July 2, 2009::پنجشنبه 11 تیر 88

آه از این باد بلاخیز که زد در [وطن] ام


بانو رفت ایران. لطفی می‌خواند شعری از سایه را.

بعد از ظهری است. نشسته‌ام تنها وسط اتاق خالی‌مان که تمام وسایل‌اش را جمع کرده‌ایم و برده‌ایم. کسی انگار توی دلم رخت می‌شوید.
 
تنها شدم.

همه مرغان هم‌آواز پراکنده شدند / آه از این باد بلاخیز که زد در چمن‌ام

سایه الان آرام می‌خواند. حالا خواند.

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است / ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری...

تو رهرو دیرینه‌ی سر منزل عشقی ...

آبی که برآسود زمین‌اش بخورد...

از روی تو دل کندن‌ام آموخت زمانه...

دردا و دریغا که در این بازیچه‌ی خونین...

... این دشت...

روزی که بجنبد... کران تا به کران است

... دردی است در این سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند / یا رب چقدر فاصله دست و زبان است

خون می رود از دیده در این کنج صبوری...

از راه مرو سایه که آن...


هوا آفتابی است. چترها را گونه‌ها اما زیر چشمان گرفته اند اکنون.

از میان همه‌ی دربندان بی‌گناه این روزها، یاد سه دوست عزیز رهای‌ام نمی‌کند: مصطفی تاج‌زاده، سعید حجاریان و محمدرضا جلایی‌پور. مصطفی را می‌خواستم جلای وطن که کنم برای خداحافظی در دفتر مشارکت دیدم. گفت می‌خواهد روی آرای خوارج کار کند و از من کمک خواست. عذر خواستم که مسافرم و مجنون را ماننده‌. مثل همیشه گرم و گیرا بود. سعید را هم در اتاق کوچک‌اش در مشارکت دیدم و خداحافظی کردیم. مثل همیشه آرام بود و ته لبخندی داشت. آن روزها بحث کاندیداتوری آقای خاتمی داغ بود. به شوخی گفت بیا تو کاندیدای ریاست جمهوری شو. گفتم فعلا سنم به سی سال نرسیده تازه وقت ندارم باید بروم مشق‌های‌ام عقب است. این‌جا که آمدم هم سعید از حال من غافل نبود چند باری که با تلویزیون فارسی بی بی سی مصاحبه کردم از طریق دوست مشترکی پیام فرستاده بود که به فلانی بگویید با بی بی سی مصاحبه نکند ممکن است برایش دردسر درست کنند. توصیه‌اش که موثر نیفتاد به دوست مشترکمان گفته بود شماره‌اش را بده خودم زنگ بزنم قانع‌اش کنم که مصاحبه نکند.
 
اما محمدرضای عزیز. آخرین بار در منزل‌مان در لندن دیدم‌اش. آمده بود با همسر مهربان و ادیب‌اش به اجابت دعوت ما به میهمانی‌مان. مثل همیشه خسته بود از پیگیری کارهای پویش‌اش و چشم‌هایش به زور باز می‌شد. نگران ایران زمین بود و خصوصا این نکته اندوهگین و نگران‌اش کرده بود که به قول او طی این چهار سال، دو و نیم میلیون نفر از ایرانیان از طبقه‌ی متوسط به خط فقر فرو کشیده شده‌اند.

نشستیم علاوه بر بحث‌های سیاسی، به قرار همیشه، به بحث بر سر ایمان. سخت مومن است این پسر. منظورم از ایمان نه فقط باور به گزاره‌های ایمانی، در این مورد گزاره‌های اسلامی-شیعی، که علاوه بر آن و مهم‌تر از آن، حس توکل و تکیه‌ی عمیق به خداوند است به مثابه‌ی یگانه حقیقت هستی. این را می‌شد با شواهد بسیار در او دید. ایمان‌اش گاهی اوقات مرا عصبانی و گاهی به رشک وامی‌داشت؛ آن‌چنان ایمانی که گویی زیستن در غرب و خواندن علوم انسانی به شیوه‌ی آکادمیک غربی و نیز دیدن مظالمی که ارباب دین به نام دین با خلق خدا می‌کنند نه تنها زائل‌اش نکرده که استوارترش کرده بود. یادم هست در حالی که از خستگی چشمان‌اش باز نمی‌ماند ولی در عین حال می‌کوشید ادب گوش دادن را رعایت کند با شور و حرارت گفتم‌اش سودای این که باورهای ایمانی‌ام تصادفی باشند لحظه‌ای آرام‌ام نمی‌گذارد. با آرامشی برخواسته از یقینی قلبی پاسخ داد نه، تصادفی نیست! و منظورش باورهای ایمانی خودش بود. و به خواب رفت. پارچه‌ی سفیدی رویش کشیدم، آرام خوابید. ربع ساعت نگذشته سراسیمه برخواست و پرسید چقدر خوابیدم و وقتی دانست زمان کوتاهی بیش نبوده تعجب کرد. می‌گفت در خواب ادامه‌ی بحث با من را پی گرفته است. وسواس اخلاقی داشت و در این باب از آقای ملکیان خیلی یاد می‌کرد.

چه می‌توانم بگویم در "این روزگار ِ تلخ‌تر از زهر" جز این‌که "خداوند ِ مهر و راستی" را می‌خوانم، همان نوع خدایی که در دکان خدافروشی حاکمان ما مدتهاست که کیمیاست، تا تمام دربندان بی‌گناه این روزها را از زندان جور آزاد گرداند. همان دربندان بی‌‌گناهی که جرمی جز خطر کردن برای اعتلای وطن ندارند، همان‌ها که از راحت خود گذشتند برای راحت دیگران.

ایدون باد،

بمنه و کرمه.

[آن‌طور که پیداست در تونس دسترسی به اینترنت برای من به صورت دائم میسر نخواهد بود، در نتیجه شاید یک ماهی این دفتر مشق مجازی خاموش باشد].

پسنوشت: دلمویه های فاطمه شمس عزیز همسر محمدرضا را هم بخوانید. خصوصا برای آهنگر دادگر شناسی و تمام دادگران دیگر جمهوری اسلامی خوب است.
 







June 29, 2009::دوشنبه 8 تیر 88

غرب وحشی ِ وحشی ِ وحشی!


داریم اسباب‌کشی می‌کنیم. چند روز دیگر از این خانه می‌رویم. هنوز یک امتحان دیگر روی دستم مانده است. هنوز برای این آخری هیچ کار نکرده‌ام. بانو چند روز دیگر باز می‌گردد ایران و من هم یک روز بعد از او می‌روم برای یک سفر درسی یک ماهه به شمال آفریقا، تونس. بعد از آن هم باز می‌گردم به لندن.

لابلای جمع کردن وسایل‌مان، برخوردم به کتابی به فارسی که در کانون توحید لندن به بانو هدیه داده بودند. این کتاب را وزارت علوم احمدی‌نژاد اینجا به دانشجویان و همسران‌شان هدیه می‌کند. کتاب، گزیده‌ای از سخنان رهبری است هنگامی که خطبه‌ی عقد ازدواج جوانان را جاری می‌کرده است. خسته از جمع کردن وسایل، روی زمین نشستم و کتاب را گشودم. از آن‌جایی که سخنان نغز معمولا در کاسه‌ی آدم‌های وسواسی می‌افتد، برخوردم به تکه‌ای از سخنان ایشان که گزیده‌ای از آن را اینجا نقل می‌کنم:

"امروز آن‌چه در کشورهای غربی مشاهده می‌شود عبارت است از نسلهای بی‌هویت، نسلهای درمانده و سرگشته [...] خانواده‌های متلاشی شده، انسان‌های تنها .... در کشورهای اروپایی [...] فضا، فضای جنایت است. همین حرف‌هایی که در خبرها می‌شنوید: یک بچه ناگهان در مدرسه، خیابان، توی قطار قتل انجام می‌دهد، تعدادی را می‌کشد. یک بار و دو بار و یکی دوتا هم نیست. همین‌جور سطح جنایتکارها از لحاظ سنی دارد پایین می‌آید. جوانهای بیست ساله بودند، شدند جوانهای شانزه-هفده ساله، حالا بچه‌های سیزده-چهارده ساله در آمریکا جنایت می‌کنند. راحت آدم می‌کشند. این جامعه وقتی به این جا می‌رسد، دیگر تقریباً غیر قابل جمع کردن است."
(مطلع عشق، گزیده‌ای از رهنمودهای حضرت آیت الله سید علی خامنه‌ای به زوج‌های جوان، گردآوری محمد جواد حاج علی اکبری، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1384، سخنرانی در هنگام اجرای خطبه‌ی عقد، مورخه‌ی 28/2/1374 و نیز مورخه‌ی 9/11/1376، صفحه‌ی 37)

در همین کشورهای غربی، که به زعم ایشان "بی هویت" است و "فضا، فضای جنایت است" و "تقریباً غیر قابل جمع کردن است"، در فرهنگ عمومی این مردم، از هر قشری و طبقه‌ای که باشند عادت نیکویی وجود دارد که هرگاه دو نفر ناخودآگاه در معابر شلوغ به هم برخورد می‌کنند و یا حتی از حد مجاز فاصله‌شان ناخواسته کم‌تر می‌شود، بی‌درنگ هر دو نفر از هم عذر خواهی می‌کنند (با گفتن واژه‌ی آشنای sorry). در پله برقی‌ها، خصوصا در مترو، عادت نیکوی دیگری جاری است که هنگام ایستادن همه در سمت راست می‌ایستند به طوری که اگر کسی عجله دارد و نمی خواهد آرام-آرام با ریل برقی پیش برود حق‌اش ضایع نشود و بتواند از سمت چپ با سرعت پله‌ها را طی کند.

به نظر شما نسلی بی‌هویت در فضایی جنایت‌آلوده می‌تواند رعایت حقوق شهروندی را این‌چنین در میان خود نهادینه کند؟

چندی پیش (شاید کمتر از سه ماه قبل) که به قرار هر روزه با مترو عازم کلاس درس بودم در روزنامه‌ی مترو گزارشی دیدم که در آن عکس‌هایی چاپ شده بود از فیلمی کوتاه که بر روی یوتیوب گذاشته شده بود. فیلم مربوط به یک تظاهرات اعتراضی در لندن بود، در فیلم پلیسی نشان داده شده بود که یکی از تظاهر کنندگان را ، که خانم جوانی بود، بی آن‌که، به گفته‌ی گزارش، از او کار خلافی سر زده باشد تهدید به زدن باتوم کرده بود و نهایتا هم یک باتوم به پای او نثار کرده بود. داستان تمام می‌شود و آن خانم هم شکایتی از پلیس نمی‌کند. اما انتشار این فیلم در یوتیوب و چاپ گزارش‌هایی بر اساس آن در نشریات مختلف و انتشار چند عکس که لحظه‌ی زدن باتوم را نشان می‌دهد، موجب شد که رییس پلیس لندن از شهروندان عذرخواهی کند و قول داد در فرایند تربیت و آموزش پلیس تجدیدنظر کنند و ضمنا پلیس مذکور هم خاطی شناخته شد و از کار برکنار شد.

این هم دو نمونه از همان جامعه ای که به زعم ایشان "دیگر تقریباً غیر قابل جمع کردن است".

 لازم نیست بیفزایم که آنجا کجاست که در آن به قول ایشان " راحت آدم می‌کشند " و بعد پای خبرنگار بی بی سی می‌اندازند و خونش را از میرحسین طلب می‌کنند. آن‌جا کجاست که در آن به گفته‌ی ایشان "فضا، فضای جنایت است" و "تقریبا غیر قابل جمع کردن است".

خدایی مگر کمک‌مان کند.


 

June 27, 2009::شنبه 6 تیر 88

اسلام سیاه و اسلام رنگی

نوشته‌ی اخیر نیکفر در تحلیل حوادث اخیر در ایران خواندنی است. من هم معتقدم آن‌چه در ایران دارد رخ می‌دهد گر چه بی‌نظیر است اما نباید ما را به این توهم بیندازد که ما مواجه با یک جنبش فراگیر مردمی هستیم.


این بخش تحلیل او  که منتقد روشنفکران دینی است بسیار خواندنی است:


"اکنون در برابر اسلام سياه حکومتی، يک اسلام رنگی شکل گرفته است. اين ايدئولوژی نيروگيرنده، هم با ايدئولوژی حکومتی خويشاوندی دارد، هم از استعداد دموکراتيک قابل توجهی برای مقابله با آن برخوردار است. اين اسلام رنگی، در وضعيتی که روحانيت سنتی و مزدور دولت بی‌اعتبار شده، جامعه دستخوش بحران ارزش‌ها گرديده و ريزش از ميان صفوف طرفداران حاکميت دم‌افزون است، اهميت ويژه‌ای دارد. به آن بايد با ديدی مثبت نگاه کرد و تنها خويشاوندی‌اش را با دين دولتی و گذشته‌ی آن را معيار داوری قرار نداد. اين اسلام، فاقد مرکز است و بعيد است که در صورت تبلور در حزب يا حزب‌هايی، خصلت کثرت‌گرای خود را از دست بدهد. به اين جهت نبايستی آن را يک‌کاسه کرد و از شکاف‌ها و خط‌های درونی آن غافل بود. به‌طور کلی بايد گفت اين تصور تباه است که می‌توان در ايران بدون بهره‌گيری از ظرفيت‌های دموکراتيک يک اسلام کثرت گرا (اسلامی که اسلام‌هاست و به اين نکته اذعان دارد) به يک دموکراسی پايدار دست يافت. با نيروهای دينی يا دارای پيشينه‌ی دينی‌انديشی می‌توان بر روی درکی مبتنی بر شرايط ايران از سکولاريزاسيون، به توافق رسيد: جدايی دين و دولت، لغو همه‌ی امتيازهای سياسی و اقتصادی روحانيان، رفع تبعيض در مورد زنان، برابری سياسی و حقوقی همه‌ی شهروندان بی‌توجه به دين و مذهب و جهان‌بينی و سبک زندگی‌شان."


این تحلیل شواهد بسیاری به سود خود دارد که آن را دفاع‌پذیر می‌کند. پذیرش این تحلیل چه بسا به معنی جدی گرفتن تلاش‌های نظری روشنفکران دینی باشد. بر این اساس کار ما امروز نه گذار از تئولوژی به اونتولوژی بلکه گذار از تئولوژی بربریت‌ به تئولوژی مدنیت‌ است. دوگانه بربریت و مدنیت برگرفته از آخرین مقاله‌ی سعید حجاریان است که آزادی او را از خدای مهر و راستی طلب می‌کنم.

 
مقاله‌ی نیکفر و نیز حجاریان را برای دسترسی دوستان در ایران و فرار از فیلترینگ در اینجا بارگذاری (آپلود) کردم می‌توانند بارگیری (دانلود) کنند.

   

 

 

June 23, 2009::سه شنبه 2 تیر 88

آنکه یافت می‌نشود آنم آرزوست

وقتی با خودم در مورد سکوت و حتی تأیید بسیاری از علمای حوزه نسبت به مظالم آشکار اخیر فکر می‌کنم، با خود می‌اندیشم این بنای مفصل و فرهمند الهیات و فقه و اصول و تفسیر و حدیث و رجال و درایه و این تاریخ مفصل سلسله مراتب شیخوخیت و روحانیت اگر به کار واکنش نشان دادن به این‌چنین ظلم‌های آشکاری نیاید، پس به چه کار می‌آید. اگر حساسیت به ظلم در این دستگاه عریض و طویل نباشد، بود و نبود آن چه سودی به حال این مردم دارد که هر سال از جیب این ملت بودجه‌های عظیم به سوی آن سرایز می‌شود. نکند حرف آن اندیشمند آزاده درست باشد که روحانیت ما حساسیت خود را نسبت به استبداد از دست داده است. نکند حضرات این‌گونه می‌اندیشند که جهانی را آب ببرد اما ارکان مذهب تشیع (یعنی همان روحانیت و علمای اعلام) حفظ شود، باکی نیست. نکند روحانیت ما معتقد باشد که ظلم از نوع شاهنشاهی-پهلوی‌اش بد است و از نوع شیخوخیتی- اسلامی‌‌اش خوب.


روحانیت و علمای دینی، امروز آزمون مهمی را از سر می‌گذرانند. آنان موظف اند نسبت به مظالم آشکار اخیر واکنش نشان دهند و خصوصا مجتهدان مجلس خبرگان وظیفه دارند که عدالت رهبری را در قضایای اخیر به دقت مورد بررسی قرار دهند و تصمیم بی‌طرفانه و خالی از منفعت و مصلحت‌طلبی بگیرند. آن‌ها خصوصا باید به این سوال جواب دهند که چقدر بی عدالتی فرد را از عدالت لازم برای ولایت بر جمهور مسلمانان می‌اندازد: یک دروغ، یک آدم‌کشتن، یک تقلب وسیع در انتخابات، یک بار حیف و میل عظیم ثروت یک ملت، کافی نیست؟ به قول ظریفی وضو که رکن یک عبادت فردی است با اخراج ریحی باطل می‌شود اما عدالت که مهمترین شرط حاکم شرعی است، گویی، در نظر آقایان، با دشتی از مظالم هم باطل نمی‌شود.


گفتن این‌که بسیاری از روحانیان و علما به مجاری اطلاع‌رسانی آزاد دسترسی ندارند و یا مراجعه نمی‌کنند و در نتیجه چه بسا ظلمی در قضایای اخیر و در کل این سال‌ها ندیده‌اند، آنان را تبرئه نمی‌کند. اینان در این حالت، جاهل مقصر اند و نه جاهل قاصر. مگر نه اینکه در منطق و اخلاق به ما آموزش داده اند که اگر به طرفی تمایل دارید برای حفظ بی‌طرفی به سخن منتقد آن طرف هم گوش فرا دهید چه بسا در آن هم حقی ببینید.


گذشته از آن‌که صداهای دیگر در میان همان حوزه هم به گوش می‌رسد و بعید است که به گوش حضرات ساکت یا موید نرسیده باشد. نکته اما این‌جاست که علما، آقای منتظری و آن‌چه بر ایشان رفت را پیش چشم خود دارند و به قول عامه "چشم‌شان ترسیده است." حکومت یکی را نقره داغ کرد تا حساب کار دست بقیه‌ی علما بیاید (گرچه بیش از یکی را این‌گونه کرد اما برجسته‌ترین‌شان ایشان بود).


شجاعت و حریت روحانیت اما این‌جاست که سنجیده می‌شود. این منطق که آقایان پیشه کرده اند به منطق پاره ای از علمای اهل سنت که حسین ابن علی، درود بر او، را به خاطر خروج علیه خلیفه‌ی مسلمین یعنی یزید ابن معاویه و هدر کردن خون خود و یارانش و به هم ریختن نظم ملک شماتت می‌کنند و یزید را شایسته‌ی ملعنت نمی‌دانند، نزدیک‌تر است تا منطق رایج تشیع که ظلم‌ستیز بود و ظلم را با هر روکش و لعاب و ماسکی (که ماسک اسلامی آن اتفاقا خطرناکتر است) بر نمی‌تابید.


اگر نبود این چند عالم روحانی آزاده در گوشه و کنار، که این استثناها هم البته خود تایید قاعده اند، این موجبه‌ی کلیه بود که برای چسبیدن به ابتدای حکم ما به پیشواز می‌آمد.


بار پروردگارا به ما عالمانی آزاده عطا کن، همان‌ها که منفعت خلق خدا را بر منفعت بیت خویش ترجیح می‌دهند، همان‌ها که پارسا زیستن‌شان به آن‌ها بصیرت در داوری و شجاعت در ابراز آن بخشیده است. همان‌ها که هر جا که باشند نشانه‌های خداوند بر زمین اند. همان‌ها که این روزها حکم کیمیا را دارند. همان‌ها که با چراغ باید در روز به دنبال‌شان گشت. آنان که پر یافت می‌نشوند گشته‌ایم ما.

 

June 22, 2009::دوشنبه 1 تیر 88

حفظ قدرت از اوجب واجبات است

فیلم ندا دختر جوانی که به ضرب گلوله مستقیم لباس شخصی ها بر سنگفرش خیابان در حال جان کندن است را دیدم. چندان متاثر نشدم. به آن لینک هم نمی دهم ندیده اید نبینید. خس و خاشاکی بود که در دریای زلال ملت (یعنی لباس شخصی‌ها) شسته شد و رفت. جان چه اهمیتی دارد، حفظ قدرت مهم است. به قول آقای الهام جان امام زمان هم به اهمیت حفظ نظام اسلامی نیست زیرا امام زمان هم جان خود را برای برقراری نظام اسلامی به خطر می اندازد. جایی که جان امام زمان هم مهم نباشد جان دخترک مزلفی مهم است؟ می خواست به خیابان نیاید. اصلا مگر ما دم از قانون نمی‌زنیم؟ خوب این تجمعات غیر قانونی بوده است. حاکم معدلت‌پرور که روز جمعه گفتند که به خیابان‌ها نیایید که مسئولیت آن بر عهده رهبران اعتراضات است. این یعنی بیرون بیایید می‌کشیم و مسئولیت آن را هم به عهده نمی‌گیریم. از خاطر نبریم که کلیه کسانی که این روزها به ضرب مستقیم گلوله کشته شدند، هیچ کاری نکرده بودند. برخی از آنها حتی در کنار خیابان تماشاگر بوده اند. این یعنی کشتن بی هدف برای ایجاد رعب. این یعنی خون مخالفان هیچ اهمیتی ندارد. این یعنی گفتیم که تشنگان خدمتیم، نه شیفتگان قدرت اما خوب حالا که به قدرت رسیده ایم از ته به سر بخوانید.


دولت احمدی‌نژاد یک چیز را توانست ارزان کند: خون. برای حفظ قدرت دهها نفر که سهل است تا هزاران نفر را کشتن جا دارد. بیایید که خون ارزان شد. بیایید که به علت تغییر شغل همه چیز ارزان شد. حراج کردند. آتش زده اند به خانه ملت.


کتابخانه‌ام. مثلا خبر مرگم در اوج امتحانات پایان ترم ماست. نمی‌توانم درس بخوانم. نگاه می‌کنم به این انگلیسی‌های بی خیال و راحت که دارند زندگی‌شان را می‌کنند و برای پس گرفتن رایشان لازم نیست خون بدهند.


یاد این جمله استاد فرزانه مصطفی ملکیان می‌افتم که در پاسخ به سوالی در مورد انقلاب اسلامی ایران تنها این بیت شعر را خوانده بود:
اول تو چنان بُدی که کس چون تو نبود / آخر تو چنان شدی که کس چون تو مباد

 

 

 

June 19, 2009::جمعه 29 خرداد 88

ما را چه روی خویشی با رأس دین‌فروشان!


این روزها، که خدا کند "بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر"، که نفس‌ها سرد و سرها در گریبان است، پاره‌ای از دوستان که از آن نسبت کذایی مطلع اند، فبئس الإطلاع، به کنایه می‌گویند دیدی خویشاوند را که در حق قومی کذا کرد و بهمان!
 
کدام نسبت؟ مهلاً مهلا! ما را با ظلومان و ظلامان نسبتی نیست، انشاء الله و الحمدلله. زهی سعادت که پدری آزاده که عمری نان از تدریس خویش خورده و منت حاتم طایی نبرده، از کودکی در گوش‌مان با زمزمه‌ی کردار خویش این نکته خوش روان کرد که: "بر در ِ ارباب بی‌مروّت دنیا / چند نشینی که خواجه کی به در آید." از این نسبت نداشته که بگذریم، باقی نسَب که دیگر در دست آدمی نیست.

در کوی ما سنجش دین می‌خرند و بس / بازار دین‌فروشی از آن سوی دیگر است.

تذکر آیین‌نامه‌ای: اگر کسی از آن‌چه گفتم در قالب کامنت به درستی و به صراحت رمزگشایی کند، با عرض اعتذار کامنت او را ممیزی خواهم کرد. بلکه بدین وسیله روح محرم‌علی‌خان ممیزچی‌باشی ِ ضرغام الممالکِ لاریجان (علیه احقّ ما علیه) جانی تازه بگیرد. آن‌چه بر سبیل اشارت گفته شوند البته منتشر خواهند شد.




June 15, 2009::دوشنبه 25 خرداد 88

جز انتظار و جز استقامت...


به قول دوست ظریفی وقتی می‌توان با یک شکلات ایران خانم را راضی کرد و با آن خوابید، چرا به آن تجاوز کرد؟ وقتی مردم ایران زمین، به رییس جمهوری مثل میرحسین راضی اند، که سیاست خارجی رهبری، خصوصا بخش هسته ای‌اش را و بلکه اصولا قدرت او را دست نمی‌زند و مردم هم با پیروزی او احساس گشودگی اوضاع می‌کنند، چرا باید با یک کودتا، دوباره احمدی‌نژاد را بر سر کار آورد؟ (واژه‌ی کودتا را بلند به صدا در آورید، خصوصا موقعی که تلویزیون فارسی بی بی سی در یک محافظه‌کاری بی معنی از به کار بردن این واژه پرهیز می‌کند و گویی ریاست جمهوری دوباره‌ی احمدی‌نژاد را به رسمیت شناخته است.)
گیرم در کوتاه مدت بردید، در دراز مدت چه می‌کنید؟ با ته‌مانده‌ی اعتماد از دست رفته‌ی این مردم چه می‌کنید؟ (حالا می‌فهمم فریادهای همسر شهید همت علیه صادق محصولی و سلامت‌اش چه معنی داشت) با یک حوزه‌ی علمیه‌ی خاموش اما ناراضی چه می‌کنید؟ با بدنه‌ی ناراضی اما خاموش اصول‌گراها چه می‌کنید؟ با سرمایه‌ی عظیم اجتماعی‌ای که از دست دادید چه می‌کنید؟ با هاشمی رفسنجانی چه می‌کنید؟ با خاتمی، میرحسین، کروبی، و به طور کل اصلاح‌طلب‌ها چه می‌کنید؟ با خدمت بی‌نظیری که به اپوزیسیون کردید و جان تازه‌ای که به آن‌ها بخشیدید چه می‌کنید؟
ایران، لیبی نیست، سودان نیست، عربستان سعودی نیست. بهترین موقعیت برای خرید آبرو برای جمهوری اسلامی را از دست دادید. 85 درصد شرکت کننده را می‌توانستید با برگزاری انتخاباتی سالم به نفع خود تمام کنید. بگویید این شرکت گسترده تایید نظام بود. آن‌ها که رای دادند هم راضی بودند که شما چنین کاری بکنید، به این شرط که اوضاع کمی به نفع مطالبات مردم تغییر کند.
دارم فکر می‌کنم که در دراز مدت چه به دست خواهید آورد.
در عجبم.
چه شکاف پرنشدنی‌ای افتاده است میان مردم و حکومت.    
چه بر سر ایران زمین خواهد آمد؟




June 13, 2009::شنبه 23 خرداد 88

خداحافظ ایران


گربه‌ی خمیده‌ی پیر، ایران! خداحافظ

June 11, 2009::پنجشنبه 21 خرداد 88

سبک‌پای راستگو و فرج‌خوان دروغگو


آقای احمدی‌نژاد در صحبت‌های اخیرش برای نشان دادن این‌که دروغ گو نیست، به استدلالی توسل جست که از آن‌جایی که بارها این استدلال از طرف ایشان تکرار شد، نشان می‌دهد که وزن مهمی در نظر وی  برای تبرئه‌اش از اتهام دروغ‌گویی دارد. دیدم بسیاری از دوستان، از جمله داریوش، به سستی این استدلال خرده گرفته‌اند. با این حال نامناسب ندیدم که در این فرصت کوتاه باقی‌مانده تا انتخابات من هم سستی این استدلال را به نوبه‌ی خود نشان دهم.

در ادامه دلیل خواهم آورد که استدلال کوتاه احمدی‌نژاد در اثبات راستگویی خود با مشکل مواجه است به طوری‌که این مشکل برای اثبات نکردن مقصود وی از طریق این استدلال کافی است.

استدلال احمدی‌نژاد را می‌توان به این گونه صورت‌بندی کرد:

اگر کسی دروغگو باشد، ترسو خواهد بود (مقدمه اول)
من ترسو نیستم (مقدمه دوم)
پس دروغگو نیستم (نتیجه)

در این استدلال در واقع ربط وثیقی میان راستگویی و شجاعت و از سوی دیگر دروغگویی و ترسویی برقرار شده است. اما آیا همیشه همین طور است؟ می‌دانید که مقدمه‌ی اول استدلال مطابق قواعد منطق باید موجبه‌ی کلیه باشد. یعنی همیشه صدق کند. یعنی اگر گاهی صدق کند و گاهی نه، بر اساس آن نمی‌توان نتیجه‌ی قطعی گرفت، یعنی استدلال کلی بنا کرد. آیا همیشه این‌گونه است که کسی که ترسو نیست، دروغگو هم نیست؟ خیر. چه بسا فردی که ترسو نیست، به جای آن‌که راستگو باشد، دیوانه یا پررو (چشم‌سفید) باشد. پاره‌ای دیوانه‌ها نیز از کسی نمی‌ترسند. پائولو کوئیلو در داستان "ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد" تعریف جالبی از دیوانه دارد. از زبان قهرمان داستان نقل می‌کند که دیوانه کسی است که تنها در جهان خود زندگی می‌کند. یعنی کسی که جهان دیگران برای‌اش اهمیتی ندارد. بر این اساس مثلا خلاف آدم‌های عادی در میان جمع بلند بلند با خود حرف می‌زند. چنین کسی نیز از چیزی نمی‌ترسد اما آیا این به معنی این است که دیوانه ی نترس در سخنان‌اش صدق اخلاقی دارد و هیچ‌گاه دروغ نمی‌گوید؟ به نظر نمی‌رسد این‌گونه باشد. آدم پررو هم هیچ‌گاه نمی‌ترسد. آدم پررو از ادبِ "من اشتباه کردم" خالی است. او به قول شوپنهاور از "هنر همیشه بر حق بودن" برخوردار است. از سوی دیگر باز هم این‌گونه نیست که هرکس راستگو باشد همیشه شجاع و نترس است. چه بسا کسی در موردی راستگو باشد اما در عین حال به لحاظ روحیه ترسو باشد. ترسو یا شجاع بودن بیش از آن‌که به راستگویی و دروغ‌‌گویی ربط داشته باشد، به حالات روحی افراد مربوط است. برخی بی‌باک‌ترند و برخی محافظه‌کارتر. اما از این روحیه ضرورتا راستگو بودن و دروغ‌گو بودن افراد استخراج نمی‌شود.

تا به این جا به نقد مقدمه‌ی اول استدلال پرداختم و نشان دادم که این‌گونه نیست که اگر کسی دروغگو باشد ترسو خواهد بود و اگر راستگو باشد، شجاع خواهد بود. پس مقدمه‌ی اول استدلال نادرست است، به این معنی که ضرورتا صادق نیست. اما برسیم به سر وقت مقدمه‌ی دوم. این اشکال در مقدمه‌ی دوم هم قابل اشاره است. در مقدمه‌ی دوم ادعا می‌شود که من، یعنی احمدی‌نژاد، ترسو نیستم. در این‌جا چه معنایی از واژه‌ی ترسو اراده شده است؟ توضیحی داده نمی‌شود. پس ناچاریم حدس بزنیم. به نظر من و بر اساس روحیاتی که از آقای احمدی‌نژاد سراغ داریم، ترسو نبودن در این‌جا به معنی "کم نیاوردن" است. گویی گفته می‌شود ما که کم نیاوردیم (و در واقع هر دروغ را با دروغی دیگر پوشاندیم که در ادامه به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنم) پس دروغ‌گو نیستیم. در حالی که کم نیاوردن چه بسا بیشتر پررو بودن فرد را نشان دهد تا راستگو بودن او را. چه بسا خاضع نبودن‌اش در مقابل حقیقت را نشان دهد (آن‌چنان خاضع بودن در مقابل حقیقت که مغز ایمان است) تا راستگو بودن را. پس مقدمه‌ی دوم استدلال هم نارساست.  

احمدی‌نژاد رویه‌ و روحیه‌ی جالبی دارد. دروغ را با دروغ دیگری می‌پوشاند. وقتی دست ایشان رو شد که تورم، مطابق معنی رایج از این کلمه، قریب بیست و پنج درصد است و ایشان آن را پانزده درصد اعلام کرده بود، جلوی چشم پنجاه میلیون آدم گفت بله تورم بیست و پنج درصد است "ما هم گفتیم" (در شب مناظره با رضایی). دروغگو! تو که هر شب گفتی پانزده درصد است! و یا در وقت اضافه‌ای که رسانه‌ی شدیداً ملی به ایشان داد، ایشان رشته‌ای از خدمات خود را راست و دروغ به هم آمیخت و ردیف کرد. مثلا گفت آیا افزایش حقوق بازنشستگان هم دروغ است؟ حربه‌ی جالبی است. برای آن‌که دروغ تو را باور کنند باید آن‌را به حرف راست آمیخت زیرا دروغ خالص زود کشف می‌شود. چه کسی انکار کرده بود که ایشان حقوق بازنشستگان را افزایش داده است؟ دعوا بر سر آمارهای غلط بود. آن آدم ساده‌ای هم که می‌نشیند این برنامه را می‌بیند با خود می‌گوید خوب راست می‌گوید حقوق بازنشسته‌ها را زیاد کرده و سپس از نظر روحی آماده می‌شود تا دروغ‌های احمدی‌نژاد را هم باور کند.

استادی داشتیم در دانشکده‌ی الهیات مشهد که دکترای فلسفه از هندوستان گرفته بود. تعریف می‌کرد همکلاس استرالیایی‌ای داشته است که دختری جوان بوده. می‌گفت رابطه‌ی جنسی برای این دختر به قدر خوردن یک چایی و یا سلام و علیک عادی بود. اما با این حال کسی از این دختر مطلقاً دروغ نمی‌شنید. می‌گفت یک بار کسی دروغی گفت و وقتی دروغ‌گو بودن‌اش بر ملا شد، این دختر همکلاسی ما با تعجب می‌گفت: مگر ممکن است کسی دروغ هم بگوید.

 حالا شما قضاوت کنید، کدام یک به حقیقت انسانیت و حتی ایمان نزدیکتر اند (و یا کمتر دور اند)، دختر رهای داستان ما  یا رییس جمهور دعای فرج‌خوان‌مان؟ 

خدایی مگر کمک‌مان کند.


June 9, 2009::سه شنبه 19 خرداد 88

بود آیا که ایام "محنت محمودیّه" به سر آید


فکر نمی‌کنم دیگر تردید موجهی باقی مانده باشد که احمدی‌نژاد "کذاب" و "بی‌کفایت" است. برای من این حکم چیز جدیدی نیست البته. متاسفم که چهار سال قبل درست در همین روزها و در ایام انتخابات همراه با بسیاری دیگر خطر احمدی‌نژاد را پیش‌بینی کردم و عواقب رای دادن به او را برشمردم. تکرار بخشی از آن پس از چهار سال خالی از فایده نیست.
 
"[...] آن هم در وقتی که نوبنیاد گرایان در راه اند و اگر بیایند بورس را با یک یاحسین دیگر از بیخ وبن برمی‌کنند و بانک خصوصی را تعطیل می‌کنند و آسانسورهای تمام ادارات را، و بلکه کل ملک ومملکت را، هم چون آسانسور شهرداری تهران می‌کنند که مبادا در چند طبقه‌ای که مردی و زنی در آن همسفر اند، ملاعبه‌ای صورت گیرد و " قبلة العَذارا" یی واقع شود و ارکان عرش، که به رابطه‌ی نامشروع دو جنس بیش از دین به دنیا فروشی و ظلم و ستم‌گری حساس است، به لرزه بیافتد و این گونه شود که: " لساخت الارضُ باهلها" و تحمل شان از نقد هم در حد پاسخ بی ادبانه‌ی شهردار تهران به عذر خواهی خاتمی از مشکلات شهری تهران است و او که تحمل نقد ملایمی از سوی رییس جمهور را ندارد تاب نقد شهروندان را می‌آورد؟ همان نوبنیاد گرایانی که از مبارزه با ثروت های بادآورده چیزی شبیه عیاران قدیم در ذهن دارند که از ثروتمندان به زور بستانند و به فقراء صدقه دهند: وعلی الملک السلام اذ قد بلیت الامة براع مثلهم."

اما شد آن‌چه شد. حالا می‌توان فهمید که چقدر این پیش‌بینی‌ها متاسفانه درست از کار در آمده است. این مناظره‌ها که ما نیز از طریق اینترنت آن‌را پیگیری کردیم، در تاریخ معاصر ایران خواهد ماند. زیرا مردم دقایقی از رسانه‌ی تا حدودی آزاد را چشیدند.

به نظر من بر خلاف بسیاری بازنده‌ی اصلی این مناظرات احمدی‌نژاد نبود بلکه حاکم معدلت‌پرور بود. چرا که باز هم مثل همیشه این مناظرات به حجم بیشتری از مردم نشان داد که او کسانی را که قدرت‌ مطلقه‌اش را تثبیت کنند، حتی اگر فاسد و بی‌کفایت باشند، با همه‌ی قوا تایید می‌کند و مانع از آن می‌شود که مردمْ بی‌کفایتی، دروغ‌زنی و هزاردستانی آن‌ها را دریابند، سهل است توهم این‌را القاء می‌کند که این بی‌کفایت‌ها مشغول آباد کردن مملکت اند. و نیز باز هم مثل همیشه این مناظرات به حجم بیشتری از مردم نشان داد که او کسانی را که قدرت مطلقه‌اش را تمکین نکنند، حتی اگر سالم و باکفایت باشند، چنان لجن‌مال می‌کند و خدمات‌شان را می‌پوشاند و تیر تهمت روانه‌شان می‌کند که از صحنه خارج شوند. سکوت حاکم معدلت‌پرور در مقابل بداخلاقی‌های احمدی‌نژاد و یا بسنده کردن به نصیحت‌های کلی‌گویانه‌ی همیشگی معنی‌دار است. احمدی‌نژاد بدون پشت‌گرمی نمی‌تواند حرف‌هایی را بزند که در سی‌سال گذشته بسیاری به خاطر تکرار بسی کمتر از همین حرف‌ها زندانی شده، از حقوق خود محروم گردیده و یا حتی کشته شده‌اند (نمونه‌ی آن نامه صد و چند نفر از ملی- مذهبی‌ها در سال 1369 بود که مودب و مدلل وضعیت ممکلت را نگران کننده توصیف کرده بودند و بعد از آن نامه بسیاری از آن‌ها دستگیر شدند). احمدی‌نژاد اکنون حرف‌های اپوزیسیون را می‌زند اما برای ادامه‌ی استبداد و نه کاهش آن، او اپوزیسیون اصلاحات است نه اپوزیسیون نظام. دلم به حال کسانی می‌سوزد که افه‌ی اپوزیسیونی او به سر شوق‌شان آورده است.

کار احمدی‌نژاد تمام شد. دیدم در صفحه‌ی فیس‌بوکِ دوست عزیز محقق‌ام جناب محمد امجد جملاتی از قول پدر بزرگوارش نقل کرده است که حضرت امجد فرموده اگر امام بود، احمدی‌نژاد را عزل می‌کرد و این‌که به صداقت میرحسین ایمان آورده‌اند. از روحانی پاک‌ باطنی مثل ایشان جز این هم انتظار نمی‌رود. زیرا که تقوا بصیرت می‌آورد (اتقوا الله یعلمکم الله). توجه کنید که این مناظره‌ها چگونه بر برداشت علما و روحانیان از احمدی‌نژاد هم دارد اثر می‌گذارد.

این مناظرات البته چیز دیگری را هم نشان داد. ممکن است بتوانی اصول‌گرایی را پیدا کنی که می‌کوشد برود علم اقتصاد بخواند، متین باشد، ممللکت‌داری بفهمد، مشاوران شایسته انتخاب کند و مودب و مدلل نقد کند. و هم‌چنین ممکن است اصلاح‌طلبی پیدا کنی که گروهی آدم به‌درد بخور را دور خود جمع کند ولی در مناظره حتی یک فایل به دست او نداده باشند که کاغذهای جلوی‌اش را در آن سر جمع و مدیریت کند و نه با دست پر، آمار به دست و مسلح به سلاح علم و اطلاع به میدان مناظره آمده باشد. تمام آن تیم خوب هم، دست کم تا حدودی، به کار نیش و کنایه زدن به دوره‌ی خاتمی و شخص او مشغول باشند و خراب کردن کاندیدای دیگر اصلاح‌طلب؛ و اگر هم اشارات حقوق بشری می‌کند (که البته دستش درد نکند و از این جهت پیشرفته‌تر از دیگر کاندیداهاست) چنان کدگونه و گذرا بگوید (به استثنای مورد درویشان) که اگر فی المثل فرد از قبل نداند زهرا بنی‌یعقوب که بود و چه بر سرش آمد، جز شنیدن یک قطار اسم چیز دیگری دستگیرش نشود.
 
میرحسین موسوی برنده‌ی این انتخابات است، حتی اگر روز بیست و چهارم خرداد، نام محمود احمدی‌نژاد از رسانه‌ی شدیداً ملی به عنوان پیروز انتخابات اعلام شود.

پس‌نوشت: این خبر را در مورد سوء استفاده‌ی غیر اخلاقی طرفداران احمدی‌نژاد از درس اخلاق آقای امجد را هم  بخوانید.
پس از پس‌نوشت: خوب مطلبی که از جناب شیخ ما امجد نقل کردم دیدم خبر هم شده است. .




June 8, 2009::دوشنبه 18 خرداد 88

خرده عقلی و مشتی احادیث جعلی


پاره‌ای از دوستان حوزوی خوش‌ذوق و دانشمند در کانادا دست به کار تاسیس فصلنامه‌ای چهار زبانه (فارسی، عربی، انگلیسی و فرانسه) در مطالعات اسلامی زده اند که دو شماره از آن منتشر شده است. یکی از همین دوستان، لطفی کرد و دو نسخه از هر شماره را برای من از کانادا پست کرد. یک نسخه از هر شماره را به کتابخانه‌ی موسسه‌مان دادم و مابقی را تورقی کردم. برای مجله‌ای که در آغاز راه است، شروع بدی نیست (گرچه گرافیک مجله بسیار ضعیف و ابتدایی است و از این جهت مجله‌هایی که در ایران منتشر می‌شود بسیار پیشرفته‌تر است، بنده گرافیست‌های خیلی خوبی از میان دوستان‌ام در تهران و مشهد سراغ دارم که می‌توانند صورت گرافیکی آبرومندی به شماره‌های بعدی نشریه بدهند).

در میان مقاله‌هایی که در این دو شماره چاپ شده بود، مقاله‌ی کوتاه اما پر مغز جناب رسول جعفریان نظرم را جلب کرد. رسول جعفریان، یکی از محققان جدی حوزوی است که به نظرم دنبال کردن تحقیقات‌اش وقت آدمی را تلف نمی‌کند. ایشان در مقاله‌ی کوتاه خود در صدد بررسی جریان غالب در جهان اسلام سنی است که سنت را بهانه‌‌ای برای نفی حکمت قرار دادند. برای این کار شواهدی را بر اساس کتاب شرح اصول اعتقاد اهل السنه و الجماعه از ابوالقاسم هبة الله منصور طبری لالکائی (م. 418) جمع کرده است. مقاله‌ی خواندنی‌ای است.

غرض، ذکر این نکته از مقاله بود. بخوانید (با تغییر رسم الخط، ضمنا افزوده‌‌های میان قلاب نیز از من است):

"یک نکته‌ی مهم درباره‌ی مجموعه "احادیثی" است که به عنوان حدیث رسول خدا (ص) شناخته می‌شود. در این باره ابهام‌های جدی وجود دارد. بسیاری [دقت کنید گفته می‌شود بسیاری] از این احادیث مجعول و در شرایطی درست در میانه‌ی نزاع‌های مذهبی ساخته شده‌ است. در بسیاری از آن‌ها [دقت کنید باز هم گفته می‌شود در بسیاری] علائم جعل چندان آشکار است که گویی می‌توان زمان جعل آن‌ها را هم در فلان دهه‌ی خاص از قرن دوم یا سوم دریافت. [مغز مطلب از این‌جاست:] بنابراین چشم داشتن به این‌که در این احادیث چه آمده و بر پایه‌ی آن‌ها می‌توان حدود معرفت مجاز عقلی و فلسفی در اسلام را دریافت، چشم‌داشت بیهوده‌ای است. عمده‌ی حدیث را "اهل حدیث" جمع کردند که از اساس با "حکمت" و آن‌چه به تحمیل نامش را "بدعت" گذاشتند، میانه‌ای نداشتند."
("حکمت و مکتب اهل بیت علیهم السلام"، رسول جعفریان، فصلنامه‌ی علمی و فرهنگی حکمت، سال اول، شماره‌ی یکم، تابستان 87، مونتریال کانادا، ص 7)

جعفریان پس از توضیح مختصری در باب اهل حدیث و این‌که آن‌ها هرگونه بحث در باب مباحث اعتقادی را بحث از روی جهالت و بدعت می‌دانستند (الکیفیة مجهولة و السؤال بدعة) و در نتیجه منع می‌کردند، این‌گونه ادامه می‌دهد [افزوده‌های میان قلاب از من است، و نیز با تغییر رسم الخط]:

"مجموعه‌ای عظیم از حدیث نبوی (با ارقام میلیونی) در قرن سوم در در دسترس محدثان بود که ثلث آن هم در قرن دوم وجود نداشت و از این ثلث، ربعی [یک چهارم] از آن که سهل است، عُشر [یک دهم] آن هم در قرن اول نبود. این‌که چرا در قرن سوم چنین اتفاقی افتاد، پرسش مهمی است. آن‌چه به اختصار گفتنی است این‌که اهل حدیث درست در اواخر قرن دوم و قرن سوم برآمدند و بازار حدیث را به شدت گرم کردند. این داستانی شگفت است. [...] صدها حدیث علیه فرقه‌های مختلف با اسم و رسم آن‌ها برآمد که حتی یکی از آن‌ها پایه‌ای نداشت. آن همه فرقه و نام‌های فرقه‌ای، اسمائی بود که علی القاعده بعد از رحلت پیامبر (ص) پدید آمده بود. نقل هر نوع حدیثی که نام آن فرقه‌ها در آن‌ها بود، می‌بایست به پای غیب‌گویی آن حضرت گذاشته می‌شد. " (همان، ص 8)

این نکته‌ی حدیث‌شناختی جدی‌ و در خور درنگی است، چه با آن موافق باشیم و چه نباشیم. گلدزیهر و شاخت، که از پیشگامان نقد مدرن تاریخی احادیث نبوی اند، قاعده‌ای حدیث‌شناختی دارند که رسول جعفریان هم در صدد دفاع از همین اصل است: هر حدیث منسوب به نبی که از نظر تاریخی پس از شکل‌گیری نزاعی فقهی- کلامی- فرقه‌ای در جهان اسلام رواج یافته باشد، اصل بر این است که از سوی یکی از طرفین یا اطراف همان دعوا برای محکوم کردن طرف دیگر جعل شده است، مگر این‌که خلاف‌اش ثابت شود. در کتابی که صاحب این قلم از یوزف شاخت ترجمه کرد (درآمدی به فقه اسلامی، یوزف شاخت، نشر گام نو، تهران، 1387) شاخت این تعبیر را بارها در مورد نزاع‌های فقهی تکرار می‌کند که در فلان نزاع فقهی طرفداران فلان رای، حدیثی مطابق رای خود و ضد رای طرف مقابل خود را در دهان پیامبر گذاردند (put into the mouth of the prophet). نمونه‌ی کلامی (مربوط به علم کلام) آن‌را که از روی حافظه می‌توانم بگویم (و در کتاب شاخت، که مربوط به فقه است، نیست) این حدیث معروف "القدریة مجوس هذه الامة" است که یعنی "طرفداران نظریه‌ی مختار بودن بشر، زرتشتی‌های امت اسلام اند". این حدیث که پس از نزاع میان جبریه و قدریه در جهان اسلام شهرت یافت، از جمله احادیثی است که کاملا بوی جعل می‌دهد. این‌که با رواج این احادیث علیه یک فرقه یا طرز فکر خاص، عامه‌ی متدینان که آن حدیث را باور کرده بودند، چه بلایی بر سر طرفدران آن فرقه یا طرز فکر می‌آوردند، قصه‌ی پر غصه‌ای است که هنوز هم پایان نیافته است. از این دست احادیث، به نظرم، هر آینه می‌توان لیست بلندی تهیه کرد که اصل حدیث‌شناختی شاخت و گلدزیهر را تایید کند.

ندیدم در فارسی اثر تحقیقی جدی‌ای در بررسی اصل حدیث‌شناختی گلدزیهر- شاخت منتشر شده باشد. چه بسا چنین اثری باشد اما من از آن مطلع نبوده باشم. کسی اگر سراغ داشت لطفی کرده به من معرفی کند. من در بخش پایانی ترجمه‌ی اثر شاخت صفحاتی را به نقد و بررسی این اصل اختصاص داده‌ام. گر چه با کلیت این اصل موافق ام اما در مورد ابعاد آن سخن می‌توان گفت.

دردا و ندامتا که کسانی خرده عقل خود را فرو ‌گذارند و مشتی احادیث مشکوک الصدور را برگیرند (چه در الهیات، چه در فقه و چه در هر زمینه‌ی دیگری) به این گمان که تکلیف الهی خود را انجام می‌دهند.

خواجه پندارد که طاعت می‌کند....


پس نوشت: مطلب جناب جعفریان را می‌توانید از روی نسخه‌ی الکترونیکی مجله بخوانید.



 

 

June 1, 2009::دوشنبه 11 خرداد 88

من که امروزم نار نقد حاصل می‌شود / وعید فردای زاهد را چرا باور کنم


دوست عزیزی از ایران زنگ زده بود و می‌گفت همسرش در ایام فاطمیه به یک جلسه‌ی مذهبی رفته بود. روحانی منبری شب آخر می‌گوید مومنات از من خواسته اند بگویم که به چه کسی رای بدهند و بعد منبری داستان ما از احمدی‌نژاد به طور مشخص اسم می‌برد و می‌گوید که اگر به کسی غیر از احمدی‌نژاد رای بدهند آن دنیا در مقابل خدا مسئول اند، و سر آخر هم می‌گوید هر کس به احمدی‌نژاد رای ندهد به جهنم می‌رود. این را که شنیدم با خود گفتم عجب گیری افتادیم ها! اگر به احمدی‌نژاد رای ندهیم درآخرت به جهنم می‌رویم، اگر هم رای بدهیم در همین دنیا به جهنم می‌رویم. حال سوال این‌جاست: شما ترجیح می‌دهید از جهنم نقد فرار کنید یا نسیه؟


May 21, 2009::پنجشنبه 31 اردیبهشت 88

عاشقان را ننگ باشد بند راحت‌ها شدن


نیمه شبی است، نه بهتر است بگویم دم دم‌های صبح است. ساعت سه و نیم بامداد است. نشسته‌ام در تاریکی و دارم درس می‌خوانم. لطفی در گوش‌ام می‌خواند و باز حال‌ام را دیگر کرده است. حالا خواند:
گرفتم گوش عقل را گفتم ای عقل / برون رو کز تو وارستم من امشب
هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن / هست عاشق هر زمانی بی‌خود شیدا شدن
عاقلان گر غرقه گشتند بر گریز و بر حذر / عاشقان را کار و پیشه غرقه‌ی دریا شدن
و
آن کو به دل دردی ندارد آدمی نیست / بیزارم از بازار این بی هیچ دردان
ساعت حالا چهار و نیم است. هوا گرگ و میش است. ماه‌بانو بلند شد دوگانه‌ای بگذارد به درگاه یگانه. لطفی هنوز می‌نوازد.
حالا خواند:
بگردید بگردید در این خانه بگردید / در این خانه غریبی است غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود / جهان لانه‌ی او نیست پی لانه بگردید
حالا قوی حلم دف می‌زند.
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته است / قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
یکی مرغ غریب است که باغ دل من برد / به دامش نتوان یافت پی دانه بگردید
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوش بود / همین جاست همین جاست همه خانه بگردید
نوایی نشنیدست که از خویش رمیده است / به غوغاش نخوانید خموشانه بگردید

دیگر صبح شد. شهر هنوز خاموش است. ساعت کمی به پنج است.
سلام شهر هزار و یک رنگ! ساعتی دیگر پر می‌شوی از آدم. روزت خوش باد! چه آدم‌ها که در تو می‌میرند امروز، به هم می‌آمیزند امروز، اشک می‌ریزند امروز، می‌خندند امروز.
آمدگان و رفتگان از دو کرانه‌ی زمان / سوی تو می‌دوند هان ای تو همیشه در میان
در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان / گرد سر تو می‌پرد باز سفید کهکشان
گرچه به گرد خویشتن می‌نگرم در این چمن / آینه‌ی ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان

همین.


پایان باطنیان حوزه (؟)


مرحوم شیخ محمد تقی بهجت برای من نماد نسلی از باطنیان حوزه بود که نسب به آقا سید علی قاضی می‌رساندند. شیخ بهجت مرا یاد سال‌های نوجوانی‌ام می‌اندازد که شیخ ما محمود امجد در پاسخ به این‌که در فروعات فقهی به فتوای کدام فقیه مراجعه کنیم، بی درنگ ما را به شیخ بهجت رهنمون کرد. دوستی از شاگردان شیخ ما برایم رساله‌ی شیخ بهجت را خرید و هدیه کرد. هنوز آن را دارم. جلد آبی فیروزه‌ای داشت و روی آن بر خلاف رویه‌ی رایج به جای آیت الله العظمی بهجت نوشته شده بود العبد محمد تقی بهجت (مقایسه کنید با آن فقیه دیگر که نوشته بود آیت الله العظمی فی الارضین!). تابستان‌ها شیخ بهجت مشهد می‌آمد. دفترش میان میدان (یا به قول ما مشهدی‌ها فلکه) آب و میدان ضد بود. هنوز هم یکی از بهترین خاطرات عمرم همان روزهایی است که برای دیدن‌اش به حسینیه‌اش در مشهد می‌رفتم. یادم هست که یک سال که من حاضر بودم سید فاطمی‌نیا منبر رفت. چه روزهایی بود. شیخ ما هم برخی سالها که در آن ایام مشهد بود می‌آمد.

 

شیخ بهجت نمادی از سویه‌ی وارسته‌ی حوزه بود. نمادی از باطنیان حوزه که فقاهت و مرجعیت در چشم و نظرشان آنچنان درشت نبود که برای رسیدن به آن هر کاری بکنند. شیخ بهجت شاید به سبب وارستگی‌ای که داشت در طول این سال‌های پس از انقلاب، که مرجعیت سخت به بازیچه گرفته و بی حرمت شد، چندان بازیچه‌ی دست سیاستمداران نشد. گرچه ظاهرا یکی از نزدیکان ایشان کوشید تا شیخ را به کسانی نزدیک کند که تا منافعشان تحریک می‌شود ندای وا اسلاما سر می‌دهند و ظاهرا چند باری هم موفق شد، اما شیخ از جنسی نبود که در کوره‌ی آدم‌سوزی و آدم‌سازی آن‌ها آب شود و قالب آن‌ها را بگیرد (باری البته وا اسلاما-گویان حرفه‌ای پس از جنجالی که بر سر کنفرانس برلین رفت، ظاهرا به دلالت یکی از نزدیکان شیخ بهجت به پیش ایشان حاضر شدند اما ظاهرا طرفی نبستند زیرا شیخ مثل همیشه از پاک کردن درون (تزکیه نفس) گفت و مراقبه، اما حاضران حرفهایی از جنس دیگر می‌خواستند؛ از همان جنس حرف‌هایی که آن فقیه دیگر پیش از حمله‌ی وا اسلاماگویان حرفه‌ای به بیت و حسینیه‌ی آقای منتظری در سال 77 بر زبان راند، همان فقیهی که پای جلسات تفسیر قرآن لطیفش که مرتب از تلویزیون پخش می‌شد بزرگ شدیم، همو که مخالفان با ولایت فقیه را در سخنرانی آماده‌سازی ِ وا اسلاماگویان حرفه‌ای برای حمله به بیت آقای منتظری از حیوانات بدتر خواند و طلبه‌های خشمگین هم با حسینیه‌ی یکی از همان به زعم خودشان حیوانات حمله بردند و حتی یکی دو نفر از باز به زعم خودشان حیوانات را که در حسینیه‌ مشغول نماز بودند به باد کتک گرفتند. جرم آقای منتظری البته این بود که از خرج‌های میلیاردی بی حساب و کتاب دفتر همان کسی سخن گفته بود که امسال را توصیه به "اصلاح الگوی مصرف" کرده است. اولین کسی که این توصیه را یازده سال قبل از صادر شدن‌اش جدی گرفت، 5 سال در منزل‌اش زندانی شد به طوری که گاهی حتی پزشک هم اجازه نداشت او را معاینه کند). شنیدم یکی از کسانی که از حاکم معدلت‌پرور خصوصی خواسته بود تا جناب منتظری را از حبس خانگی آزاد کند جناب بهجت بوده است. خدایش بیامرزاد.

 

مراجعه کردن به فتاوای شیخ در فروعات فقهی برای من اما گاهی مایه‌ی دردسر بوده است. شیخ بهجت یکی از سنتی‌ترین فقیهان بود. مورد شطرنج را از یاد نبرده ام. در نوجوانی شیفته‌ی شطرنج بودم و در این بازی دستی توانا داشتم. فتوای شیخ مرا از اوان جوانی از بازی شطرنج باز داشت تا همین اواخر که پس از سال‌ها ترک شطرنج، به پیشنهاد فقیه دل، یعنی ماه‌بانو، با او شطرنج بازی کردم. نتیجه باخت بود. تمام مهارت و حتی شیفتگی نسبت به این بازی را پس از سال‌ها از دست داده بودم. از دیگر فتاوای شیخ حرمت وازکتومی بود. می‌بایست خوشحال بود که سیاست‌گذاری نسبتا موفق سیاستگذاران کنترل موالید در دیار ما از فتاوای شیخ فقید تاثیر نگرفته بود.  

 

جثه‌ی لاغرش را به خاطر می‌آورم و قیافه‌ی آرام‌اش را و شال سفیدی که به دور کمر روی قبا می‎‌بست. خداحافظی با شیخ بهجت چه بسا خداحافظی با خیلی چیزهای دیگر هم باشد. خداحافظی با نسلی از باطنیان حوزه که گویی از زادن مانند خود عاجزند و جای خود را به فقیهان حرفه‎‌ای، روحانیان دولتی و بنیادگرا داده‌اند. یاد یکی از دوستان‌‌ حوزوی-دانشگا‌هی‌ام افتادم که سخت مرید شیخ بهجت بود. عکس‌اش را دیدم این اوخر در رجا نیوز که معمم شده، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات در دانشگاه امام صادق شده و فحش‌نامه‌ای نوشته علیه مسیح مهاجری به این جرم که علیه مفاسد و اکاذیب احمدی‌نژاد چیزی گفته است. با خود گفتم اگر روحانیان دانشگاه رفته و باطنی دیده‌ی ما این‌گونه از کار در می‌آیند و علی الحوزة العلمیة السلام.

 

خدا کند از دل حوزه‌ی ما قرنی یک سید علی قاضی یا شیخ بهجت در آید. قم بدکی نیست از برای پرورش باطنیان، خیلی چیزها، از جمله تحجر و بنیادگرایی و استبداد دینی، اگر بگذارد.  


 


 

لينک‌ها

داریوش محمدپور|| حلقه‌ی ملکوت|| مهدی جامی|| دکتر میرزاوزیری|| سید سراج‌الدین میردامادی|| حباب|| محمد طاهری|| فاطمه ظریف جلالی|| موسسه مطالعات اسلامی دانشگاه آقاخان|| آرش نراقی|| حامد قدوسی|| شب کوک|| زهرا عرب|| مجید رخصت|| فلسفه علم|| آرش موسوی|| فیضی‌خواه|| احمد قابل|| آثار مصطفا ملکیان|| دانلود مقاله|| محمد نورالهی|| سید عباس سیدمحمدی|| علیرضا مازاریان|| علیرضا آزاد|| احسان جباری|| مهسا روحی|| فاطمه شمس|| امیرمهدی حکیمی|| مدرسه مطهری|| شیخ محمدرضا زائری|| ابوالفضل حاجی‌زادگان|| مقالات آلوین گلدمن|| دایره المعارف فلسفی استنفورد|| دکتر سعید پیوندی|| شیخ مهدی قاسمی|| پراس‌بلاگین|| دانش‌خبر|| امیرمهدی حقیقت|| پلانتینگا|| رادیو زمانه|| امیر عباس ریاضی|| وبسایت رسمی دکتر سروش|| دایره المعارف شرق|| دایره المعارف شیعه|| نوشته هاي علي ك.|| فلسفه تحلیلی|| امیر مهدی حکیمی|| رضا محمدی|| طاها بذری|| دکتر حسن رضایی|| روزنامه روز|| مریم آزاد|| آواکس اسفیر|| وریتاس فوروم|| فیلاسوفی بایتز||
Powered by MT Blogroll

تماس

ymirdamadi AT yahoo DOT com
Powered by
Movable Type 3.34