« اخراجی‌هایِ برهم‌زننده‌یِ جلساتِ سروش | صفحه‌ی اصلی | فاذا قرء الکتاب قم فاستمع و انصت »

تعقل قرآنی (۷)

در این پست بنا دارم که به سنجش و بررسی برداشت مخلوق از عقل مدرن بپردازم و سر آخر هم اگر حال‌ام اقتضا کرد، به یکی دو نکته در پاسخ اخیر مخلوق (در بخش کامنت تعقل قرآنی ۶) بپردازم، که خصوصا نکته‌ای از او مرا آزرده خاطر کرد و حال‌ام را دیگرگون (رفعَ اللهُ کسرهَ قلبِهِ و کثرهَ حُزنِهِ لانکسارِ قلبی و اِکثارِ حزنی).
مخلوق درباره‌ی تلقی‌اش از عقل مدرن می‌نویسد:
«- عقل مدرن: مرادِ من از تفکر انتقادی و عقل نقاد در معنایِ مدرنِ آن تفکر ملزم به عقلانیت (در معنایِ منابع بشریِ کسبِ معرفت) است، تفکری رها از پیش فرضهایِ دینی و ایدئولوژیک، تفکری که به سببِ "نقاد" بودن اش، خود - اصلاحگری دارد، تفکری که همیشه از یک سطح به سطح بالاتر گذر می کند و در آنجا پیش فرضهایِ سطح سابق را نیز به نقد می کشد، تفکری که در قید و بندِ دفاع از مدعیاتِ دینی و سخنانِ کتابِ مقدس نیست، تفکری تا حدِ امکان عاری از هر امر چون و چرا ناپذیر.»

اگر تلقی مخلوق از عقل مدرن این است، آن‌گاه من نیز با او هم‌نظرم که چنین عقلِ مسما به مدرنی با عقل دینی سازگاری ندارد. پیش از سنجش و داوری تعریف و تلقی او از عقل مدرن، تمهید یک مقدمه ‌لازم است، همراه باشید:
یک مفهوم را به دو صورت می‌توان تعریف کرد. به صورت پیشینی (a priori) و به صورت پسینی (a  posteriori). مثلا فرض کنید کسی بخواهد مفهوم مدرسه را تعریف کند. یک راه آن است که به میان جامعه‌ی زبانی برود و ببیند مردم به چه چیزی مدرسه می‌گویند و بعد به آن مصادیق مورد تایید جامعه‌ی زبانی از این عنوان، مراجعه کند و بکوشد خصایص مشترک این مصادیق را استخراج کند و آن خصایص را به نحو مفهومی و مختصر در قالب یک تعریف صورت‌بندی کند. شیوه‌ی این نوع تعریف، که همان تعریف پسینی یا مبتنی بر تجربه است، «برو و ببین» (go and see) است. به این نوع تعریف، تعریف توصیفی (descriptive definition) گفته می‌شود. اما نوع دیگری از تعریف هم وجود دارد که شیوه‌ی آن «بنشین و بیندیش» (sit and think) است. در این نوع تعریف که همان تعریف پسینی یا غیر تجربی است، فرد به واقع می‌گوید به نظر من تعریف فلان مفهوم «باید» چنان باشد. به این نوع تعریف، تعریف تجویزی/ هنجاری (prescriptive/normative definition) گفته می‌شود. مثلا تعریفی هنجاری از مدرسه می‌تواند چنین باشد: «مدرسه، مکانی  است آرام و مناسب که در آن معلمانی کارآموز و دلسوز به دانش آموزان، درس زندگی و دانش‌آموزی می‌دهند.» اما می‌دانیم که تمام آن‌چه جامعه‌ی زبانی به آن عنوان مدرسه را اطلاق می‌کنند، نه همیشه آرام و مناسب است و نه همیشه معلم دارد (زنگ‌هایی که دانش آموزان بی معلم اند در مدرسه نیستند؟) و نه معلما‌ن‌شان همیشه کار آزموده‌اند و دلسوز و نه دانش آموزان در مدرسه فقط درس زندگی و دانش می‌آموزند (مدرسه معمولا مناسب‌ترین جا برای یادگرفتن چیزهایی است که خانواده با زحمت زیاد می‌کوشند از بچه پنهان نگاه دارند). اگر این نکات را با تعریف کننده‌ی بالا در میان بگذاریم، او ممکن است جواب دهد، جاهایی که صفات موجود در تعریف مرا ندارد، اصلا مدرسه نیست.
اکنون یک بار دیگر در تعریف مخلوق از عقل مدرن، توجه کنید. تعریف او از مفهوم عقل مدرن، توصیفی است یا تجویزی؟ به نظرمن بهتر است این تعریف را تجویزی بدانیم زیرا اگر آن‌را توصیفی بدانیم، آن‌گاه با مراجعه به تاریخ اندیشه‌ی مدرن آن‌قدر مثال نقض (counter example) می‌توان، بر آن وارد آورد، که خود مقاله‌ای مستقل می‌طلبد. زیرا اگر توصیف مخلوق از عقل مدرن این باشد، به نظرم تنها هیوم، و راسل و سارتر و کامو و آیر و مانند آن‌ها در زمره‌ی دارندگان عقل مدرن خواهند بود. بنابر این تعریف، حتا پدر عقل جدید یعنی دکارت نیز از زمره‌ی دارندگان عقل مدرن نیست. زیرا او آشکارا پیش‌فرض دینی دارد و جز با فرض خدای غیر فریب‌کار نیست که می‌تواند از خودِ اندیشنده به جهان مستقل از ذهن، پل، و در واقع جستِ بی‌جا، بزند. او رساله‌ی تاملات خود را به دانشکده‌ی الهیات پاریس تقدیم می‌کند. در مورد لاک چه می‌توان گفت؟ بارکلی چه؟ حتی هگل چه؟ حتی کانت، یعنی پدر نهضت روشنگری متاخر آلمانی، چه؟ که خدا را از عقل نظری بیرون برد تا در عقل عملی برای آن جایی باز کند و او را متاثر از ایمان‌گرایان دانسته‌اند. در میان معرفت‌شناسان برجسته‌ی معاصر، آلستون، مسیحی متدینی است از همان متدینان که تدین‌اش در کار فلسفی‌اش موثر است (ضمنا اگر کسی را شناختید که موقع کار فلسفی از تمام تعلقات‌اش و پیش‌فرض‌های‌اش چه دینی و غیر دینی پیراسته و مهذب است، به من نشان‌اش دهید تا ببینم چگونه موجودی است) پلانتینگا، نیز همین‌طور و جورج ماورودس، جان هیک و غیره نیز هم.
مضافا چرا در نظر مخلوق فرد دارای عقل مدرن کسی است که فقط باید از پیش‌فرض‌های دینی خالی باشد، چرا پیش‌فرض‌های ضد دینی نه؟ آیا در نظر او، چنین چیزی ضرورت ندارد؟ یا این‌گونه است که اگر کسی از پیش‌فرض‌های ضد دینی خالی نبود، از جرگه‌ی عقل مدرن خارج نیست؟ به تعبیر دیگر دین چه خصوصیتی دارد که دارنده‌ی عقل مدرن باید از پیش فرض گرفتن آن خالی باشد اما دارنده‌ی پیش فرض ضد دینی و هم‌چنین دیگر انواع پیش‌فرض، این‌گونه نیست؟
و پرسش دیگر: آیا اولا ممکن و ثانیا مطلوب است که فرد هنگام تعقل و داوری از پیش‌فرض‌های خود، هر چه که باشد، خالی شود؟
همه‌ی آن‌چه تا به حال در سنجش تعریف مخلوق گفتیم، بنابر این فرض بود  که تعریف او توصیفی است. اما اگر تعریف او را تجویزی تلقی کنیم چه؟
در مورد تعریف تجویزی باید به دو نکته توجه کرد:
۱. احتمال تاثیر پیش‌فرض‌ها و داوری‌های فرد تعریف‌کننده در هنگام تعریف تجویزی، بیش از تعریف توصیفی است.
۲. درست به دلیل احتمال تاثیر بالای پیش‌فرض‌ها و داوری‌های فرد تعریف‌کننده در هنگام تعریف تجویزی، چنین تعریفی مستعد تبدیل شدن به تعریفی من عندی و دلبخواهی (arbitrary) و بالمآل تعریفی ایدئولوژیک است. همان ایدئولوژ‌ی‌ای که مخلوق پیراسته بودن از آن را از نشانه‌های عقل مدرن می‌داند. اما چرا این تعریف، مستعد ایدئولوژیک شدن است؟ زیرا در تعریف هنجاری، صاحب تعریف ملزم نیست که با دیدنِ مثال نقضی، تعریف خود را با واقع سازگار کند (زیرا او درصدد توصیف واقع نبود) بلکه این واقع است که باید خود را با تعریف او سازگار کند و گرنه از قرار گرفتن به مثابه‌ی مصداقی از عنوان مورد تعریف (در مثال ما مدرسه) محروم می‌شود. 
اما مخلوق یکی از خصیصه‌های عقل مدرن را خود- اصلاح‌گری دانسته است. اگر منظور او این است که عقل مدرن همیشه بدون فشار از سوی دشمنان عقل مدرن دست به اصلاح خود می‌زده است، باید گفت که این‌گونه نیست. عقل مدرن اتفاقا در بسیاری از موارد با فشار دشمنان بیرونی آن (رمانتیسیست‌ها، پست‌مدرنها و...) دست به اصلاح زده است. به این معنا، عقل دینی و عقل مدرن، سرنوشتی مشابه هم دارند علاوه بر آن‌که عقل دینی نیز در موارد نه چندان کمی از درون نیز مورد اصلاح قرار گرفته: دعوای اخباری-اصولی و هم‌چنین اختلافات میان خود اصولیان، دعوای متکلم- فیلسوف و اختلاف نظر هر دو گروه در میان خودشان، دعوای اهل تصوف با فقیهان و فیلسوفان و اختلاف مشرب خود عرفا با هم، در طول تاریخ اندیشه‌ی دینی بارها و بارها موجب اصلاح و بازاندیشی خود متدینان، بدون فشار کافران و بیرونیان، در عقل دینی شده است.
حال‌ام مقتضای پرداختن به چند نکته‌ی مربوط به پاسخ اخیر مخلوق را ندارد. اما از آزرده خاطری سخن گفتم. برای آن‌که میان آزرده خاطری و بیان آن فاصله نیفتد آن نکته را به عنوان قبح ختام، می‌آورم.
مخلوق می‌نویسد:
«از خصائص تدین مدرن که من آنرا مطلقاً تدین محسوب نمی کنم یکی هم این است که در مواجهه با منتقدانِ دین و در بزنگاههایِ سرنوشت ساز، ناگهان بطور کامل به جبهه یِ ملحدان پناه می برد و با نوعی فرار به جلو از طریق توسعه یِ بی حد و مرز در دایره یِ دینداری، به پندار خویش حریفِ دین (اینجا: اسلام) ستیز خود را بی سلاح می سازد. اما از نظر من چنین شیوه ایِ بیشتر به نوعی خودزنی و خودویرانگری در وادیِ دینداری پهلو می زند تا به پیروزی در برابر ملحدان.»
و اندکی بعدتر می‌نویسد:
« با این تفاصیل پرسش اصلی من این است که شما بعنوانِ کسی که اولاً مدعی تعقل و ثانیاً مدعی دینداری هستید چگونه می توانید ادعایِ متدین بودن به کتابِ مقدس مسلمین را در عین حال با ادعایِ قابل دفاع ندانستن و از آن بدتر صادق ندانستن برخی گزاره هایِ آن با یکدیگر جمع کنید؟»
اگر مخلوق در این سلسه نوشته‌ها که سهل است، در کل آرشیو سایبری من، که موجود و قابل دسترسی است، سهل است از یکی از دوستان من شفاها هم که شده، بتواند نقلی بیاورد که نشان دهد من حتا یک بار به تصریح و تلویح ادعای دین‌داری و تدین کرده‌ام، الساعه یک دوره‌ی نو و دست اولِ تفسیر مثنوی نوشته‌ی کریم زمانی (و اگر این کتاب را دارد و یا نمی‌خواهد یک دوره‌ی کتاب دیگر به انتخاب خود او) به عنوان هدیه به آدرس او پست خواهم کرد. نیک حدس می‌زدم که او چنین حرفی بزند و از سرِ، به تعبیر سنتی، دفع دخل مقدر، به عمد در تعقل قرآنی (۱) نوشتم که: من و اظهار تدین غایت استبعاد است (صورت تغییر یافته‌ی مصرعی با مضمون: زاهد و ترک ریا غایت استبعاد است).
ادعای من در این سلسه نوشتار تنها در باب تعقل قرآنی بود و مخلوق باید تنافی ادعاهای مرا با ادعاهای دیگرم در این باب، و تنها در این باب، نشان دهد و نه هیچ چیز دیگر نه این‌که مچ بگیرد که: ها! فلان حرف‌ات با تدین‌ ادعایی‌ات نمی‌خواند (بگذریم از این‌که آیا فرد می‌تواند چنان ادعایی بکند و در عین حال مسلمان بماند یا خیر، که بحث دیگری است) کدام تدین ادعایی برادر من؟ و کو ربط این اشکال‌ با بحث ما؟ حالت ایده‌آل در یک بحث آن است که فرد، فرض بگیرد طرف مقابل بحث او یک روبات فوق پیشرفته است که صرفا قدرت تعقل دارد. با این فرض، فرد فقط می‌کوشد که سخن روبات را نقد کند و نه خود روبات را (زیرا روبات در واقع خودی ندارد).
بگذار یک بار برای همیشه بگویم که چه‌ ام:
من گاهی اوقات در پریودِ دردناک کفرم و برخی ایام در طهارتِ ایمان و در اکثر آنات، «ناسیه» (ناسیه از نظر فقهی زنی است که نمی‌داند پاک شده است یا نه)
و از این حالت سوم اگر خواستی می‌توانی تعبیر به اگناستیسیزم (agnostisism) کنی یا هر چیز دیگر.
کل حالات مرا هم می‌خواهی «بحرانِ هویت» بنامی یا «پریشانیِ احوال» یا «چل تکّه‌گیِ درون» یا هر چیز دیگر. تسمیه مهم نیست.
خیلی اوقات این ماه‌بیت مولوی (از دیوان غزلیات) ورد زبان‌ام است که:
چون تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم
چو تو پیدا شوی بر من مسلمان‌ام به جان تو
آری داستان من، داستان «پیدایی و پنهانی است» داستانِ به گوش شنیدن و مست شدن و قسمِ چشم خواستن و «آن‌که یافت می‌نشود» آرزو کردن.

(ادامه دارد)
پس‌نوشت:
مطلب جناب داریوش در باب زبان قرآن را هم ببینید.

مطالب مرتبط

درباره‌ی فردگرایی دینی

احمد قابل در باب خرافه متن کامل مصاحبه

ریشه‌های یهودی روزه‌‌

تردستی الاهیاتی

کنفرانس رهبران ادیان جهان در باکو

کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

سیالیت معنا و تفسیر متن مقدس

برخورد امام باقر با مخالفان

در مصائب روشنفکری دینی

حاشیه‌ی دکتر سروش بر تعقل قرآنی

ادریس هانی در مشهد

تتمه‌ای بر بحث با مخلوق در تعقل قرآنی

تعقل قرآنی (۸)

تعقل قرآنی (۶)

تعقل قرآنی (۵)

تعقل قرآنی (۴)

تعقل قرآنی (۳)

تعقل قرآنی (۲)

تعقل قرآنی (۱)

تحقیقی در باب غزوه‌ی بنی قریظه

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/1214

نظرها

بحث خيلي خوبيه. من كلن 5 درصدش رو هم نفهميدم اما همون يه خورده اگه فهميده باشم جالب بود! اين آخرش هم «بحرانِ هویت» بنامی یا «پریشانیِ احوال» یا «چل تکّه‌گیِ درون» خيلي عالي بود. شايد براي من ارزش همه اون چيزايي رو داشت كه بايد مي فهميدم و نفهميدم

با سـلام! جناب سيد محمدي از سعه صدر شما ممنونم . و اگر لحن سخن تندي داشت عذرخواهم. ارادتمند- منوچهر
--------------
براي ياسر: گمان نكنم منظورم را در نيافتيد . تو خود حديث مفصل بخوان......

منوچهر خان باور بفرمایید به جان بچه‌ی بالقوه‌ام قسم دقیق نفهمیدم. ایضاح بفرمایید حتما مفید فایده است.

بسم الله الرحمان الرحیم. سلام!

به نظرم، مقدمه های زیبا و پاکیزه ات را به مؤخره ای آلودی، شامل الفاظ periyod و nāsiye . حافظ گونه و جاحظ گونه آمدی، و ناگهان، شدی «سریال ترش و شیرین». البته آنچه گفتم «نظر من» است. اصولاً شاید آزردگی کان لم یکن باشد. طبق احساسات خودت است، که آزرده شوی یا نشوی. مخلوق، بالأخره آدم است یا نه؟ او هم، با وام گرفتن از لغت خودت در این مقاله، «روبات» که نیست. دریافته، درک کرده، فهمیده که تو «متدین» هستی، و طبق این درک و فهم خود گفته «شما بعنوانِ کسی که اولاً مدعی تعقل و ثانیاً مدعی دینداری هستید ...». «ثانیاً» (θāniyan-e) او، البته محکمه پسند (!) نیست (محکمه ای که داورش «روبات» باشد)، ولی خب چون او عقل دارد، «فهمیده است» تو «دیندار» هستی. مخلوق اگر به عقلش میدان بدهد، البته درمی یابد چیزهائی دیگر را. Logics باید کمک ما باشد یا ارباب ما؟

ماها چی هستیم که «حالاتمان» چی باشد. در نوسان بین فقر و جهل و شهوت و تکبر و تعصب.

به سهم خودم، سلسله مقالات فاضلانه و محققانه و خوب تو و ابتکارهای آن را ارج می نهم. ذکری از علیرضا مازاریان کنم، که افتاد به جان مخلوق، و سپس جانهای تو و مخلوق را به گفت و گو با هم کشاند. آری! مهم این است که جانها همدیگر را بپسندند!

با احترام.

1. تعریفِ من از عقل مدرن هم پیشینی است و هم پسینی. پیشینی است زیرا من صورتی ایده آل از آن را تصویر کرده ام و به تعبیری از عقل مدرنِ تیپیک/نمونه وار (Typical) سخن گفته ام و از قبل هیچ موردی را بعنوانِ مصداق اتم و اکمل عقل مدرن نپذیرفته ام تا این خصوصیات را صرفاً از آن مصداق اقتباس کنم. اما پسینی است زیرا این تعریف چنانکه شما پنداشته اید صرفاً من عندی/دلبخواهی نیست بلکه ویژگیهایش از نفس فرآیندِ فلسفه ورزیِ متفکرانِ مغرب زمین استنباط شده است.

2. اگر در تعریفِ من نظر می کردید می دیدید که آگاهانه قیدِ "تا حدِ امکان" را برایِ عاری بودن از پیش فرضها آورده ام. از این رو سخن شما که "اگر کسی را یافتید که حین کار فلسفی از همه یِ پیش فرضهایش فارغ باشد، به من هم نشان اش بدهید" ناشی از بی دقتی و شتاب در نقدِ تعریفِ مخلوق است.

3. اما مثالهایِ نقض شما: تعریفِ من چنانکه گفتم ناظر به سنخ عقل مدرن است نه تک تک مصادیق آن. اینکه شما نام پاره ای فیلسوفان را از درجه یِ اول گرفته تا درجه یِ چندم پشتِ سر هم ردیف کنید و مدعی نبودِ عقل مدرن در آنها شوید، نه لزوماً تعریفِ من را نقض می کند و نه همه یِ آنها که شما مدعی مثالِ نقض بودنِ شان شده اید، فی الواقع چنین اند.
بعنوانِ نمونه برایِ بخش اول، اهمیتی ندارد که فیلسوفانی درجه یِ چندم یعنی کسانی همچون آلستون و پلانتینگا از مکتبِ "معرفت شناسی اصلاح شده" (Reformed Epistemology) در زمره یِ آن تعریف از عقل مدرن قرار نگیرند.
در موردِ بخش دوم باید بگویم اینکه کسی اعتقادِ شخصی اش مسیحی بوده مطلقاً دلیل نمی شود بر اینکه نشانه ای از عقل مدرن و ستیهندگی فیلسوفانه در آثارش نتوان یافت. در واقع صرفِ متدین بودنِ متفکر لزوماً به دینی بودنِ فکر او یا پیش فرض دینی داشتن اش در تفکر نمی انجامد چنانکه بر خلافِ پندار شما در جهانِ مکانیکی دکارتِ متدین، اولین جرقه هایِ غیبتِ خداوند را می توان سراغ گرفت (خدا تنها جهان را به حرکت در آورده است). صرفِ اینکه دکارت استحاله یِ فرض شیطانِ فریبکار را مستمسکِ گذار از ذهن به عین قرار داد، دلیل بر دینی بودنِ فلسفه یِ او یا فقدانِ ریشه هایِ عقل مدرن در فلسفه یِ دکارت نیست. چنانکه پاسکال بدرستی دریافته بود، خدایِ دکارت خدایی صرفاً ابزاری است و دقیقاً به همین دلیل بود که افلاطونیانِ کمبریج، توماس هابز را به کفر جلی و در مقابل رنه دکارت را به کفر خفی منتسب نمودند. به واقع عقل خود انگار دکارتی را به سببِ محوریت یافتن سوبژه پس از او، سرآغاز عقل مدرن باید محسوب نمود.
اما آیا شما واقعاً چنین در اضطرار قرار گرفته اید که تقدیم رساله یِ تاملات به دانشکده یِ الهیاتِ پاریس را نشان از دینی بودنِ فلسفه یِ دکارت و فقدانِ عقل مدرن در اندیشه یِ او بدانید؟ هر کس مقدمه یِ تاملات را به دقت خوانده باشد خیلی خوب متوجه می شود که دکارت در آنزمان بشدت محتاج حمایتِ معنوی و علمی الهیدانانِ سوربن از رساله یِ خویش بود و این نیاز را خود به صراحت در فراز پایانی مقدمه اظهار داشته و در چنین شرائطی تقدیم رساله به آنان نیز قابل درک است.
هگل نیز بیش و پیش از آنکه یک متدین مسیحی باشد یک فیلسوفِ ملتزم به عقل بود. بزرگترین شاهد بر این مدعا، آن است که او در سراسر فلسفه یِ خود سعی کرد مسیحیت را با سیستم فلسفی خویش سازگار گرداند نه سیستم فلسفی اش را با مسیحیت. سببِ مخالفتِ امثالِ کرکگور با فلسفه یِ هگل نیز جز این نبود که رویکردِ هگل به مسیحیت چیزی از مسیحیت باقی نمی گذارد. در هگل، فلسفه فرادست است و دین فرودست. کرکگور بدرستی دریافته بود که تمام تاکیدِ هگل بر دین در فلسفه اش، صرفاً به هدفِ مسلط شدن بر دین انجام می گرفت. در واقع هگل دین را نیز به سیاق سایر امور در تیزابِ دیالکتیک و نظام فلسفی خودش حل نمود. از این جهت عقل هگلی بی تردید یکی از نیاکانِ عقل مدرنِ معاصر است.
و اما کانت: برایِ من شگفت انگیز است که شما چگونه تصریحاتِ کانت در موردِ خود اندیشی و تفکر نقادانه را نادیده می گیرید و صرفاً خدایِ پناه گرفته در عقل عملی او را دلیل بر خروج کانت از تعریفِ من می دانید!
خوب است نکته ای را در بابِ این عقل عملی موردِ علاقه یِ شما در کانت بیان کنم:
کانت می گوید کسی که اخلاق را پذیرفته، گویی اختیار را پذیرفته، گویی خود را در همه یِ زمانها بسط داده و خلودِ نفس را پذیرفته و گویی به خدایی باور دارد. این نحوه یِ نقب زدن از ساحتِ اخلاق به ساحتِ متافیزیکِ دینی در کانت چنان است که یکی از شارحانِ کانت فلسفه یِ او را "فلسفه یِ گویی که" نام نهاده است.
ادعایِ پیش فرض دینی داشتن کانت به دلیل بحث از خدا در عقل عملی اش، جز ناشی از تصور نادرست از عقل عملی کانت و ربط و نسبتِ او با پدیده یِ دین/خدا نمی تواند باشد. در نزدِ کانت، دین یک پیام اخلاقی است و نه چیزی بیش از این. بی تردید فلسفه یِ کانت، بتمام معنی فلسفه ای سکولار است. یعنی خدا در فلسفه یِ او نقش بازیگری ندارد و هیچ کجا مبنا قرار نگرفته است.
تاکیدِ محوریِ کانت بر "خود آئین بودن"، "خود اندیشی" (خروج آدمی از نابالغی به تقصیر خویشتن خود) و نیز "روشنگری" (به معنایِ حقیقت جویی و معرفت یابی با تفکر مستقل و مستدل بدونِ هدایتِ دیگری) به اندازه یِ کافی برایِ بی اعتباریِ ادعایِ شما در عدم شمولِ تعریفِ من نسبت به کانت رسا است.

4. من در کجا مدعی شده ام که عقل مدرن، عقل صرفاً عاری از پیش فرضهایِ دینی است و داشتن پیش فرضهایِ ضدِ دینی از این حکم خارج است؟
درست به عکس در تعریفِ خود از عقل مدرن تاکید کرده ام "تفکر عاری از پیش فرضهایِ دینی و ایدئولوژیک". گویا جنابِ میردامادی یگانه تفکر ایدئولوژیک را تفکر دینی می دانند و الا سببی نداشت که چنین اشکالِ بی موردی را علی رغم آوردنِ قیدِ ایدئولوژیک در کنار قیدِ دینی به تعریفِ مخلوق وارد سازند. وسواس ایشان در کشفِ خصوصیتِ پلیدِ دین در نظرگاهِ مخلوق (که یکبار دیگر هم در پرسش از باورهایِ من پایِ این خصوصیتِ کذایی را به میان کشیدند) اگر نگوییم ناشی از دغدغه یِ دینی است (که ایشان منکر چنین دغدغه ای هستند) از نوعی پیشداوری نسبت به مخلوق سرچشمه می گیرد.

5. مطلوب و البته قریب به محال است که فرد حین تعقل و داوری از همه یِ پیش فرضهایش جدا گردد. اما این چه سودی به حالِ مدعایِ جنابِ میردامادی یا چه ضرری به حالِ مدعایِ مخلوق دارد؟
باز هم جهتِ دفع این پندار نادرست تاکید می کنم که من در تعریفِ خود از عقل مدرن و با علم به استحاله یِ خلو شخص از تمامی پیش فرضهایِ خویش (یعنی همین سخنی که میردامادی دائم بیان می کند) در تعریفِ عقل مدرن بیان داشته ام که تفکری است تا حدِ امکان عاری از هر امر چون و چرا ناپذیر و با وجودِ قیدِ "حتی الامکان"، خرده گیریهایِ میردامادی در این باب بی مورد است.

6. بر خلافِ پندار شما تعاریفِ هنجاری به همان میزان در خطر ایدئولوژیک شدن قرار دارند که تعاریفِ توصیفی. "ذهنیتِ ایدئولوژیک" امر واقع را نیز چنان توصیف می کند تا با پیش فرضها و تعلقاتش سازگار افتد و باز هم ملزم به روایتگری از واقعیت نخواهد بود.
از این نکته که بگذریم، صرفِ استعدادِ ایدئولوژیک شدنِ یک تعریف، بمعنایِ ایدئولوژیک بودنِ آن نیست. شما در این بند، صرفاً به استعدادِ چنین امری اشاره کرده اید اما اگر تنها بحث از قابلیت/استعداد باشد هیچ چیزی را ثابت نمی کند و اگر بناست از فعلیتِ چنین استعدادی نیز سخن بگوییم، پس چرا تنها به بیانِ قابلیتِ ایدئولوژیک شدن بسنده شده است. به تعبیری می خواهم بگویم که شما در این فراز و با تعابیری که انتخاب کرده اید، بناحق خواننده یِ خود را در معرض یک "گذر روانشناختی" قرار داده اید. (گذر از قابلیت به فعلیت)

7. مراد از خود اصلاحگریِ عقل مدرن، در تعریف آمده است. چنانکه آنجا هم گفته ام عقل مدرن به سببِ نقاد بودن اش، همیشه از یک سطح به سطح فراتر گذر می کند و در آنجا، پیش فرضهایِ سطح سابق را نیز به نقد می کشد. یعنی عقلانیتِ انتقادی، ضعف ها و کاستی هایِ خویش را نیز با گذار به اتمسفری جامع تر، بهبود می بخشد.
اما ملاکِ میردامادی برایِ "اصلاح از درون/اصلاح بواسطه یِ دوست" و "اصلاح از بیرون/اصلاح بواسطه یِ دشمن" کاملاً مغشوش و مبهم است. پیروانِ نهضتِ رمانتیزم و پست مدرنهایِ معاصر نیز فرزندانِ نهضتِ روشنگری هستند که بر ضدِ پدرانِ خویش قد علم کرده اند. به این معنی همه یِ این واکنشها را می توان واکنشهایی برخواسته از درونِ نهضتِ روشنگری دانست. از ایشان می پرسم که ما در زمره یِ فرق مسلمین، فرقه یِ منسوب به دین برهما/بودا نیز داریم، حال آیا اینها را با کدام ملاک می توان درونی/دوست/مسلمان نامید؟ اگر اینها را می توان شیعه نامید با کدام ملاک پست مدرنها را بیرونی/دشمن/ضدِ عقل باید دانست؟ اما نکته یِ مهم تر آنکه میردامادی، از گرایش به فرقه سازی در دین غفلت کرده و سعی کرده تکثر این فرق را به فشار درونی تعبیر کند و آن را با نحله هایِ عقل مدرن قیاس نماید که قیاس مع الفارق و بی ربطی بنظرم می آید.

8. ماجرایِ آزرده خاطری:
اولاً مگر شما در فراز پایانی تعقل قرآنی (4)، پرسشهایی از باورهایِ مخلوق طرح نکردید؟ مگر آن پرسشها ربطی به بحثِ ما درباره یِ تعقل قرآنی داشت؟ مگر من اشکال کردم و همانندِ شما بانگ برداشتم که کو ربطِ این پرسش به بحث؟
حال پرسش من نیز چیزی بود در عدادِ پرسش ما.
ثانیاً من علاقه ای ندارم بدانم شما در پریودِ کفر به سر می برید یا در طهارتِ ایمان یا در دوره یِ یائسگی. این قبیل پرسشها نظیر آنچه من پرسیده ام بیشتر ناظر به تدین سنخ گونه و تایپیکال است، نه تدین میردامادی بما هو میردامادی. (یعنی همان که شما گفته اید بحثِ دیگری ست و بدان پاسخ نداده اید.)
ثالثاً اگر شما بنا به ادعایِ خود متدین نیستید، پس هیچ سببی هم برایِ ناراحتی و آزردگی خاطرتان وجود ندارد زیرا که مخاطبِ آن پرسش "میردامادیِ متدین/مسلمان" بود نه "میردامادیِ نامتدین/لاادری گر".
رابعاً بنا به دو مطلبِ قبل، این آزردگی شما از خودم را اساساً بی معنی می یابم. در واقع نه گمان می بردم که چیزی در آن کامنت اسبابِ ناراحتی گردد و نه حال که چنین شده، این ناراحتی را درک می کنم چه رسد به موجه دانستن آن.

اصلاح:
رابعاً بنا به سه مطلبِ قبل [سهواً "دو" نوشته شده] این آزردگی شما از خودم را اساساً بی معنی می یابم. ...

چهار نکته یِ از قلم افتاده:

بندِ سوم – بخش اول:
1. در بابِ فیلسوفانِ رده یِ چندمی که شما نام برده اید، من هم در مقابل می توانم فیلسوفانی از همان رده نام ببرم، کسانی چون کلیفورد و جی.ال.مکی. اما چنانکه گفتم شمول/عدم شمولِ تعریفِ عقل مدرن نسبت به این رده از فیلسوفان چندان اهمیتی ندارد.

2. در ضمن! توجه کنید که از همین مکتبِ معرفت شناسی اصلاح شده، بزرگی چون نیکولاس والتر استورف، اساساً لائیک هستند ولی معتقد به مطلوبیتِ اخلاق دینی. یعنی کسی می تواند در سیر تفکر و فلسفه ورزی اش، مطلقاً پیش فرضهایِ دینی نداشته باشد اما به نتایجی نزدیک به زمینه یِ دینی دست یابد و واضح است که تعریفِ من از عقل مدرن، چنین کسی (امثالِ والتر استورف) را نیز در بر می گیرد. در واقع آنچه در تعریفِ عقل مدرن از منظر من اهمیت داشته، نه فرآورده یِ فکر که فرآیندِ اندیشه است.

بندِ سوم- بخش دوم – کانت:
1. یک نکته یِ کمابیش واضح:
در واقع سخن آن شارح کانت، کلامی طعنه آمیز بود ناظر به نحوه یِ استخراج سه باور آنتی نومیک در ساحتِ عقل نظری از اخلاقیاتِ خودبنیادِ کانت در عقل عملی، که این نحوه یِ استنباط چنان با تشبیه و تردید گره خورده است که باید فلسفه یِ او را "فلسفه یِ گویی که" نام نهاد.

2. اما ادعایِ اینکه کانت متاثر از ایمان گرایان بوده است، چندان صحیح بنظر نمی رسد زیرا که پیشگام ایمان گرایی افراطی (سورن کرکگور) قریبِ ده سال پس از مرگِ کانت، چشم به جهان گشود. در واقع آنچه من تا بحال در کتب دیده ام عکس مدعایِ شما بوده است: این سنتِ ایمان گرایی/فیدئیزم بود که از فلسفه یِ کانت و عدم دسترسی به ساحتِ نومن، تاثیر پذیرفت. جنبه هایی از آموزه هایِ کانت راه را بر ایمان گرایی هموار کرد. واضح است البته که رگه هایی از ایمان گرایی را در برخی آراءِ آباءِ کلیسا همچون سنت آگوستین نیز می توان پی گرفت.

جناب مخلوق از تمام توضیحات شما در باب آزرده خاطری جواب این سوال من در نیامد که من کجا ادعای تدین کرده بودم که شما می گویید فلان حرف شما با تدین ادعایی تان نمی خواند نمی دانم که چگونه ادعا می کنید که من ادعای تدین کرده ام و بعد می گویید که: این قبیل پرسشها نظیر آنچه من پرسیده ام بیشتر ناظر به تدین سنخ گونه و تایپیکال است، نه تدین میردامادی بما هو میردامادی. مضافا نوشته اید: ثالثاً اگر شما بنا به ادعایِ خود متدین نیستید، پس هیچ سببی هم برایِ ناراحتی و آزردگی خاطرتان وجود ندارد زیرا که مخاطبِ آن پرسش "میردامادیِ متدین/مسلمان" بود نه "میردامادیِ نامتدین/لاادری گر
نلرلحتی من از دو چیز بود: ادعایی که نرکده ام به من بچسبانید و چیزی که ربطی به بحث ندارد به بحث ربط دهید. ضمنا پرسش های من مبتنی بر نکته ای بود که خود گفته بودید که من اسلام ستیزم نه دین ستیز و با بحث فعلی فرق می کند.

ضمنا دوره‌ی یائسگی غیر از ناسیگی است.

ضمنا این‌که کانت متاثر از ایمان‌گرایان بوده است، به نقل از مدخل fideism در دایره المعارف استنفورد بود به این مدخل ذیل توضیح آن در باب کانت مراجعه کنید.

بسم الله الرحمان الرحیم. سلام!

محض تنوع، و برای تنفس در بین گفت و گوی مفصل علمی ـ فلسفی:

نوشته ی شما در ذیل http://www.mollaie.blogfa.com/post-4.aspx از وبلاگ محمدرضا ملایی:

نویسنده: یاسر میردامادی يکشنبه 19 آذر1385 ساعت: 16:45آقاي ملايي
مطالب شما بسيار طولاني است بهتر است كمي آن را كوتاه كنيد تا ما حوصله خواندن پيدا كنيم. همه كه مثل آقاي سيد عباس سيد محمدي فرصت وب خواندن كه ندارند. برخي مثل ما هم در حال نوشتن پايان نامه هستند و نمي توانند بنشينند و مطالب عالي شما را هضم كنند

خب! بی عدالتی در «اخلاق» چیز خوبی نیست ای سیدیاسر میردامادی. هم نوشته ی ملایی «بسیار طولانی» نبود، هم گویا شواهدی هست که جناب عالی هم همچین فاقد حوصله ی وبخ وانی و وب نویسی نیستی، فقط باید موضوع مورد علاقه ات باشد. البته باکی نیست، و طبیعی است و حق افراد است که در «موضوع مورد علاقه ی خود» بخوانند و بنویسند و جواب بدهند و تحلیل کنند.

***

با این پیش فرض، که «هیچ پیش فرضی نداریم»، چه گونه می شود تفکر کرد؟ روان شناسی و تربیت و فرهنگ و معلومات و اهداف مخلوق، بر تفکر او اثر ندارد؟ مثال ساده بزنم:

پریروز یکی از همشهریهای من درگذشت. درگشت او، در واقع با درگذشت فردی در ژاپن، فرق ندارد. هر دو، «درگذشت» است، ولی چون یکی به من بسیار نزدیک است و یکی بسیار دور، یکی مرا متحول کرد که «عجب، چه زندگی ای، چه دنیائی، ...». دیگری اثری بر من ندارد. مخلوق، احتمالاً در خانواده و محیط ضد دین بزرگ شده. هزار نکته ی ارثی و تربیتی و فرهنگی و روان شناختی و اجتماعی و ... بر ما اثر می گذارد.

مخلوق یا غیر مخلوق طبق این که شما در وبلاگت نوشته ای «عاشورا می روم تهران»، و طبق مطالب دیگر از وبلاگ فعلی و سابقت، آیا نمی تواند پی ببرد تو دیندار هستی؟ حتماً باید تصریح بفرمائی «من دیندار هستم؟» البته شما بر این که «من ادعای دینداری نکرده ام» پافشاری و تصریح می کنی، ولی آخر چرا ای مَرد؟ مدال می دهند؟ تصریحات تو در گفت و گو با مخلوق یا غیر مخلوق، از بهر چیست؟ اگر تو، هم الان، از آنها باشی که «... عباد ناجاهم فی فکرهم و کلمهم فی ذات عقولهم ...»، با خدا هم تصریح بر «دیندار نبودن» می کنی؟

چی بگم والّا.

چه حدیث قشنگی را اشاره کردی، سخت مرا در فکر فرو برد. نکته: من گفتم که ادعای تدین نکرده‌ام نه این‌که متدین هستم یا نیستم. وقتی ادعای تدین نکرده باشی و کسی بگوید کرده‌ای، ناراحتی ندارد؟ من از وضع و حال خودم در ذیل تعقل قرانی 7 روایتی به دست دادم،شما بگو به کسی با چنین حالات متغیری از نظر عرفی (نه فقهی که بحث دیگری است) متدین می‌گویند؟

ياسر خان از باب ملاحظات خواستيم خيلي روباز نگوييم ولي انچه مراد ما بود خودت در بندهاي پاياني تعقل7گفتي. وصد البته هوشمندي زيادي نميخواهد تا كسي از نوشته هاي شما دريابد كه ياسر دگماتيك نيست. اشاره مخلوق هم كه گفته بود من وشما حرف هم را بهتر ميفهميم تاييدي است بر ادعاي من. اما ذكر قصه اونامونو با وامگيري من از مكتوب خودت، اشاره اي بود براي تقريب ذهن وسخن سربسته گفتن . لب كلام قديس قصه اونامونو در برابر جوان بي اعتقاد ومنكر ان بودكه:من هم مثل توام ولي اگر ايمان واعتقاد مردم را از انان بگيريم چه داريم كه جايگزينش كنيم وضمنا چرا گرمي قلب وارامششان را نابود كنيم .ولي من منظورم الزاما كل كلام قديس نبود .منظور اين بود كه تو بابخشي از شك وانكارهاي مخلوق همدلي .(والبته گفتن ندارد قدر وقيمت شك وانكار انديشمندانه ومنصفانه را در برابر جزم نا انديشمندانه، گرچه جزم را بيشتر نقصي شخصيتي/رواني ميدانم. توضيحش مفصل است ..)

سخناني ازشما كه ايا خدايي هست؟ يا بحث تان با اقاي فنايي درباب شرور( كه شخصا بسيار اموختم وممنونم )و ....مرا جز به برداشتي كه گفتم رهنمون نيست. با اينوصف مدافعه گري ياسر از چه روست؟ واقعا نميدانم . ولي گمانه زني وقياس به نفس توانم كرد.مثلا من شريعتي رانسبتا دوست دارم (شريعتي كويريات ومطلقا نه شريعتي اجتماعيات واسلاميات) فرض كنيم كسي مدعي شود از كارگاه شريعتي جز فناتيسيزم مذهبي بيرون نميايد وهمين بس كه فيلسوفان را پفيوز خواند، من شايد مدافعه گري كنم .ولي چرا؟ خلاصه ادمي زاده ايم وتعلقات عاطفي واحساسي .و غير از ان شايد من اين ادعا راحقيقتا منصفانه و مطابق با واقع نبينم ( عليرغم اختلافات و انتقادات فراوانم وگاها بغضم به شريعتي ). وقياس من از مدافعه ياسر چيزي تو اين مايه هاست .ولي اين گفتگوها را گرچه لطف خاص خود را داشت داراي اشكال ميدانم .

البته اشكال من به مخلوق هم راجع است.مخلوق نقد دين ميكند .اوشايد مردمگراست و اصلاح جامعه را در نقد ونفي دين مي بيند و خلاصه مشغول عملي عام المنفعه است (البته نيت او ربطي به من ندارد ). ولي نقد او بايد راديكالتر باشد .گيريم مخلوق اثبات مدعا كند وهمزمان مخاطب فرضي او هم قبول كند ،از كجا معلوم كه چنين نگويد: بيهوده نبوده ذم عقل و مدح قلب/دل نزد عارفان ،آزمودم عقل دورانديش را ( حالاهم كه مخلوق اثبات قطعي كرد قران مخالف عقل است) بعد از اين ديوانه سازم خويش را ، من كه عقل پرست نيستم ، من خداپرستم، من مست مي عشقم، هرچه آن خسرو كند/گويد، شيرين كند/گويد. بعضي هم دم از عقل رحماني وعقل منقطع از وحي و تهذيب و.....خواهند زد . يا- كي يركه گور-وار دم از فيدئيزم خواهند زد. ويا اشعري مسلكي پيشه خواهند كرد. ولي در نقد راديكال جاي اما واگر نميماند. بگذريم كه سخنان مخلوق علي الاغلب جذاب وخواندني است.
---------------------------
-ضمنا ياسر خان اگرخواستي به بحث كلي تر روشنفكران سكولار(البته گفته دقيق شما دين ستيزان بود ولي ايا روشنفكري سكولار اعم از دين ستيزان نيست؟) كه در تعقل 1 وعده كرده بودي بپردازي، انديشه هاي خام وناپرورده اي دارم كه اگر دوست داشتي در بحثت لحاظ كن وضمنا مخلوق نيز در اين باب (روشنفكري ديني )حرفهايي زده وقطعا حرفهايي دارد.
-1 عوامل موثر در وضعيت يك جامعه از جمله اقتصاد فرهنگ سياست و.... رابطه اي ارگانيك /به هم وابسته دارند واگر همچون ملكيان اصالت را با فرهنگ بدانيم ، ويا حتي ندانيم نميتوانيم منكر ارتباط ارگانيك اين عوامل باشيم . دين لايه ستبر فرهنگ جامعه ايراني است. روش ومنش روشنفكري ديني در پيشبرد جامعه معقولتر مينمايد راهي سريعتر وكم ضررتر . و گمان نميكنم ادعاي بزرگي باشد كه هر تغييري در جامعه ايراني اگر از مسير نفي وتخالف دين بگذرد اگر بيفايده نباشد تلاشي است ديربازده.

2- پروژه روشنفكري ديني براي گذر از تعبد (تعبد در عقايد ونه تعبد عرفاني/اگر چنين چيزي باشد )وتدين مقلدانه وجزمي ، بهداشتي تراست با اين توضيح: سواي هر دين و آييني ، نياز ويا گرايش به خدا/معنويت ونقش ان در ارامش وسكينه خاطر انكار ناپذير است .روشنفكري ديني اينجا مشكلي ندارد وبعضا مثل سروش خود عارف مسلك هم هستند . لبه تيزانتقادات و جرح وتعديل هاي روشنفكري ديني متوجه بخشي از باورهاي ديني است كه مايه اي است براي توجيه خودكامگي و استبداد. و ونيز با تفسيري معقول شايد كه از دين رميدگان و اشفته حالان را مرهمي هم باشند . ولي روشنفكري سكولار الترناتيوي ندارد و يااساسا مسائل وجودي برايش موضوعيت ندارد .

3- ممكن است روشنفكري سكولار بگويد ما با دين مخالفتي نداريم ،تنها معتقديم دين صرفنظر از صحت وسقمش امري است كه جايش حوزه خصوصي است و دلايل خودش را عرضه كند ( و شخصا با اين دلايل موافقم). اشكال اينجاست كه در جامعه ما تحقق دمكراسي با وقوع انقلاب اگرنه محال ، دور از دسترس مينمايد. راه اصلاح نيز گرچه دشوار ولي حداقلي است ممكن وعملي .اگر استراتژي اصلاح را بپذيريم با كراوات نميتوان وارد اين بازي شد (شوراي محترم نگهبان اجازه نشستن در جايگاه تماشاگران نيز نخواهد داد) نميگويم عمامه ببنديم ( گرچه از باب سياست رواست )، ولي خلاصه بايد بيخيال كراوات شويم.
--------------
انگار بيشتر اين نظرات سياسي-اجتماعي شد ولي روشنفكري ديني جرياني است كه كاركردي دوگانه دارد. معرفتي/سياسي . و روشنفكري ديني را منتزع از بستر سياست فهم وداوري كردن خطاست، همچنانكه روشنفكري سكولار را. اين سخنان را از اين جهت نقل كردم كه اگرقصد نقد كلي روشنفكري سكولار داشتي اين نكات را تنها در وجه استفهامي لحاظ كني واگرنه مطلقا ادعايي نيست .


جنابِ میردامادیِ عزیز!

1. بله! زنِ ناسیه کسی است که ترتیب و روالِ عاداتِ ماهیانه اش را فراموش می کند و یائسه کسی است که از او دیگر گذشته که دچار پریودِ فیزیکال یا ایمانی گردد و بتعبیری بازنشسته شده است.
گمان کردم یائسه نوشته اید و الان دیدم ناسیه بوده است.
در هر حال از آنجا که شما هنوز سالهایِ سال برایِ پریودِ کفر و طهارتِ ایمان و گاه فراموشی در بابِ وضعیتِ عاداتِ ایمانی خویش وقت دارید، همان "ناسیه" که فرموده اید صحیح است.

2. تدین را از فحوایِ سخنانِ شما استشمام می کردم/می کنم و از همین رو شما را مدعی تدین می دانستم. ولی اگر بتوان ادعایِ شما را پذیرفت که بویِ تدین از این وبلاگ به مشام نمی رسد، لابد ایراد از شامه یِ حقیر بوده است. در کامنت هایِ تعقل قرآنی (1) نیز این احساس خود را به صراحت بیان داشتم و گفتم فاصله گرفتن شما از زمینه یِ باورهایِ دینی تان، فاصله گرفتنی ست که موجبِ ترکِ دیندرای نگردیده است. اما آنچه شما در کامنت هایِ تعقل قرآنی (1) گفتید چاشنی مزاح در خود داشت و از همین رو آنرا مرادِ جدیِ شما نگرفتم. اینکه دیگران به مزاح شما را "شیخ کافر کیش" نام نهاده اند، علی القاعده نمی توانست در ردِ احساس من نسبت به وضعیتِ ایمانی شما جدی گرفته شود.

3. بنده گفتم شاید خود را اسلام ستیز بدانم نه دین ستیز، به این دلیل که شما بحث را از اعتقاداتِ من آغاز نمودید ولی در سه شماره یِ بعد و زمانی که بحث از تعقل قرآنی بود، لابد نمی خواهید مدعی گردید که پرسش از نحوه یِ اسلام ستیزیِ مخلوقی به بحثِ ما مرتبط بوده است. ولی این دو مورد همچنانکه در بندِ دوم گفتم از این حیث البته تفاوت دارد که شما مدعایِ صریح من را موردِ پرسش قرار دادید و من چیزی را که مدعایِ ضمنی شما می پنداشتم موردِ پرسش قرار دادم.

4. من چیز نامربوطی را به بحث ربط ندادم بلکه اساساً پرسشی جدایِ از بحثِ خودمان را طرح نمودم و بنظرم هیچ تفاوتی میانِ ربطِ پرسش من به بحث و ربطِ پرسش شما به بحث وجود ندارد چون هر دو بی ربط است از اینرو این اصرار شما بر ربط دادنِ پرسش فرجامین من به بحث، چندان حس خوشایندی ببار نمی آورد خصوصاً که طرفِ مقابل شما در موقعیتِ مشابه هرگز چنین اتهامی به شما نبست.
بهرحال من نخواسته ام کسی را برنجانم و صلاح هم نمی دانم که این حاشیه ها نسبت به اصل بحث بیش از اندازه اش، پر رنگ گردد.

5. مدخل فیدئیزم در دائرة المعارفِ استنفورد را دیدم و بنظرم شما مطالب را وارونه خوانده اید.
این پاراگراف مربوط به ربط و نسبتِ کانت با ایمان گرایی است و خوب است توجه کنید که در ذیل بخش "تاریخ مختصر ایمان گرایی" نیز آورده شده است:
The theological developments in the nineteenth century in reference to which the term “fideism” was first used had their philosophical inspiration not simply in the skepticism of the sixteenth and seventeenth centuries, however, but also—and more immediately—in Immanuel Kant's critical philosophy. For Kant, God's existence was a postulate of practical—rather than pure—reason. Accordingly, Kant rejected the traditional “proofs” of God's existence—the cosmological, teleological, and ontological arguments—in favor of a moral argument. Thus, although Kant famously championed the conception of a thoroughly “rational” (i.e., moral) version of Christianity—a “religion within the limits of reason alone”—he also placed religious belief outside the domain of what can be known by means of speculative philosophy. In this way, he “found it necessary to deny knowledge, in order to make room for faith” (1929: p. 29).
این مورد از بحثِ ما سنجه یِ مشخصی دارد و آن هم نحوه یِ صحیح خوانش این متن انگلیسی است.
این متن چنانکه من می فهمم در صددِ بیانِ ریشه هایِ ایمان گرایی در آراءِ کانت است و الهام فلسفی که جنبش فیدئیزم از فلسفه یِ نقادیِ کانت پذیرفته است. (خطِ سوم و چهارم)
در دو خط مانده به آخر نیز به صراحت سخن دارد از تلاش کانت جهتِ یافتن پایگاهی برایِ دین بیرون از حوزه یِ آنچکه بواسطه یِ فلسفه یِ نظری می توان بدان دست یافت. "بدین طریق، کانت انکار معرفت را بمنظور جا باز کردن برایِ ایمان ضروری یافت."
تمام این فرازها بنوعی نشان دهنده یِ تاثیری ست که کانت بر ایمان گرایان گذاشته است نه تاثیر پذیرفتن کانت از ایمان گرایان چنانکه شما مدعی شده اید.

یک اصلاح ویرایشی و یک نکته:

بندِ دوم، خطِ پنجم:
در کامنت هایِ تعقل قرآنی (1) نیز این احساس خود را به صراحت بیان داشتم و گفتم فاصله گرفتن شما از زمینه یِ باورهایِ دینی تان، فاصله گرفتنی ست که موجبِ ترکِ دینداری نگردیده است. ]سهواً "دیندرای" نوشته شده[

در موردِ متن استنفورد:
واضح است که جست و جویِ رگه هایِ ایمان گرایی در آراءِ کانت بطور ضمنی یعنی وجودِ عناصری از این نوع نگرش در فلسفه یِ کانت. از این جهت شاید بتوان رویکردِ کانت را در خلع یدِ عقل از ساحتِ ایمان بعنوانِ نمونه متاثر از آراءِ اگوستین دانست (که البته تشابهِ نظراتِ متفکر متاخر با متفکر متقدم لزوماً بمعنی تاثیرپذیریِ دومی از اولی نیست). اما ایمان گرایی اصطلاحی، تاریخی سپس تر از کانت دارد و عموماً کانت را از تاثیر گزارن بر این جنبش بحساب می آورند.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)