April 19, 2008::شنبه 31 فروردین 87

باز هم درباره‌ی داوکینز

 

لابلای وب‌چرخی‌های شبانه، به این صفحه برخوردم که مجموعه‌ای از پاسخ‌ها به ریچارد داوکینز را لیست کرده است. آنان که به طور عام پیگیر اخیرترین مباحثات میان خداباوران و خداناباوران اند و نیز آنان که به طور خاص کارهای داوکینز را دنبال می‌کنند، غفلت نفرمایند:
http://cis.org.uk/resources/dawkins.shtml

 

  

 

 

 

 

 

 

 


 

April 8, 2008::سه شنبه 20 فروردین 87

کلف زدن میوه‌ی ممنوعه‌ی کتاب


اینجا چراغی روشن است
سلســــــله جلســــــــــــــات ارائه کــــــتاب
****************************************************
هفته نخست : اندیشــــــــــــه
**********************************
 تا 28 فروردین 87/ هر روز ساعت 12 تا 2
مشهد/ بلوار شهید باهنر/ دانشگاه فردوسی/ دانشکده ریاضی / سالن دکتر بزرگ نیا
************************************************************************
شنبه 24 فروردین 87
دین در ترازوی اخلاق (در باب اخلاق سکولار و اخلاق دینی)/ ابوالقاسم فنایی/ نشر صراط/ 1385
ارائه دهنده : یاسر میردامادی
************************************************************************************
یکشنبه 25 فروردین 87
لوح محفوظ/ استيون پينكر/ انتشارات پنگوئن/ سال 2003
ارائه دهنده : بهزاد سروري
*************************************************
دوشنبه 26 فروردین 87
مارکس و سایه هایش/  مصطفی رحیمی / با مقدمه ی احسان نراقی / نشر هرمس/  1383
ارائه دهنده : لادن احمدیان
****************************************************************************
سه شنبه 27 فروردین 87
شجاعت ِ بودن/ پل تيليش/ ترجمه ی مراد فرهادپور/ شركت انتشارات علمي فرهنگي/ چاپ سوم : 1384
ارائه دهنده : محمود مقدسي
****************************************************************************************
چهارشنبه 28 فروردین 87
نظريه انتقادي مكتب فرانكفورت در علوم اجتماعي و انساني/ حسينعلي نوذري/  انتشارات آگاه / 1384
ارائه دهنده : رضا محمدی
**************************************************************************************
برگزارکننده : سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی دانشکده ریاضی دانشگاه فردوسی مشهد

April 6, 2008::یکشنبه 18 فروردین 87

فلسفه‌ی دین و منطق کاربردی


از پنج‌شنبه‌ی همین هفته (بیست و دوم فروردین هشتاد و هفت)، دوره‌ی آموزشی «آشنایی با فلسفه‌ی دین» و «آشنایی با منطق کاربردی»، که پیشتر وعده‌ی برگزاری آن‌را داده بودم، از طرف سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی مشهد برگزار می‌شود. در دوره‌ی آشنایی با فلسفه‌ی دین، پس از یکی- دو جلسه توضیح مقدماتی در باب معنای فلسفه، دین و فلسفه‌ی دین، احتمالا به سراغ موضوع «انحای رویکردها به گزاره‌ی "خدا وجود دارد"» می‌رویم و در خلال بحث، پاره‌ای از مباحث مربوط به معرفت‌شناسی دین و زبان دین را طرح خواهیم کرد.
در دوره‌ی آشنایی با منطق کاربردی، پس از توضیحی کوتاه در باب معنای منطق و انواع آن و شان اخلاقی رعایت قواعد منطقی، به سراغ مهمترین مغالطات رایج خواهیم رفت و با طرح و تمرین آن‌ها، تلاش برای پرهیز از ارتکاب ارادی و اختیاری آن‌ها را طی یک سوگند سقراطی متعهد خواهیم شد.
آشنایی با فلسفه‌ی دین، پنج‌شنبه‌ها از ساعت ده تا دوازده و آشنایی با منطق کاربردی پس از آن از ساعت دوازده تا چهارده‌ برگزار می‌شود. مکان برگزاری این سلسله جلسات، سه‌راه ادبیات، مجتمع شریعتی جهاد دانشگاهی خواهد بود. علاقه‌مندان شرکت در این دوره‌ برای ثبت نام و کسب اطلاعات دقیق‌تر می‌توانند با این شماره تماس بگیرند:
8832355

 

 

March 22, 2008::شنبه 3 فروردین 87

نوبنیادگرایی در لباس الحاد


نمی‌دانم کارهای ریچارد داوکینز (Richard Dawkins) را دیده‌اید؟ دانشمند خداناباوری که شدیدا پروژه‌ی تبلیغ خداناباوری را پی می‌گیرد و دور دنیا راه می‌افتد و بنیادگرایان مذهبی را گیر می‌آورد و با آن‌ها مصاحبه می‌کند و می‌کوشد دین را امری عقب‌افتاده، خطرناک و ضد بشر نشان دهد. چند کتاب هم چاپ کرده است که من، به لطف یکی از دوستان خداناباورم که خیلی مشتاق پروژه‌ی اوست، نسخه‌ی الکترونیک آن‌ کتاب‌ها را به ضمیمه‌ی چندین فایل تصویری از مصاحبه‌هایش در اختیار دارم. پلانتینگا هم به نقدهای او بر براهین خداباوری جوابی داده است.

اخیرا کتابی چاپ شده است با عنوان "من به ملحدان ایمان ندارم" (I Don't Believe in Atheists) که نوشته‌ی نویسنده‌ی مشهور نیویورک تایمز، کریس هِجِس  (Chris Hedges) است. هجس به مدت هفت سال مدیر میز خاورمیانه‌ی نیویورک تایمز بوده است و خصوصا در پوشش خبری جنگ بوسنی و کوزوو بسیار فعال بوده و در سال 2002 عضو تیمی بوده است که به خاطر پرداختن پیگیرانه به موضوع تروریسم جهانی (global terrorism) جایزه‌ی پولیتزر (Pulitzer Prize) را به خود اختصاص داد. او نویسنده‌ی کتاب‌های پرخواننده‌ای است مانند کتابی با عنوان کنایی "جنگ، نیرویی که به‌ ما معنی می‌دهد" (War Is a Force That Gives Us Meaning)، "فاشیست‌های آمریکایی" (American Fascists)  و نیز "آن‌چه همگان درباره‌ی جنگ باید بدانند" (What Every Person Should Know About War). هجس در نشان دادن نقش نئوکان‌های امریکا (یعنی همان فاشیست‌های آمریکایی) در سلطه بر جهان استاد است.

 

کتاب "من به ملحدان ایمان ندارم" درباره‌ی گروهی است که به باور نویسنده درست در خط سلطه‌ی نئوکان‌های امریکا عمل می‌کنند: "نوملحدان". او علاوه بر داوکینز، که ذکرش گذشت، از این چند نفر هم  به مثابه‌‌ی مصادیق این گروه یاد می‌کند: سام هریس (Sam Harris) و روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی پرخواننده‌ای به نام کریستوفر هیچِنز  (Christopher Hitchens). هجس، که خبرنگار تخصصی حوزه‌ی بنیادگرایی و تروریسم است، معتقد است این نوملحدان، نوبنیادگرایانی به خطرناکی بنیادگرایان مذهبی اند (چه بنیادگرایی مذهبی ِ حکومتی مانند حکومت اسرائیل، ایران و بنیادگرایان مسیحی نزدیک به نئوکان‌ها و چه بنیادگرایی مذهبی ِ غیر حکومتی مانند طالبان و القاعده). هجس معتقد است بنیادگرایان مسیحی ِ نئوکان امریکا از یک سو و نوبنیادگرایان نوملحد امریکا از سوی دیگر مانند دو لبه‌ی قیچی‌ای هستند بر گلوی دموکراسی و جامعه‌ی باز امریکا.  

اگر می‌خواهید درباره‌ی این کتاب بیشتر بدانید، این دو لینک را پی بگیرید (خصوصا آن‌هایی که بنیادگرایی را "ذاتا" پدیده‌ای دینی می‌دانند غفلت نکنند): ۱ و ۲

 

March 12, 2008::چهارشنبه 22 اسفند 86

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

 


با محبوبِ مدام‌ام، فلسفه‌ی دین، در نیمه‌های شب مشغول مغازله بودم که دیدم گونه‌ای را چنین آرایش کرده است، پسندیدم:

 

He who has raised himself above the Alms-Basket, and not content to live lazily on scraps of begg’d Opinions, sets his own Thoughts on work, to find and follow Truth, will (whatever he lights on) not miss the Hunter’s Satisfaction; every moment of his Pursuit, will reward his Pains with some Delights; and he will have Reason to think his time not ill spent, even when he cannot much boast of any great Acquisition

J. Locke, An Essay Concerning Human Understanding, ‘Epistle to the Reader’ (OUP, 1975), 6;  In: T. J . Mawson, Belief in God (An Introduction to the Philosophy of Religion), Oxford University Press, 2005, 2.

 

آن کس که خود را از زندگی عاریتی و طفیلی رهانیده است، و بدان خشنود نیست که تن‌آسایانه با تکه‌پاره‌هایی بزید که از خطوراتِ ذهن دیگران دریوزه کرده است، عزم خود را جزم می‌کند تا در کار ِ کارستان جستن و یافتن حقیقت شود، چنین فردی (هر چه که بر سرش بیاید) لذت شکارچی را از دست نخواهد داد؛ جستجوگری‌اش، آن به آن، عوض رنج‌هایی که در این راه می‌کشد، ابتهاج‌هایی پیشکش او خواهد کرد و محقّ خواهد بود که زمان عمر خود را تلف ناشده بینگارد، حتی اگر چندان گوهری از آن جستجوی مدام به کف نیاورد.

جان لاک   «جستاری در باب فهم بشر» 

 

February 24, 2008::یکشنبه 5 اسفند 86

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

 

اگر بخواهم الهام‌بخش‌ترین و تامل‌برانگیزترین عباراتی را که اخیرا از نظر گذرانده‌ام، واگویه کنم، این دو نمونه را برخواهم شمرد:



In fact, the idea that people with different views are opponents gets us off on the wrong
foot. It is better to see others, as far as possible, as engaged in a collective search for the truth,
with arguments being precise ways of spelling out reasons supporting a particular conclusion. Intolerant and dismissive responses fail to engage these arguments, and therefore fail to conform
to the most fundamental requirements of effective thinking.


In: Reasonable Religious Disagreements, by Richard Feldman.


نباید گمان کنیم کسانی که دیدگاههای متفاوتی دارند دشمن یکدیگرند. بهتر است تا آنجا که ممکن است دیگران را کسانی بدانیم که [همراه ما] در تلاشی دسته جمعی برای کشف حقیقت مشارکت جسته اند، و اقامه برهان را راهی تلقی کنیم که طرفین می کوشند به مدد آن دلایل خود را برای تحکیم مدعایی خاص بدّقت روشن کنند.  واکنشهای خشماگین و تحقیرآمیز مانع از آن می شود که فرد درگیر این مباحث شود، و در نتیجه فرد نمی تواند به بنیادی ترین شروط تفکر سازنده پایبند بماند.


Why is “love” the “Physician of all our sicknesses”? For Rumi the magic of love lies in its ability to alternate the individual self’s boundaries and contours. The essence of “love” for Rumi is “sacrifice”. A true lover is the one who is eager to make great sacrifice for the sake of her/his beloved. As soon as you experience love, your way of being transforms drastically. Before love, you knowingly or unknowingly consider yourself as the measure of everything, the center of the universe. However, as soon as you fall in love, the configuration of your “self” will be changed. To form a love-bond requires you to become open toward the other, and if necessary, to sacrifice your own well-being for the sake of the beloved. And this openness alternates the boundaries of
your “self”. The center of your existence moves from “I” to “beloved”. Rumi sometimes calls this transformation, “death prior to death” or “death in the light”. Through love, one finds the opportunity to detach oneself from one’s own self, and attach it to the beloved.

In: Rumi’s Religion of Love, by Arash Naraghi.

چرا عشق "طبیب جمله علتهای ما" ست؟  به نظر مولوی، معجزه عشق در آن است که می تواند حدود و ثغور "من" فرد را تغییر دهد.  گوهر عشق از منظر مولانا عبارتست از "قربانی کردن".  عاشق صادق کسی است که برای خاطر معشوقش مشتاقانه تن به ایثار و فداکاری می دهد.  به محض آنکه عاشق می شوی، نحوه بودن ات سراسر دستخوش تغییر می شود. پیش از عشق، تو دانسته یا نادانسته خود را معیار همه چیز  و مرکز عالم خلقت می پنداری.  اما به محض آنکه عاشق می شوی، شاکله "من" یا خویشتن تو تحوّل می یابد.  برای آنکه بتوانی با کسی پیوند عاشقانه برقرار کنی باید به روی او گشوده شوی، و در صورت لزوم بهروزی و سعادت خود را فدای معشوق ات کنی.  و این گشودگی، حدود "من" تو را جابجا می کند.  قبله وجود تو از "من" به "معشوق" تغییر می کند.  مولوی گاه این دگردیسی را "مرگ پیش از مرگ" یا "مرگ در نور" می نامد.  از رهگذر عشق است که آدمی مجال می یابد تا از خویشتن خویش ببرد و در معشوق بیاویزد.
این دو نمونه، در عین حالی که دو مطلب متفاوت را مطرح می‌کنند، به نظر من در پس ِ پشت خود، در صدد اند رشته‌ی مشترکی از معنا را انتقال دهند. می‌توانید حدس بزنید، آن رشته‌ی مشترک معنا چیست؟

(از دکتر آرش نراقی عزیز که ترجمه‌ی صاحب این قلم را ویراسته کرد، سپاسگزارم)

 

 

February 13, 2008::چهارشنبه 24 بهمن 86

بُود آیا که «کفر» باشد «دهان‌دوزی»؟


1. پیشتر، پاره‌ای از خطوراتی را که در باب مقوله‌ی «کافری» به ذهن‌ام می‌رسید، در مطلبی با عنوان «حدیث مکرر کفر و ایمان» با خوانندگان این وبلاگ در میان گذاشتم. شیره و شیرازه‌ی کلام من در آن نوشته این بود که می‌توان خداوند را این‌گونه تصور کرد که وجودِ فاعلِ کنش‌گری است که ممکن است اراده ننماید تا به کسی که جستجوگر حقیقت است، رخ بنماید. اگر خداوند چنین وجودی باشد (ننوشتم چنین "موجودی" باشد)، آن‌گاه فرد مورد نظر در چنین حالتی، گر چه باوری کاذب دارد اما در باور نداشتن به وجود خداوند یا صفات خاصی در او تعالی، احتمالا موجّه  (justified) خواهد بود. حکم به موجّه بودن باور فرد مورد نظر، خصوصا به این رای در معرفت‌شناسی تکیه دارد که «عقلانیت» یا «موجّه بودن»، بیشتر (و حتی شاید اصلا) وصفی است که به "چگونگی اتخاذ یک باور" (process of believing) ربط دارد و نه به محتوای باور (outcome of believing/content of belief). بر این اساس، باوری می‌تواند صادق باشد اما فردِ دارای آن باور، در باور آوردن به آن موجّه نباشد و به عکس، باوری می‌تواند کاذب باشد اما فرد باورمند به آن، در باور آوردن به آن موجّه باشد. اگر توضیحات من در این باب گویا نیست، به این قطعه توجه کنید:
 «در عقلانیت بیشتر موضوع از این قرار است که فرد "چگونه" باور پیدا می‌کند تا این‌که "به چه" باور پیدا می‌کند. مثلا ممکن است فردی به طرز نامعقولی به امری باور آورد که درست باشد. فرض کنید فردی باور داشته باشد که مرکز زمین از فلز مذاب است زیرا کسی شب‌ها (هنگامی که زمین سرد است) به آن‌جا سفر می‌کند؛ و ممکن است فردی به روشی معقول به چیزی باور پیدا کند که نادرست باشد: برای اغلب مردم بیست قرن پیش، باور به مسطح بودن زمین، عقلانی بود.»
(entrance of “Religious Epistemology”, Internet encyclopedia of philosophy)
 
2. اخیرا ترجمه‌ی صورت گرفته از یک مصاحبه‌ با دکتر سروش در موضوع «نسبت قرآن با پیامبر» واکنش‌هایی را برانگیخته است. (آنان‌که ترجمه‌ی فارسی مصاحبه را نخوانده‌اند، به بخش اندیشه‌ی وبسایت رادیو زمانه به آدرس فیلتر شده‌ی www.radiozamaneh.org مراجعه کنند.) من اکنون به هیچ وجه بنا ندارم وارد بحث در باب محتوای رای خاص دکتر سروش در باب نسبت قرآن با پیامبر شوم بلکه صرفا و عجالتا می‌خواهم به یک نکته‌ی پیرامونی اما مهم در باب این قضیه اشاره کنم.
یک خبرگزاری گمنام، متن آن مصاحبه را به نقل از رادیو زمانه با تیتری جنجالی، که از آن بوی تکفیر و ارتداد می‌آمد، بازنشر داد. عین همان تیتر جنجالی به اضافه‌ی آدرس همان خبرگزاری، مضمون پیامکی است که اکنون به موبایل‌ها فرستاده می‌شود. خبرگزاری فارس هم بخشی را گشوده است و از کسانی می‌خواهد که به رای مزبور پاسخ دهند. متاسفم که بگویم بعید نیست از این سیر رو به فزون واکنش‌ها به آن مصاحبه، کسانی اراده کنند که حسنِ سوء استفاده‌ای ببرند. حکم آغاجری هنوز از یادها نرفته است. گرچه واکنش‌هایی هم در این میان بوده است که کوشیده است از تلاش برای به دست دادن پاسخی تا حد ممکن علمی فراتر نرود؛ نمونه‌ی آن، پاسخ جناب ایازی است که مصداقی از نسل روحانیان آزاده، کوشا و شریف است و پاسخی به دست داده است که من در آن ذره‌ای آلوده شدن به مغالطه‌ی «تخطئه‌ی متکلم به جای نقد کلام» ندیدم (گرچه اکنون کاری به قوت و ضعف ادله‌ی آن ناقد محترم ندارم.)
اما دریغ و صد دریغ، اگر یک صاحب دستار، چنان خالی از عصبانیت و عاری از «انگشت کردن برای قرمطی جستن» پاسخ می‌دهد، فردی صاحب کلاه، از اهالی فرهنگ پاسخی نگاشته است، که هرچه با خود کلنجار رفتم و با خود گفتم بگذارم و درگذرم، دیدم نمی‌شود. جناب استاد بهاء‌الدین خرمشاهی، که عمرش دراز و پرهوده باد، در پاسخ به مطلب مزبور مقاله‌ای نوشته‌اند و در آن سخنانی گفته‌اند که با کمال تاسف سرود یاد مستان می‌دهد، از باب نمونه به این بخش توجه کنید (نقل بدون هیچ‌گونه تغییر محتوایی یا سجاوندی):
«اين گروه اندك‌شمار تجددگرايان قرآن‌نشناس و خارق اجماع، حتي به قيمت آلوده شدن به ارتداد (برگشت/خارج شدن از اسلام) اين تأويلات بنيان كن را كه مشكل افزاست نه مشكل گشا، بر هم بافته‌اند. به اميد حل كدام مشكل، اين همه مشكل در ميان آورده اند؟ مسلمان نبودن ابتدايي براي كسي گناه نيست. اما ادعاي مسلماني، به قاعده «اخذ به شئ اخذ به لوازم آن است»، با اين پراكنده‌گويي‌هاي ضد اصول و ضروريات اسلام، جمع نمي شود.»
این دیگر «نقد سخن» نیست بلکه، خواسته یا ناخواسته، مهیا کردن زمینه برای «حلال کردن خون صاحب سخن» است. چه اصراری هست که در میانه‌ی یک نقد، که قرار است علمی باشد، مدام قلم بچرخانیم و از خروج کسی یا کسانی از مسلمانی سخن بگوییم؟ کار فقیهان را به فقیهان بگذاریم (اگر اصولا کار فقیهان این باشد: رو مسلمانی کن که دانی کافر اوست/ آن که بیند کافری در کوی دوست). آن هم از چه کسی: مترجمی قابل (خصوصا ترجمه‌های اولیه‌)، حافظ‌پژوهی صاحب‌نام، قرآن‌پژوهی کوشا و نویسنده‌ای شیرین قلم.
پیشتر در مطلبی نوشتم که: «آن‌کس که بخواهد به دیگری ظلم نکند به واژه‌ها سخت می‌گیرد». دردا و دریغا که کسی از صحابی فرهنگ و قلم کلماتی بنویسد که از آن به جای نقد علمی، بهانه دادن به دست کسانی بیرون آید که مطلب حضرت استاد را دست بگیرند و دور بگردند و بگویند: «می‌بینید! فقط حرف ما هم نیست، آن محقق مکلای دانشگاهی حالق لحیه هم، زبانِ قلم به تکفیر آن آقا چرخانده است، دیگر تکلیف صاحبان عمائم و فتوا روشن است.»
استاد خرمشاهی در سلسله مطالبی خواندنی با عنوان «کژتابی‌های ذهن و زبان» داستانی را نقل می‌کنند که روزی به فردی می‌رسند که دست خود را دراز می‌کند به نیت دست دادن و خود را این‌گونه معرفی می‌کند: «آرامش دوستدار هستم» و استاد بی‌درنگ پاسخ می‌دهند: «و من هم دوستدار آرامش». اکنون گویی باید دست استاد را بفشاریم و با تواضع اما گلایه‌آمیز بگوییم: «و ما هم دوستدار آرامش و گریزان از خرّمشاهکُش».


   

February 10, 2008::یکشنبه 21 بهمن 86

داد و بیداد و وداد


این روزها هر موقع پای گیرنده‌ی «بنگاه بانگ و رنگ دولتی» که می‌نشینم و آن صحنه‌های تاریخی را، که این روزها بیش از گذشته نشان می‌دهند، می‌بینم و آن شور و امید را که نظّاره می‌کنم، حال‌ام دگرگون می‌شود:

احساس می‌کنم چیزی در درون‌ام مدام و بی‌وقفه فرو می‌ریزد، می‌دانی مثل چه می‌ماند؟ به سان تصویرهای عذاب جهنم، این‌که مدام پوست در می‌آوری و مدام می‌سوزی و بر این چرخه‌ی خوفناک پایانی نیست. کاش یکبار و یکباره برای همیشه فرو می‌ریخت، تمام می‌شد، نمی‌شود که، باید سیزیف‌وار، چیزی در درون تو بریزد و باز دیگر باره بریزد و باز دیگر باره بریزد و باز دیگر باره....

 آه تلخی می‌کشم، جنون‌آمیز راه می‌روم، با خودم حرف می‌زنم (بیچاره آن عزیزه‌ای که در اوج شور و شرّ جوانی، با شبه مجنونِ همیشه در کنج خانه‌ صمّ بکمی همچون من، سر می‌کند) و ذکر زیر لب‌ام، در حالی که خواندن آرام‌گونه‌ی سایه مر این بیت را، با ساز ِ وحی‌گونه‌ی پیر لطفی در خاطر و خاطره‌ام دور می‌زند، این ماه بیت است:

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند/ یا رب چقدر فاصله‌ی دست و زبان است؟

همین.

 


 

January 23, 2008::چهارشنبه 3 بهمن 86

در وصف آن‌جایی که جان در آن ارزان است


«شکنجه‌‌های منجر به مرگ» در زندان‌های ایران، رو به افزایش است و حقیقت‌طلبی و عدالت‌جویی، از نوع غیر نمایشی و نالقلقه‌ی زبانی‌اش، اقتضا می‌کند که هر کسی به نحوی به این مساله واکنش نشان دهد. مرگ زهرا کاظمی، زهرا بنی‌یعقوب و ابراهیم لطف اللهی (که دو مورد اخیر کاملا تازه رخ داده‌اند و این دو جوان را، چنان‌که افتد و دانی، مورد خودکشی قرار داده‌اند!‌) مصادیقی از ادعای فوق الذکر است.

 اگر قاطبه‌ی مردم، به دلیل فضای کانالیزه‌ی رسانه‌ای، از این «شکنجه‌‌های منجر به مرگ» مطلع نمی‌شوند و یا چنان درگیر نواختن محکم‌تر تازیانه‌ی زندگی به خود اند که اندکی تندتر، بار سنگین مشکلات زندگی (از اقتصادی و غیر آن) را بدوند و به دوش بکشند، از وظیفه‌ی ما چیزی کم نمی‌شود. توجیه‌تراشی‌های پیامدگرایانه (consequential) از جمله این‌که: «ای بابا! این حرف‌ها فایده ندارد!»، گر چه هر واژه‌ای که می‌نویسم بی‌وقفه و پتک‌وار در ضمیر خودم نیز تکرار می‌شود، باز هم مسئولیت ما را (چه واژه‌ی غریبی شده است این "مسئولیت") رفع نمی‌کند. 

 
در آستانه‌ی بهمن ‌ایم. یاد آن داستان افتادم که به دست شاه در پرواز فرار از ایران، روزنامه‌ای خارجی می‌دهند که در آن عکسی بزرگی از ابزار آلات مختلف ساواک برای شکنجه‌ی مخالفان چاپ شده بوده است. شاه با استیصال تمام پس از نظاره‌ی عکس می‌گوید: «من "شاه" این مملکت بودم، از این چیزها چه خبر داشتم!»


دوباره چند روز دیگر این صدا پخش می‌شود:
بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر/ بار دگر روزگار چون شکر آید

 

 

January 21, 2008::دوشنبه 1 بهمن 86

مرحمت فرموده ما را مِس کنید!

نظر به این‌که اینجانب میرزا حسن خان ابوالضّحّاکین، دارای تحصیلات قدیمه و جدیده و مدرک «اِم اِی» از دانشکده‌ی معقول و منقول مشهد، علی العجاله نیمه‌بیکار می‌باشم و هر جا که برای کار می‌روم  از طریق سی‌تی‌اسکنِ معنوی، منکشف می‌گردد که نور ولایت در قلب ندارم و بالمآل به من کار نمی‌دهند سهل است، خورده‌کارهایی را که نیز از قبل داشته‌ام، (از جمله در جهّال دانشگاهی) عملا از من گرفته‌اند و عجالتا جز برخی کارهای فصلی و موقتی از جمله نوشتن مقاله و ترجمه‌ی متون برای جراید (که برخی از آن‌ها مانند جریده‌ی کاغذ اخبارِ «هم‌میهن» به دست «اداره‌ی کل تامیناتِ محرم‌علی‌خانیِ سانسور» تعطیل شد و متین غفاریان نامی، علیه احقّ ما علیه، که مسیلمه‌ی کذاب نباشد ابن مسیلمه‌ی بد قول هست، با وجود قول قبلی، دو پول سیاه هم از قرار مقرّره را پرداخت نکرد) و نیز معلمیِ حق التدریسی در چند موسسه‌ی آموزش عالیِ مکتب‌خانه، امرار معاش، و در واقع زنده‌مانی می‌کنم (که پول آن‌را ترم به ترم، و به قولی، سال به سال می‌دهند و تازه، بدهند پول کرایه‌ی رفت و آمد من هم نمی‌شود) و نظر به این‌که اداره‌ی کل گاز و امور وابسته (از جمله اداره‌ی کل امور توصیه به صرفه‌جویی به جای وصل گاز) مقرر داشته است، به ازای هر دو روز قطعی گاز مبلغ پنجاه هزار تومان از مسکوک رایج مملکت به هر خانواده می‌دهد، لذا نظر به این‌که گاز منزل این‌جانب واقع در مشهد، قلعه‌ی آبکوه، کوچه‌ی حسن سیب‌دست، پلاک 1+12 با اسف فراوان قطع نشده و از قرار معلوم هر چه صرفه‌جویی نمی‌کنیم باز هم قطع نمی‌شود، اینجانب میرزا حسن خان ابوالضحاکینِ فوق الذکر، متاهل دارای یک فقره همسر و بی فرزند، خواستار این هستم که، مِن بعد از این، در یک عمل ایثارگرانه گاز منزل ما را قطع کرده و به ازای آن هر دو روز مبلغ پنجاه هزار تومان (به ازای یک ماه قطعی گاز، مبلغ هفتصد و پنجاه هزار تومان) به ما پرداخت نمایند. از این طریق:

-       هم ما روش‌های خودگرم‌کنیِ اقتصادی و به‌صرفه را یاد گرفته و از این طریق باز هم دسیسه‌های ابلیس بزرگ در ترحیم اقتصادی ایران را بی اثر کرده؛

-       هم گاز به مناطق بی گاز (از جمله سوریه، ترکیه، ترکمنستان، ونزوئلا و غیره) رسیده؛

-       هم اینجانب از بی‌پولی درآمده

و

-       هم مدیریت کمبود گاز، از آمریکا و اروپا و اقمار وابسته به آن بهتر شده و از این طریق نیز امر محکمی به دهان آن‌ها حواله خواهد گردید.

اینجانب در ازای این پیشنهاد خلاقا‌نه‌‌ی خود هیچ دستمزدی نخواسته و حق ثبت آن در جشنواره‌ی ابداعات خوارزمی را خواستار نمی‌باشم.

موفق و مُگوّز [صرفا به معنی دارای گاز] باشید.

میرزا حسن خان ابوالضحاکین

روز بیست و نه از برج دی ماه سنه‌ی یکهزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی به ارض مقدس مشهد

 

 

 

 

 

 

 

 

January 19, 2008::شنبه 29 دی 86

شیخ ما گفت...

دوستی نادیده، گزیده‌ای از سخنان شیخ ما محمود امجد را در شب عاشورا (دیشب) گذاشته است که خواندنی است. بارها دیده‌ام که شیخ، حتی قرائت قرآن را قطع کرده است تا کاغذی را بخواند که همان لحظه به دست او رسیده است و روی آن نوشته است صاحب ماشینی با فلان شماره ماشین‌اش را جابجا کند که مانع است و یا خانواده‌ی فلان کس بیاید که منتظرند. آن کس که عصاره‌ی دین را، نه لفظا که با گوشت و پوست، دو کلمه بداند، چنین نیز می‌کند:

زکس مرنج و مرنجان کسی ز خود وحدت

که این حقیقتِ دین و آیین و ایمان است.

در این آدرس:

http://sababas.blogfa.com/post-2.aspx

 

 

January 3, 2008::پنجشنبه 13 دی 86

آهای خارج نشین مزدور! طنز می‌نویسی؟

یکی از چیزهایی که در هر حالتی باشم (خصوصا در حالت ناراحتی از مسائلی که بر ایران زمین می‌رود ) مرا می‌خنداند و از غم و یاس در می‌آورد، طنزهای این سید ابراهیم نبوی طناز است. نکته‌ی مهم در طنز‌های او این است که به واقع طنز نیست بلکه «خود حقیقت نقد حال ماست این». به این نمونه توجه کنید:

با توجه به اینکه « انرژی هسته ای حق مسلم ماست ولی فعلا گازمان قطع ‏شده است» و با عنایت به اینکه قرار بود یک سال پس از ریاست جمهوری نفت سر سفره مردم ‏بیاید، اما دو سال پس از آن بنزین از سفره مردم حذف و سه سال بعد یعنی امسال نیز گاز قطع ‏شده است، از کلیه ملت بدون گاز ایران درخواست می شود، برای گرم کردن تنور انتخابات فعلا ‏از هیزم استفاده کنند.

 

 

December 28, 2007::جمعه 7 دی 86

جنگ هفتاد و ملت همه را عذر بنه

آن‌چه می‌خوانید خلاصه‌ای است که از مدخل تنوع دینی (religious diversity) در دائرة المعارف فلسفی استنفورد، به قلم دیوید بازینجر برداشته‌ام. دیدم بد نیست که آن‌را برای استفاده‌ی کسانی که به این موضوع علاقه‌مندند، در این وبلاگ نیمه خاموش بگذارم.
- برخی از فیلسوفان مدافع انحصارگرایی دینی چنین استدلال کرده‌اند که باورهای دینی باورهایی مفروض اند یعنی تا زمانی که فرد متدین به آن‌ها یقین و اطمینان دارد، در این‌که بدون بحث و فحص، ادعاهای دینی رقیب و ناسازگار با باور خود را رد کند، موجه است. مثلا ج. گیلمن (Gellman Jerome ) از قائلان به این رای است. به رای او صرفا باورهای مفروضی که ما اطمینان خود را نسبت به آن‌ها از دست می‌دهیم، معقول است که آن‌ها را به محک و آزمون عقلانی ببریم.
- نقد: خیلی اوقات بسیاری از اطمینان از دست رفتن‌ها نسبت به صدق یک باور وقتی رخ می‌دهد که آن باور مورد سنجش عقلانی قرار می‌گیرد. بر این اساس، این‌که باوری هنوز در معرض سنجش عقلانی قرار نگرفته است (و در نتیجه هنوز اعتماد و اطمینان ما به آن باقی مانده است) دلیل خوبی برای این باور فراهم نمی‌آورد که انحصارگرای دینی موجه است.
- آیا ممکن است از این رای غالب که نمی‌توان در مورد ادعاهای دینی متضاد به موضع وفاق عینی رسید، چنین استفاده کرد که انحصارگرای دینی بر حق است؟
- آلستون معتقد است بنیان معرفتی مشترکی وجود ندارد که بر اساس آن بتوان نزاع‌های معرفتی مربوط به مدعیات دینی را حل و فصل کرد. بر این اساس او معتقد است که برای چشم‌اندازهای دینی‌ای که دارای سازگاری درونی اند، نامعقول نیست که انحصارگرا بمانند با وجود آن‌که: « فرد انحصارگرا قادر نیست نشان دهد که چشم‌انداز دینی او، به لحاظ معرفتی برتر از چشم‌اندازهای رقیب است» (Alston, W., (1988), "Religious Diversity and the Perceptual Knowledge of God," Faith and Philosophy, 5: 443-446)
آلستون در همین مقاله پا را فراتر می‌گذارد و ادعا می‌کند که در غیاب یک بنیان مشترک برای حل وفصل نزاع‌های معرفتی دینی، یگانه موضع معقول عبارت است از انحصارگرایی دینی.
 - فیلیپ کویین با رای آلستون موافق است اما معتقد است در وضعیت نبود بنیان مشترک، انحصارگرایی دینی یگانه رای معقول نیست.
- فیلیپ کویین میان فهم پیشا کانتی از باور دینی با فهم کانتی فرق می‌گذارد. فهم پیشا کانتی از باور دینی فهمی است که در آن علی الاصول می‌توان به شناخت خداوند، آن‌چنان‌که او واقعا هست، نائل آمد. اما مطابق فهم کانتی از باور دینی گر چه حقیقتی متعالی به مثابه‌ی نومن فرض می‌شود اما فهم آدمی از آن ضرورتا نابسنده و در تخته بند اجتماع، فرهنگ، حالات روانی و امور دیگری از این دست است. کویین معتقد است که رای الستون مبتنی بر فهم پیشا کانتی  از باور دینی است و البته او این فهم را رد نمی‌کند و آن‌را موجه می‌داند. در عین حال او فهم شمول‌گرایانه و کثرت‌گرایانه را نیز موجه می‌داند.
- برخی نجات و رستگاری را منحصر در یک دین می‌دانند. کارل بارث نجات را منحصر در ایمان آوردن به مسیح می‌داند.  
- برخی نیز به شمول‌گرایی در امر رستگاری (salvific inclusivism) معتقدند. کارل رانر از جمله‌ی این افراد است. او گر چه نجات را منحصر در مسیحیت می‌داند اما معتقد است کسانی با عنوان مسیحیان ناشناخته از نعمت فدیه‌ی عیسی مسیح برخوردار می‌شوند.
- به نظر جان هیک، یگانه گزینه‌ی معقول، کثرت‌گرایی دینی است. به نظر هیک، رستگاری، امری آخرت محور نیست یعنی مانند بلیتی نیست که برای سرای دیگر به انسان‌ها داده شده باشد، بلکه رستگاری با تبدیل خود محوری به حقیقت محوری درهمین جهان آغاز می‌شود. یعنی فرایند نجات در همین دنیا با تبدیل کردن فرد از موجودی که صرفا به بهروزی خود می‌اندیشد به موجودی که به حقیقتی برتر می‌اندیشد آغاز می‌شود. هیک سپس چنین نتیجه‌گیری می‌کند که شواهد به ما نشان می‌دهد که بسیاری از ادیان دارای ویژگی تبدیل کردن فرد از خود محوری به حقیقت محوری اند. 
- برخی ادعا کرده‌اند که چنین تغییر احوال شخصی، در همه‌‍‌ی ادیان به نحو مساوی رخ نمی‌دهد. برخی از انحصارگرایان ادعا کرده اند که تا زمانی که اثبات نشده است که تغییر احوال شخصی در بسیاری از ادیان به نحو مساوی ممکن است، آن‌ها در انکار این‌که اصولا چنین تساوی‌ای وجود داشته باشد، موجه اند.
- برخی دیگر استدلال کرده‌اند که  همرتبگی ادیان در تغییر احوال فرد (transformational parity) که به عنوان دلیلی به سود پلورالیسم نجات (salvific pluralism) به کار می‌رود، می‌تواند به عنوان دلیلی علیه پلورالیسم نجات نیز به کار رود. زیرا تبدیل خود محوری فرد به حقیقت محوری، در برخی از تعهدها و درگیری‌های سکولار هم می‌تواند رخ دهد (مانند کمپ داوطلبانه‌ی پزشکان برای درمان بیماران مناطق محروم آفریقا).
- همرتبگی ادیان در تغییر احوال شخص، یگانه دلیل هیک به سود کثرت‌گرایی دینی نیست. دلیل دیگر او این است که اکثر قریب به اتفاق مومنان به یک دین، به دینی می‌گروند که در آن زاده شده اند. بنا بر این به نظر او نامعقول است که باور داشته باشیم «زاده شدن در بخش خاصی از جهان، امتیاز فهم کل حقیقت دینی را برای ما به دنبال می‌آورد» (Hick 1997, "The Epistemological Challenge of Religious Pluralism," Faith and Philosophy, 14: 287.)
- دلیل سوم هیک به نفع کثرت‌گرایی دینی این است که به نظر او ما در عصر حاضر به مدد مطالعات انسان‌شناختی، جامعه‌شناختی، روان‌شناختی و مطالعات مربوط به فلسفه‌ی زبان، دریافته‌ایم که الگوی جهانشمول و ثابتی برای تفسیر تجربه‌ی بشری وجود ندارد بلکه الگوهای متفاوتی در درون فرهنگ‌های مختلف در تفسیر تجارب بشری شرح و بسط داده شده است. به نظر هیک، چنین وضعیتی، نظریه‌ی کثرت‌گرایی دینی را گریزناپذیر می‌سازد.
هیک می‌کوشد از موضع متافیزیکی و معرفت‌شناختی به سود پلورالیسم نجات استدلال کند. برخی دیگر از فیلسوفان دین کوشیده‌اند از منظر اخلاقی چنین کاری کنند. مثلا کِنِث هیمّا (Kenneth Himma) چنین ادعا کرده است که ملاحظات اخلاقی ما را ملزم می‌سازد تا انحصار نجات در گرویدن به آیین مسیحیت (و بالتبع تمام دیگر گونه‌های انحصارگرایی دینی) را رد کنیم. او چنین استدلال می‌کند که خداوند، به اقتضای عدل‌اش، افراد را به خاطر رفتارهایی که اخلاقا شایسته‌ی سرزنش نیست، مجازات نمی‌کند و در نتیجه افراد غیر مسیحی به خاطر داشتن باورهای دینی غیر مسیحیانه، شایسته‌ی سرزنش نیستند. خصوصا با توجه به این نکته که پژوهش‌های جامعه‌شناختی، روان‌شناختی و انسان‌شناختی اخیر نشان داده است که گر چه ترک باورهای بنیادی مذهبی فرد برای او گریزناپذیر نیست، اما در اکثر موارد، باور آوردن به این باورها در مهار اراده‌ی مستقیم او نیست.
برخی از انحصارگرایان دینی با فرض مهمی که پشت استدلال هیمّا وجود دارد، مخالف اند: «این‌که ما می‌توانیم به درستی اصل اخلاقی بنیادینی را که نحوه‌ی تعامل خداوند با ما انسان‌ها را معین کند، تشخیص دهیم». مطابق یک سنت مسیحی قوی، خداوند تحت هیچ الزامی نیست تا با انسان‌ها مطابق آن‌چیزی رفتار کند که خود آن‌ها عدل و انصاف می‌دانند.  خداوند فعال مایشاء است. برخی دیگر از انحصارگرایان دینی که اصل مفروض استدلال هیمّا را قبول دارند، همچنان انحصارگرا مانده اند زیرا معتقدند که اصولی که خداوند بر اساس آن‌ها با انسان‌ها برخورد می‌کند، همیشه قابل فهم با ذهن انسانی نیست.
- هیک منکر مدعیات مختلف و متنازع در درون و در میان ادیان بزرگ جهان نیست. اما او معتقد است که بهترین تبیین از این اختلافات این است که آن‌ها را به مثابه‌ی راه‌های متفاوتی دید که فرهنگ‌های مختلف، یک «حقیقت غایی الوهی» را درک و تجربه کرده‌اند.
- پاسخ هیک به این سوال که چرا باید راه نجات را در میان راه‌های پیشنهادی ادیان بزرگ جهان و نه در میان مرام‌های بشری یافت، این است که در مقایسه با شیطان‌پرستی، نازیسم و مانند آن‌ها، ادیان بزرگ جهان، راه‌هایی را پیش می‌نهند که آدمی را از کینه، پریشانی، پرخاش‌گری، نامهربانی، نابردباری، خشونت و لجام‌گسیختگی (lack of self-control) دور می‌سازد و به عشق، سرور، صلح، بردباری، دوستی، خیر، ایمان، نجابت و خویشتن‌بانی (self-control) نزدیک می‌کند.  برخی، معیارهای هیک برای رستگاری و نجات را، که موجب می‌شود بسیاری از مرام‌های بشری از آن بی بهره بمانند، به‌مانند معیارهای انحصارگرایان و شمول‌گرایان دینی، دلبخواهی (arbitrary) می‌دانند. برخی کثرت‌گرا بودن پروژه‌ی هیک را مورد تردید قرار داده‌اند. به عنوان نمونه، س. مارک هِیم (S.mark Heim) استدلال می‌کند که کثرت‌گرایانی مانند هیک به واقع شمول‌گرایانی نقاب‌دار اند زیرا که تنها از یک راه نجات، که در نظر آن‌ها خروج فرد از خود محوری به حقیقت‌محوری است، دفاع می‌کنند و در نتیجه این نکته را که ادیان مختلف، راه‌های واقعی متفاوتی برای نجات دارند، رد می‌کنند. به نظر او، پلورالیسم نجاتی که صادقانه‌تر باشد این است که اذعان دارد ادیان مختلف هر کدام راهی را، که ممکن است مشابه یا متفاوت با راه ادیان دیگر باشد، برای رستگاری پیشنهاد می‌دهد. یعنی به جای آن‌که راه‌های متفاوت ادیان به سوی رستگاری را جلوه‌های متفاوت یک راه واحد برای رسیدن به رستگاری دانست، اذعان داشت که ادیان مختلف راه‌های متفاوت خاص خود را برای رسیدن به رستگاری پیشنهاد می‌کنند که همه‌ی این راه‌ها گرچه سازگار پذیر نیستند، اما به نحو مساوی معتبر اند. 

 

    
 
 

 

December 10, 2007::دوشنبه 19 آذر 86

دباغ در باب ویتگنشتاین

دکتر سروش دباغ، محقق و مدرس فلسفه‌ی اخلاق و فلسفه‌ی زبان و عضو انجمن حکمت و فلسفه‌ی ایران، پنج‌شنبه 22 آذرماه هشتاد و شش در باره‌ی «فلسفه‌ی دین ویتگنشتاین» در مشهد سخن خواهد گفت. این برنامه ساعت پنج عصر در سه راه ادبیات، مجتمع شریعتی جهاددانشگاهی، ساختمان علمی-کاربردی، طبقه‌ی سوم، اتاق شورا بر گزار می‌شود و شرکت برای عموم علاقه‌مندان آزاد است.
این نشست از سوی مرکز فعالیت‌های قرآنی دانشجویان ایران و با همکاری سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی دانشکده‌ی ریاضی برگزار می‌گردد.

 


تماس

ymirdamadi AT yahoo DOT com
Powered by
Movable Type 3.31