ياسر راست گفته بود كه «هر بار كه طبيعت بلايي سهمناك بر سرِ آدميان فرود مىآورد»، عدهاي به انكار خدا و عدهاي ديگر به اعترافِ به وجودِ او واداشته مىشوند. سري بزنيد به وبلاگِ مهدىِ جامى، سيبستان، و بازتاب نوشتهىِ او ـ در بابِ سخنان اسقفِ اعظم پس از دريالرزهىِ اخيرِ جنوبِ شرقِ آسيا ـ را در كامنتهايي كه بر آن نوشته اند ببينيد. ياسر پيشتر در «زلزله و برهانِ شر» ـ كه كاتبِ سيبستان بهخطا گمان كرده بود نوشتهىِ من است ـ گوشهاي از دعواىِ درازدامنِ فيلسوفانِ دين پيرامون وجودِ شر از يك سو و وجودِ خدايي قادر و عالم و خيرخواه از ديگر سو را به دست داده بود.
گويا نخستين كسي كه صورتبندىِ روشني از مسئله به دست داده است جى ال مگى فيلسوفِ انگليسىتبارِ معاصر است (اگر اشتباه نكنم در كتاباش «شگفتىِ يزدانباورى» ـ دقيقترش را مىتوانيد از هاشم بپرسيد). لبِ سخنانِ مگى از اين قرار است كه جهانبينىِ دينداران فاقدِ انسجامِ منطقىِ درونى و بنابراين غيرِعقلانى ست؛ يعنى پارهاي از آن با پارهىِ ديگرش نمىخواند و، براىِ استوار نگاه داشتنِ آن، بهناچار مىبايد يكي از پارهها را به نفعِ ديگرى به دور انداخت. چرا كه دينداران از سويي مؤمن به خدايي اند كه هم تواناىِ مطلق است و هم نيكخواهِ محض و از سوىِ ديگر معترف به وجودِ شر در جهان اند. او معتقد است كه وجودِ شر با وجودِ چنين خدايي تبيينپذير نيست و اگر وجودِ شر انكارشدنى نيست پس لاجرم مىبايد منكرِ چنين خدايي شد. البته بعد از او پلنتينگا، بهدرستى، مقدمهاي به مقدماتِ اين برهان افزود و گفت كه تنها در صورتي نمىتوان وجودِ شر در جهان را تبيين كرد كه خدا، در كنارِ ”تواناىِ مطلق“ و ”نيكخواهِ محض“ بودن، ”داناىِ كل“ هم باشد.
شرحِ ماجرا را مىتوانيد در همان مقاله بخوانيد. قصدِ من بازگفتِ اين سخنان نيست. آنچه مرا به نوشتنِ اين چند خط واداشت، پاسخي بود كه مهدىِ جامى به من ـ و در حقيقت به ياسر ـ در جوابِ دعوتِ من از او به خواندنِ آن مقاله ـ مقالهىِ ياسر ـ و پس از خواندنِ آن داد: «من بهجد معتقد ام كه خداوند جهان را همينگونه كه هست اداره مىكند و شري كه برهانِ شر مىگويد زدودنى نيست و خداوند هم با مترِ اين خير و شر سنجيدنى نيست. به قولِ دكتر سروش، جهان مثالِ ناقصِ يك مدينهىِ فاضلهىِ افلاطونى نيست. همين است كه هست. هميشه چنين بوده و هميشه چنين خواهد بود. خداوند جهان را با آتشِ همين شرور اداره مىكند. آنچه ما شر مىناميم بخشي ناگسستنى از جهان است.». گويا او از درِ دفاعِ از خداوند وارد شده است اما با اين سخنان ناخواسته آب به آسيابِ منكرانِ خدا مىريزد. بهرغمِ برداشتِ كاتبِ سيبستان، برهانِ شر ـ نه در پىِ زدودنِ شر كه به گفتهىِ خودِ او «بخشي ناگسستنى از جهان است»، بلكه برعكس: ـ در پىِ زدودنِ باورِ دينداران به چنان خدايي ست. برهانِ شر برهاني مهم و به زعم بعضي جدىترين برهاني ست كه عليهِ وجودِ چنان خدايي اقامه شده است و نمىبايد آن را دستِكم گرفت و به اين آسانى از آن درگذشت.
خب چه مىشود كرد وقتي متوني كه براىِ دينداران مقدس اند تمامىِ مقدماتِ برهانِ شر را در اختيار مىگذارند، اما با اين حال و در كنارِ آن مدعىِ نقيضِ نتيجهىِ آن برهان هم هستند؟ من با الهياتِ مسيحى و يهودى آشنايىِ چنداني ندارم (ياسر مىتواند به دست بدهد) اما در موردِ قرآن مىتوانام نشان بدهم كه تمامىِ مقدماتِ برهانِ مگى را برايش فراهم كرده است. اينها را كنارِ هم بگذاريد و خود داورى كنيد: «إنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ […] بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ»*، «اللَّهُ رَءُوفُ بِاالْعِبَادِ»**، و اين هم مقدمهىِ افزودهىِ پلنتينگا: «أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ»***. تا اينجا هيچ مشكلي پيش نمىآيد. مشكل از آنجا آغاز مىشود كه، همين خداىِ توانا و نيكخواه و دانا، آشكارا به ما فرمانِ پناه بردنِ به خودش «مِن شَرِّ مَا خَلَقَ»**** مىدهد.
من اينجا هرگز، با به دست دادن اين نمونهها ـ كه البته فراوان هم يافت مىشود ـ و آن هم با اين شتاب، قصدِ انكارِ وجودِ خدا را ندارم. فيلسوفانِ دين ديالوگِ درازمدتي در رد و تأييدِ وجودِ خدا داشته اند و دارند. بارها پاسخِ يكديگر را داده اند و مىدهند و هيچكس هم حرفِ آخر را نتواند زد. اما به هر حال اگر ديندار ـ و در بحثِ من: مسلمان ـ مىخواهد دست از خردِ خويش نشويد و به خدايش هم مؤمن باقى بماند، ناچار است كه تكليفِ خود را با متوني كه به آنها التزام دارد روشن سازد. اگر اندكي انصاف به خرج بدهيم و با بىطرفترين نگاه ـ نگاهِ سكولار ـ گوشهىِ چشمي به اين آيات بيندازيم، آنگاه به مگى حق خواهيم داد كه از وجودِ چنين خدايي شگفتزده شود. اين آيات، بنا بر برهانِ شر، دستِكم در نگاه نخست، با هم جور نمىآيند. يا مىبايد تفسيري نو از آنها به دست داد تا با هم ناهمساز نباشند، يا در مقدماتِ برهانِ شر تشكيك كرد، يا منكرِ وجودِ شر شد، و يا سرانجام دست از باورِ به وجودِ چنان خدايي شست.
نكتهىِ ديگر اينكه، همانطور كه ياسر نوشته است، چنين نيست كه برهانِ شر مطلقاً منكرِ وجودِ خدا باشد؛ بلكه تنها خداىِ موصوف به چنان اوصافي را ـ در صورتِ يافت شدنِ شر ـ منطقاً غيرِممكن مىداند. اكنون اگر براىِ دفاعِ از وجودِ خدا در مقدماتِ برهانِ شر تشكيك كنيم (يعنى اگر يكي از صفتهاىِ ”تواناىِ مطلق“، ”نيكخواهِ محض“، و ”داناىِ كل“ را به نفعِ اثباتِ وجودِ خدا و در توجيهِ وجودِ شر از او سلب كنيم) درست است كه با اين كار امكانِ منطقىِ وجودِ خدا را فراهم كرده ايم، اما چنين خدايي ديگر براىِ ما پرستيدنى نخواهد بود. چرا كه اگر از منطقِ كاسبكارانهىِ قرآن (كه البته مقتضاىِ جغرافياىِ نزولِ آن بوده است) پىروى كنيم، براىِ مؤمنانِ به خدايي كه برى از يكي از آن سه صفت باشد، هيچ تضميني در دست نخواهد بود كه در روزِ بازپسين موردِ رحمتِ خدايشان قرار بگيرند و به جاىِ منكرانِ او روانهىِ دوزخ نشوند. اگر خدايشان ”نيكخواه“ِ آنها نباشد، ممكن است خواسته و دانسته مؤمنان را عقاب كند و منكران را ثواب دهد؛ اگر ”توانا“ نباشد، ممكن است به رغمِ ميلِ باطنى و آگاهىاش از ايمانِ مؤمنان، نتواند آنها را از گرفتار شدنِ در چنگالِ آتش برهاند؛ و سرانجام اگر ”دانا“ نباشد، ممكن است بر خلافِ ميلِ باطنى و توانايىاش به پاداشِ نيك دادنِ به مؤمنان و رساندنِ منكران به سزاىِ خود، از آنجا كه سر از كارِ مخلوقاتاش در نمىآورد، بست بنشيند و هاج-و-واج مخلوقاتاش را نظاره كند!
يادداشتها:
* «اگر خداوند بخواهد […]خيري به تو برساند [بدان كه] او بر هر كاري توانا ست». «قرآنِ كريم»، برگردانِ بهاءالدينِ خرمشاهى، سورهىِ «انعام»، آيهىِ شمارهىِ ۱۷.
** «خدا به بندگان[اش] رئوف است». همان، سورهىِ «آلِ عمران»، آيهىِ شمارهىِ ۳۰.
*** «بدانيد كه خداوند به همهچيز دانا ست». همان، سورهىِ «بقره»، آيهىِ شمارهىِ ۲۳۱.
**** «از شرِ هرآنچه آفريده است». همان، سورهىِ «فلق»، آيهىِ شمارهىِ ۲.