیاء او هستند(که یکی هست و هیچ نیست جز او) و همه او هستیم ، از او هستیم ، و به او بر می گردیم. او اول است، آ خر است، ظاهر است ، با طن است و این همه تو هستی . خود را بشناس او را می شناسی.
‌ اینجا هر شیئی ملک و ملکو تش را در کنار هم و بدون کوچکترین فاصله ای از هم شهادت می دهد. هر ملکوتی مالک و سلطان ملک خویش است و خویش را به رصد و قضاوت می نشیند و می نشاند.
لحظه رودررو شدن بهشت و جهنم است. متوجه می شوی آ ن عادل رحمان و رحیم خودت هستی، حاکم و محکوم و دانای حکم خودت هستی ." مالک یوم الدین "خودت هستی .
هر انسانی با نامه اعمال خویش در مقابل ملکوت خود که نفس مطمئنه است حکم می شود. اکنون لحظه حسابرسی نفس مطمئنه از نفس اماره است ، یک نفس کل بیشتر موجود نیست که اکنون مطمئنه است و از اماره بودن قبلی خود آگاه است و از همه اعمال ونیات جوارح خود آگاه است و خود نامه اعمال خود را می خواند، خواندنی ازسر دانستن . در اینجا قاضی و متهم یکی است و این همه را جوارح ات شهادت می دهند . که این محکمه و این حاکم و حکم آن ، همه تکوینی اند. پاداش آن نیز تکوینی است يا مرده ای قبل از اینکه بمیرانند تو را و به ملکوت ، خود آ گاه ، وارد می شوی و وعده بهشت را حق میيابي و يا به ، خود نا آگاه، بر می گردی و وارد ملک می شوی ،ملکی می شوی . آنگاه می میرانند تو را و همدم مارجهای آتش و شیا طین انس و جن می شوی تا نجاتی دیگر، كه تو از او هستی و به او باز می گردی.
قصه های ملکی حدیث نفس اماره است و قصه های ملکوتی حدیث نفس مطمئنه . قصه هاي ملكي حديث غصه هاي اسارت در ملك و همراهي با شيا طين انس وجن است و قصه هاي ملكوتي حديث رهايي از ملك و برائت از اين شياطين. آنجا حدیث خواستن است . اینجا حدیث شدن است. قصه هاي ملكي را، آنكه اسير غم وخسران عادات ذهني و شياطين وجن هاي موهوم است باور مي كند و قصه هاي ملكوتي را آ نكه از غم و هجران نجات يافته و صفاتش بر او تجلي يافته باور دارد. آن حديث زلف يار است و اين حديث جام باده . آن حديث كو چه و بازار است و اين حديت هفت آسمان . آنجا حديث گناه كبيره و صغيره و حرام و حلال و جنگ هفتاد و دو ملت است ،اينجا حديث حوريان و غلامان و ميوه هاي پاك و شراب طهور . آنجا می شنوی و می خوانی و می گویی . اینجا می بینی و شهادت می دهی. آنجا قال است، اینجا حال است. آنجا تو حق را می جویی، اینجا حق تورا می جوید .
اگر این مارجها ي آتش را که مخلوق نیستند خاموش کنی و تنت راهیزم این شیاطین انس و جن نکنی ،موت قبل از موت می کنی این ملک را ملکوت، این جهنم را بهشت می یا بی .
در ملکوت گردش کن و اسرار را ببین خود را بشناس و خدا را بشنا س و بعد خود قیامت بپا کن و حکم بده وسپس پیامبر ت را بفرست تا خبر دهد که این همه خودت هستی . عاشق حقیقت را به صبر توصیه می کنم .برای کشف حقیقت به حق بیندیش و از حقیقت بگو و از حقیقت بنویس نه از حامل حقیقت که چون تویی بیش نیست ، که خود را شناخته است که حقیقت را شناخته است.
والسلام
ناصر طاهری بشرویه...(روشنا)
9/ 5/1387

ما نبودیم سایه ما نور شد نور گشتیم جلوه ما حور شد
حال ما پر نور بود پر شور شد نفخه ای شد شور ما در صور شد
نفخه آن صور شد در نای ما ما الف گشتیم او شد بای ما
آن الف با بای خود همخواب شد ابر آگاهی از آن پر آب شد
بو سه بر معشوق چون زد نای ما نای ما زان بوسه ها شد های ما
نفخه اش از نای بگذشت هوی شد هوی او در قلب ما رهپوی شد
هوی او شد موسی درگاه ما عشق او شد عیسی آگاه ما
شرحه شرحه گشت ابر جان ما قطره های عشق شد باران ما
آسمانها و زمین پر آب شد جمله پهنای زمین سیلاب شد
جمله آگاهی ما در آب شد جهل بر ما آتشی بی تاب شد
آب زان آتش چو دور از خویش شد خاک گردید و دلش پر ریش شد
ریشه ها مان سوی آبی میدوند تا که آبی در کشند آکه شوند
آب ساقی مدام جان ما عشق و آگاهی و هم ایمان ما
لوح آن عشقست و آگاهیست آب جلوه نور است و پیداییست آب
جمله پیداها در او پیدا شده جمله زشتی ها از او زیبا شده
جهل و تاریکی تو از خود دور دار قلب و جانت تشنه آن نور دار
گر تو خواهی ساقی جانت شود زنده دارد نور و ایمانت شود
خاک تو آن نان عیسایی شود آب تو جام مسیحایی شود
نفس تو پاک است عیسی خود تویی قلب تو نور است موسی خود تویی
بر الفبای وجودت کن نظر اقراء باسم ربک داری بسر

ناصر طاهري بشرويه---------روشنا
سروش عشق و آگاهي

من ، تو هستم
من ،" تو " هستم
" باد" ام
" آب " ام
"آتش" ام
" خاك" ام
آ ری ، من "موجود" هستم
من داستان"وجود" هستم،
داستان ازلی و ابدی"وجود" منم
"وجودي" ازلی و ابدی هستم
من کتاب محفوظی هستم
که قصه خودم را در "خود " دارم
قصه جلوه های "وجود" ،
قصه طربناکی "وجود"
هستی موجود" منم"
من "وجودي" موجود م،
قصه "عشق به وجود" منم،
آری، من" موجود" هستم
من عاشق "وجود" ام،
"وجودي" عاشقم،
"وجودي" معشوقم ،
من " عشق موجود" ا م
قصه این عشق منم،
من خود این عشق هستم،
خود را می شناسم،
همه احوالات خودم را می شناسم
من با عشق زندگی میکنم
برای عشق زندگی می کنم
من می دانم چه هستم
آ ری ، من" عشق" هستم
همه عاشق ها منم،


همه معشوق ها منم،،
از خودم آ گاهم،
از اسرار خودم آ گاهم
از" عشق خودم " آگاهم،
من "عشق آگاه "هستم
"آگاهی عشق " هسنم
" آگاهی موجود " منم
عاشق آگاهی ام،
معشوق آ گاهی ام،
"وجود عشق و آگاهی"، منم
آ ری، من" آگاهی " هستم،
داستان بودن خودم هستم،
رمز و راز خودم هستم
عشق خودم هستم،
عاشق خودم هستم،
معشوق خودم هستم
در خودم هستم،
با خودم هستم
لوح مکنون و محفوظ منم
این همه در من جاريست
در قلب من،
در نفس من
آری ، من" عشق و آگاهی" هستم
من ازلی و ابدی هستم
"ازل و ابد" موجود منم
من" هستی" ام
آری ، من "خودم" را می شناسم
من خود" آگاه"ام را می شناسم
من آ گاهی هستم ،

"عشق" بوده ام
"آگاهی" شده ام،
عشق" می ورزم "
"آگاهانه" عشق می ورزم
من وجودی، "آگاهي بخش" هستم
"عاشقي آگاه:" هستم
معشوقي اگاه " هستم"
عشق مي بخشم
آگاهي مي بخشم
" آ گاهي" هستم، " عشق" مي بخشم
"عشق" هستم ، "آگاهي" مي بخشم
من رحمان و رحیم هستم
هستم، آنچه می شوم
می شوم، آنچه هستم
من "خودآگاه" هستم
من" خدا " هستم
من "خود" هستم
خود را بشناس،
خدا را شناخته ای
من تو هستم
تاصر طاهری بشرویه........روشنا
پیام آور عشق و آگاهی
rroshanaa@yahoo.com
rroshanaa.mihanblog.com

(استوای عرش گردی)
(کرده ای شق القمر)


اي كه، انسان گشته اي روي زمين
در حقيقت نفخه بودي، تو
شدي روح الامين
صورت اصلي تو ،
آن مظهر روح خداست
او دميده، روح خود بر تو ،
كجا؟ از تو جداست!
روز اول، چون تجلي كرد روحش،
اي پسر
گشت محجوب و تنزل كردوآخر
شد بشر
عيسي مريم ، که روح القدس گشت
روح قدسي بود و
درجامش نشست
هر كه را ، انديشه كرد،
روحش دميد
وز طلوع او ، بشد عالم پديد
طلعت نورش چنين رنگين ،كه ديد؟
چون كه نورش جلوه كرد،
ملكش دميد
آن ملايك
سجده بر آدم زدند
عقل پيدا شد
تو را گردن زدند
زان ملايك
آن يكي ابليس شد
گردنت بگرفت
تو را تلبیس شد
آن ملايك ،
جلوه اي زان نور دان
غير روحش،
آ ن ملايک كور خوان
نور بودي ، حور گشتي
روح وحياني شدي
آب بودي، علقه گشتي
جن و انساني شدی
در تجلي ، حسن بود و
عالم آرا روي دوست
جملگي، او عشق گشت و
رحمت عالم، هم اوست
گوهر اصلي تو،
آن رحمت وعشق و وفاست
هان كه، سیمای كمالات و
صفات كبریاست
روح انسان،
چون شعاعي گشته از نور خدا
جلوه اي شد زان حقيقت،
كي شود از او جدا؟
چون توقدر خود بیابی
وان ملا یک سجده گوت
ليله القدر تو ، آن شب
بگذرد از بام و کوت
آن شدید القوتت بینی
تو خود، بر عرش جات
استوای عرش گردی
فرش، گردد ز یر پات
آن ید خود را تو زان پس
"فوق اید یهم" شمر
ماه تو خورشيد گشته
كرده اي "شق القمر"
از مهستان وارهیدی
شمس نورانی شدی
ماه را دو نیمه کردی
نور وحیانی شدی

ناصر طاهری بشرویه...روشنا
پیام آور عشق و آگاهی
rroshanaa.mihanblog.com
rroshanaa@yahoo.com


کجا عزم سفر کردی

اسیر عقل ، و در بندی
خور وخوابت شده غمها
چو از بندش رها گردی
دهندت سر، همه اسما
عنان عقل رادر کش
حذر كن از لجاجتها
وزان تقليد جاهل وار ،
رها شو، تا شوي پيدا
ز هر خلق بد و بدتر،
شدي سنگین و سنگین تر
مراقب باش ، كوشش كن،
رها كن، خلق بد ازسر
تو عادت كرده ای، اسمر
زدی خود را، به گوش کر
گهی زردی ، گهی احمر
شدی زین رنگها عنتر
تو این احوال فانی را
چو هاله، کرده ای برسر
تو سايه اصل پنداري،
همه کارت، شده ابتر
همه وهم و خيالاتت ،
كند هر دم تو را پر پر
وزان جن های شیطانی
زنی بر پا، زنی بر سر
تو صورت های فانی را
نسنجیده ، به تن کردی
دل و قلبت دما دم تو
اسیر آه و غم کردی
به نیک و بد، نظرکردی
ز هر کویی، گذرکردی
تن و جانت، هدر کردی
کجا؟ عزم سفر کردی!


ناصر طاهری بشرویه...روشنا
پیام آور عشق و آگاهی
rroshanaa.mihanblog.com
nasertaheriboshrouyeh.com

(عشق ناگفته نويسد )

عشق اقراء بسم رب كبرياست

عشق آغاز تمام جلوه هاست

عشق بحر است

عشق ساحل، عشق موج

عشق خاك است

عشق صحرا، عشق فوج

عشق معنا

جمله صورتها از اوست

عشق دريا

جمله ماهيها در اوست

عشق ابر است

عشق باران عشق شط

عشق آب است

عشق دريا عشق بط

عشق تلخ است

عشق شيرين عشق شور

عشق رنگ است

عشق رنگين عشق نور

عشق آمد

تا كه بيدارت كند

غم رها كن

تا كه هوشيارت كند

عشق نام هركه

روحانيست او

عشق نور هر چه

نورانيست او

عشق بال است

عشق بالا، عشق اوج

عشق قصر است

عشق بارو، عشق برج

عشق آن عاشق

كه او، ازغم رها ست

عشق معشوق است

کو، بی مدعاست

عشق دانه

عشق غنچه، عشق گل

عشق لاله

عشق سنبل، عشق مل

عشق پيدا نيست

پيدايي در اوست

عشق شيدا نيست

شيدايي از اوست

عشق معبد عشق فكرت

عشق هو

عشق گرما، عشق حالت

عشق خو

عشق هم اول هم آ خر

هم وسط

عشق ناگفته نويسد

خط به خط

عشق زیبا، عشق دیبا

عشق روح

عشق موسا، عشق عیسا

عشق نوح

عشق وحي است

عشق قرآن، عشق حد

عشق جوهر

عشق دفتر، عشق مد

ناصر طاهري بشرويه......روشنا

پيام آور عشق و آگاهي
nasertaheriboshrouyeh.iaranblog.com
rroshanaa.mihanblog.com

( پشت پرده، کی توانی)
چون، غم از دل پاك كردم
من زعشق، آغاز كردم
هفت شهر عشق گشتم
از افق پرواز كردم
عالم غيبي پریدم
عالم قدسي رسیدم
در معني را خریدم
عقل را جبریل ديدم
ذهن قدسي شد، رهیدم
قلب، در جان خوش تپیدم
جام وحیانی چشیدم
هی ، به دل ساغر کشیدم
انس بودم ، عشق گشتم
عشق بودم، حور گشتم
عشق و آگاهی تنیدم
حوريا ن در عرش چيدم
بيدل و بي قلب گشتم
اسب روحم را نشستم
لا مكان و لا زمان را
با ملائك جمله گشتم
عالم اوصاف گشتم
عالم اعمال، ديدم
ماضي و مستقبل و حال
در قيامت ، من پريدم
عالم روحي ، چنين است
اولين و آخرين است
هان ، بهشت و هم جهنم
صورت اوصاف دين است
عالم روحي ، گذر كن
عالم سرش، سفر كن
پشت اين صورتگريها
رو، ز اسرارش خبر كن
هان، تواسرارش بيابي
در سخن ، هرگز نتابي
چون تو بر اسما نشيني
جز صور، ديگر چه يابي؟
هر زماني، جلوه بيني
از برون، ذاتش چه خواني !
پشت پرده، كي تواني ؟
ذات آن اسرار ، داني
رو ، خفي شو
آن سري شو
تا درون پرده آيي
رو، " خفي اندر خفي " شو
در لقاء دلبر آيي

ناصر طاهري بشرويه.......روشنا
rroshanaa@yahoo.com
rroshanaa.mihanblog.com
rroshanaa.persianblog.com
rroshanaa.blogfa.com
rroshanaa.iranblog.com
rroshanaa.parsiblog.com
rroshanaa.wordpress.com

(شراب عشق، سلام عشق)

حجره نشين خاك و خون
خيمه زد و شراب داد
سر ز حجاب در كشيد
روي تو راسلام داد
هر كه سلام بر تو كرد
غنچه شدو، شكوفه شد
هر كه ز تو شکوفه شد
بوي گل وبهار داد
چشم و دلش ، پر آب شد
مهر تواش،مراد شد
قامت خود، اقامه كرد
سوي" رخ "ات، نماز داد
عاشق تو، گلاب شد
هم مي و ، هم شراب شد
همدم هر پياله شد
هستي خود، بر آب داد
دوش، " رخ"ا ت ، چو ماه بود
مست مي و شراب بود
سيل شراب چشم تو
قلب و دلم برآب داد
جام طهور من رسید
جامه و تن ز من خرید
روشنكي ،چو قرص ماه
روح مرا ،شراب داد
چشم و دلم، بهانه كرد
خلوت شب،ترانه كرد
روشنكم، به چشم و دل
قطره اي" اشك ناب" داد
اشك ، ز چشم من چكيد
قاصدك دلم ، بديد
خنده اي، بر لبم جهيد
"عشق " ، مرا سلام داد

ناصر طاهري بشرويه.......روشنا
rroshanaa@yahoo.com
rroshanaa.mihanblog.com
rroshanaa.persianblog.com
rroshanaa.blogfa.com
rroshanaa.iranblog.com
rroshanaa.parsiblog.com
rroshanaa.wordpress.com


کجا عزم سفر کردی

اسیر عقل ، و در بندی
خور وخوابت شده غمها
چو از بندش رها گردی
دهندت سر، همه اسما
عنان عقل رادر کش
حذر كن از لجاجتها
وزان تقليد جاهل وار ،
رها شو، تا شوي پيدا
ز هر خلق بد و بدتر،
شدي سنگین و سنگین تر
مراقب باش ، كوشش كن،
رها كن، خلق بد ازسر
تو عادت كرده ای، اسمر
زدی خود را، به گوش کر
گهی زردی ، گهی احمر
شدی زین رنگها عنتر
تو این احوال فانی را
چو هاله، کرده ای برسر
تو سايه اصل پنداري،
همه کارت، شده ابتر
همه وهم و خيالاتت ،
كند هر دم تو را پر پر
وزان جن های شیطانی
زنی بر پا، زنی بر سر
تو صورت های فانی را
نسنجیده ، به تن کردی
دل و قلبت دما دم تو
اسیر آه و غم کردی
به نیک و بد، نظرکردی
ز هر کویی، گذرکردی
تن و جانت، هدر کردی
کجا؟ عزم سفر کردی!


ناصر طاهری بشرویه...روشنا
پيام آور عشق و آگاهي
nasertaheriboshrouyeh.iranblog.com

سلام. آقای استاد دکتر سروش که معلم هم میباشند چرا مختصر نوشته اند. دوم اینکه بنظر ناقص بنده هم میرسد از قرآن نتوان یک روش منسجم تعقل مانند منطق یا متدو لوژی های دیگر بدست آورد. حتی اگر به ترتیب نزول هم بخوانیم.مگربه پالایش قرآن دست بیازیم که وای . سوم ما که میدانیم مولوی در مثنوی نه در اندیشه دین و اسلام بوده و نه خدا وپیداست که اندیشه های خود را والاتر میدانسته. افزون که تکرار میکند به ظرف ننگرید و به معنا بچسبید یعنی اگرتمثیلی از قرآن و حدیث میاورد صرفا ظرف است. پس تنها انسانشناسی را میخواسته بیاموزد.پس چرا سخن آخر را نمیگویند؟ درد سر آخر اینکه هیچکس چرا از بایزید بسطامی یاد نمیکند که سلطان و هسته اصلی عرفان و انسانشناسی است؟
سپاس اگر دولت پاسخی یابم.
بستامی

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)